0

ماه و ماهی

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12866
محل سکونت : قم

ماه و ماهی

 ماهی

یکی بود، یکی نبود. در یک حوض پر از آب، ماهی کوچکی زندگی میکرد. حوض در حیاط خانهای بود که هیچکس در آن خانه زندگی نمیکرد. ماهی کوچولو خیلی تنها و گرسنه بود. کسی نبود که برایش غذا بریزد. یک شب، وقتی که ماه به حوض نگاه کرد، ماهی را دید که بازی نمیکند و شاد نیست. ماه پرسید: چرا بازی نمیکنی؟

ماه و ماهی

ماهی گفت: همه مرا فراموش کردهاند و من تنها و گرسنه ماندهام. ماه گفت: خدا هرگز کسی را فراموش نمیکند. تو تنها نیستی. او همیشه به تو نگاه میکند. خوشحال باش و خدا را خوشحال کن.

فردای آنروز کلاغی به کنار حوض آمد. تکه نان خشک بزرگی را به منقار گرفته بود. کلاغ تکهنان را در آب فرو کرد تا نان خشک، نرم شود. کمی از نان خیس شد و افتاد توی آب. ماهی کوچولو با خوشحالی به طرف آن رفت و نان خیس شده را با لذت خورد. نان خیلی خوشمزه بود و ماهی حسابی سیر شد. کلاغ هم بقیهی نان را خورد و رفت. از آنروز به بعد، کلاغ، هر روز با تکهای نان خشک به کنار حوض میآمد و آن را در آب حوض خیس میکرد. ماهی سهم خود را میخورد و کلاغ هم سهم خود را. ماه به ماهی نگاه میکرد، میدانست که خدا به او نگاه میکند. ماهی تنها نبود، همانطور که کلاغ تنها نبود. خدا همیشه با آنها بود.

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

پنج شنبه 23 دی 1389  9:03 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها