برای از تو سرودن
نشسته ام بنویسم از این هبوط بزرگ نشسته ام که قلم را پر از ترانه کنم چگونه از تو بگویم چگونه شعرم را پر از تجلی انوار عاشقانه کنم؟ میان...

برای از تو سرودن
نشسته ام بنویسم از این هبوط بزرگ
نشسته ام که قلم را پر از ترانه کنم
چگونه از تو بگویم چگونه شعرم را
پر از تجلی انوار عاشقانه کنم؟
میان مردمک سر به راه بارانی
اگر تو لطف کنید با قطار می آید
مسافری که پر از اضطراب گم شدنش
برای از تو سرودن به کار می آید!
نمی شود که بیایم به سرزمین شما؟
نمی شود که به طبعم بهار هدیه دهی؟
میان این همه تکرار واژه های غریب
به لحن شاعری ام ابتکار هدیه دهی؟
ببخش! از تو سرودن بهانه می خواهد
چقدر تلخ که از پشت واژه های کبود
کسی میان تمام سروده های خودش
تو را چنان که تویی شاعرانه هم نسرود!
برای شعر سرودن غزل مناسب بود
برای از تو سرودن: طلوع فجر و سحر
به بند می شود این دست و پای کاغذی ام
مرا به لمس نقوش هزار ساله ببر!
دوباره دور شدم از خودم! نگاهم کن
در این حیاط بزرگت نشسته ام تنها
میان این همه عاشق که از تو می خوانند
به انهدام خودم فکر می کنم آقا...
در این جهان پُر از التهاب و تنهایی
میان مُشت خودم رمز و راز دارم من
به بوی عطر ضریحت به هر چه شکل تو است
به دست های سپیدت نیاز دارم من
اگر کرامت سبز شما نصیبم شد
همیشه عشق سرودن بهانه خواهد بود
به ماه نور و ضیافت قسم! که می دانم
نگاهتان صله ی شاعرانه خواهد بود
نگار سادات معصوم زاده