0

حالا از کدوم طرف بریم؟!

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12866
محل سکونت : قم

حالا از کدوم طرف بریم؟!

گندم

یک روز وقتی گاری آقای دهقان، با کیسه‏های پر از گندم، به طرف روستا می‏رفت، یکی از کیسه‏ها سوراخ شد و سه تا گندم کوچولو، از سوراخ کیسه، پریدند بیرون. گاری رفت و گندم‏ها ماندند روی زمین.

اولی گفت: «خب! حالا کجا برویم؟» دومی گفت: «نمی‏دانم!» سومی گفت: «بیایید دنبال گاری برویم.» اولی گفت: «اگر می‏خواستیم دنبال گاری برویم، چرا پیاده شدیم؟!» همین موقع سایه‏ی بزرگی را بالای سرشان دیدند. این مرغ بود که بالای سرشان ایستاده بود.

مرغ نوکش را پایین آورد تا یکی از گندم‏ها را بردارد که گندم‏ها فریاد زدند: «صبر کن! صبر کن! ما هنوز نمی‏دانیم می‏خواهیم کجا برویم! آن وقت تو می‏خواهی ما را بخوری؟» قبل از اینکه مرغ چیزی بگوید، گنجشک پر زد و کنار مرغ نشست و گفت: «یکی از این گندم‏ها مال من است.»

مرغ گفت: «نه باباجان! اینها هنوز نمی‏دانند کجا می‏خواهند بروند، آن وقت تو می‏خواهی یکی از آنها را بخوری؟» همین موقع، موش دوان دوان از راه رسید و گفت: «صبر کنید! صبر کنید!» گندم‏ها گفتند: «ای وای! لابد موش هم می‏خواهد ما را بخورد!» موش گفت: «نه من فکر بهتری دارم. همه پرسیدند: «چه فکری؟»

موش گفت: «این سه تا گندم را می‏کاریم. آن وقت سه تا خوشه‏ی گندم سبز می‏شود، پر از دانه. بعد هر کدام از ما، یک خوشه‏ی گندم بر می‏داریم. گندم‏ها، با شادی گفتند: «چه فکر خوبی!» مرغ و گنجشک هم گفتند: «چه فکر خوبی!» بعد موش، روی زمین، سه تا سوراخ کوچولو درست کرد. گنجشک و مرغ، هر کدام یک دانه‏ی گندم را برداشتند و توی یک سوراخ گذاشت. خاک نرم نرم بود و گندم‏ها با خیال راحت، توی خاک نرم خوابیدند.

مرغ و گنجشک و موش، هر روز به آنها آب می‏دادند و مراقب‏شان بودند، تا اینکه سه تا خوشه‏ گندم، از زمین سبز شد. بعد خوشه‏های گندم بلند و طلایی و پر دانه شدند. موش و گنجشک و مرغ، هر کدام یک خوشه‏یگندم برداشتند، اما همه‏ی گندم‏ها را به لانه نبردند. آنها دوباره، چند دانه‏ی گندم در زمین کاشتند تا باز هم یک عالمه گندم داشته باشند!

گندم
kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

پنج شنبه 23 دی 1389  8:19 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها