0

سجاده نشین: شوخی و جدی

 
vbolandi
vbolandi
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 421
محل سکونت : تبریز

سجاده نشین: شوخی و جدی

سجاده نشین: شوخی و جدی چاپ ارسال به دوست
21 دی 1389 ساعت 23:52
 جمعی دور تا دور «شبلان» را گرفته بودند و سرهایشان را به هم نزدیک کرده بودند. شبلان گرم گفتن چیزی بود که از دور می شد فهمید خیلی خنده آور است. احمد یکی دو دقیقه ای به آن جمع نگاه کرد و وقتی جمع علافان شبلان با شلیک خنده ای سرهایشان را از هم دور کردند با تاسف سری تکان داد.

شبلان که گوشتهای تن چاقش با هر خنده می لرزید با حالت تصنعی مغمومی گفت:
بچه ها! همه را تا به حال خندانده ام و مزد دستم این است...

یکی از دوستانش نگران شد، سراسیمه گفت:
چه می گویی؟ چه مزدی؟ امیر چیزی گفته؟

شبلان با چهره ی موذیانه لبخند کجی زد و گفت:
نه بابا! شوخی می کردم. همه را تا به حال خندانده ام و به همه خندیده ام مگر یک نفر...

دوستانش به گمان اینکه دوباره دارد شوخی می کند دوره اش کردند:
قهرمان شوخی! تواضع می فرمایید!
این چه حرفی است؟ دوباره شوخی ات گرفت؟
می خواهی به ما بخندی همین طوری بخند! سرکارمان نگذار دیگر...

شبلان با اخم مختصری گفت:
نه راست می گویم! تا به حال علی بن حسین (ع) را نخندانده ام!

***

علی بن حسین (ع) از کوچه های مدینه می گذشت و جمعی او را همراهی می کردند. احمد هم پا به پای امام می دوید و با مهربانی صورتش را نگاه می کرد که ردی عمودی از اشک بر آن افتاده بود.

امام  پاسخ مردم را می داد و می گذشت. نزدیک بازار که رسید شبلان و دوستانش که در گوشه ای کمین کرده بودند بیرون آمدند و با قیافه های حق به جانب راه او را بستند.

امام اعتنایی نکرد. راهش را کج کرد و رفت. شبلان با حالتی نمایشی امام را تعقیب کرد و با قهقهه ی خنده ی دوستانش عبای امام را با دو انگشتش گرفت و از دوش امام کشید. عبا در دست شبلان ماند و لبخند از لبان او محو شد. امام بی اعتنا گذشت.

احمد جلو دوید و با عصبانیت عبای امام را از دستان شبلان که بی حرکت ایستاده بود و نمی خندید، بیرون کشید. دوستان شبلان دورش را گرفتند و از آن جا دورش کردند.

احمد عبا را بر شانه های امام انداخت و با ناراحتی سر تکان داد. امام با اخمی مختصر گفت:
این مرد که بود؟

از علافان مدینه بود پسر رسول خدا! کارش این است که در گوشه ای بنشیند و مردم را بخنداند.

امام سجاد (ع) نگاهی به آن سویی کرد که شبلان دور می شد و گفت:
« به او بگویید: خداوند روزی دارد که در آن روز، کسانی که وقت خود را به بطالت گذراندند زیان می برند...»

منبع: منتهی آلامال، ج2، ص 582
پ.میعاد

منبع: سايت مستور

http://mastoor.ir/content/view/2376/1/

پنج شنبه 23 دی 1389  9:17 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها