0

گفتگو با خدا

 
emad_yoosefi
emad_yoosefi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1389 
تعداد پست ها : 274
محل سکونت : خراسان رضوی

گفتگو با خدا

INTERVIEW WITH GOD

گفتگو با خدا

 

I dreamed I had an interview with god.

خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .

God asked

خدا گفت :

So you would like to interview me

پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said ,If you have the time

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled

خدا لبخند زد.

My time is eternity

وقت من ابدي است.

What questions do you have in mind for me

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

What surprises you most about human kind

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

God answered

خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood

اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

They rush to grow up and then ,

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

long to be children again

حسرت دوران کودکي را مي خورند.

That they lose their health to make money

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

and then

و بعد

lose their money to restore their health

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

That by thinking anxiously about the future

اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present ,

، زمان حال را فراموش مي کنند.

such that they live in nether the present

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،

And not the future

نه در آينده

That they live as if they will never die

اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

and die as if they had never lived

وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while

و مدتي هر دو ساکت مانديم.

And then I asked

بعد پرسيدم

As the creator of people

به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn

مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

God replied , with a smile

خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد

but they can do is let themselves be loved

اما مي توان محبوب ديگران شد.

T o learn that it is not good to compare themselves to others

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the most

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

but is one who needs the least

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

, and it takes many years to heal them

ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

To learn to forgive by practicing for giveness

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

T o learn that there are persons who love them dearly

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

But simly do not know how to express or show their feelings

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

T o learn that two people can look at the same thing

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently

اما آن را متفاوت ببينند.

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

The must forgive themselves

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

And to learn that I am here

و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS

هميشه

جمعه 24 دی 1389  8:50 AM
تشکرات از این پست
talebiht
talebiht
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 120
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:گفتگو با خدا

بسیار جملات جالب و قشنگی بود

حمید طالبی   
پنج شنبه 5 اسفند 1389  10:39 PM
تشکرات از این پست
karevane69
karevane69
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 1355
محل سکونت : البرز

پاسخ به:گفتگو با خدا

خيلي زيباست

نويسنده اين نوشته زيبا "تاگور" مي باشد

یک شنبه 8 اسفند 1389  1:52 PM
تشکرات از این پست
karevane69
karevane69
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : دی 1389 
تعداد پست ها : 1355
محل سکونت : البرز

پاسخ به:گفتگو با خدا

نوشته اي از " تاگور"

در روياهايم ديدم كه با خدا گفت و گو ميكنم. خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفت و گو كني ؟ من در پاسخش گفتم : اگر وقت داريد .خدا خنديد و گفت : وقت من بي نهايت است.

در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسيدم :چه چيز بشر شما سخت متعجب ميكند؟ خدا پاسخ داد: كودكي شان . اينكه آنها از كودكي شان خسته ميشوند ، عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو مي كنند كه كودك باشند ... اينكه آنها سلامتي خود را از دست ميدهند تا پول بدست آورند و بعد پولشان را از دست ميدهند تا دوباره سلامتي خود را بدست آورند. اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش كرده اند و بنا بر اين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده.

اينكه آنها به گونه اي زندگي ميكنند كه گوئي هرگز نمي ميرند و به گونه اي مي ميرند كه گوئي هرگز زندگي نكرده اند. من دوباره پرسيدم به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درسهاي زندگي را فرزندانت بياموزند ؟ او گفت : بياموزند كه آنه نميتوانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد ، همه كاري كه ميتوانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بياموزند كه درست نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند ، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در دل آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم ام سالها طول ميكشد تا آن زخم ها را التيام بخشيم. بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها را نياز دارد. بياموزند كه آدمهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساسشان را نشان دهند . بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند و آنرا متفاوت ببينند.

بياموزند كه كافي نيست فقط  آنها ديگران را ببخشند ، بلكه آنها بايد خودشان هم ببخشند. من با خضوع گفتم : از شما به خاطر اين گفت و گو متشكرم ، آيا چيز ديگري هست كه دمست داريد فرزندانتان  بدانند ؟ خداوند لبخند زد و گفت : فقط اينكه بدانند من اينجا هستم، هميشه .

یک شنبه 8 اسفند 1389  1:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها