0

داستان بز دانا

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

داستان بز دانا

داستان بز دانا

روزی روزگاری بزی بود که می خواست از روی پلی رد بشه. وقتی آقا بزه به وسط های پل می رسه بز دیگه ای رو می بینه که اونم می خواد از روی پل رد بشه،اما این پل خیلی باریک بود و هر دو بز نمی تونستند با هم از روی اون رد بشن. بز اولی به بز دومی می گه"برو عقب.ما که هر دو با هم نمی تونیم از روی پل رد بشیم"

بز دومیه می گه "چرا من برگردم؟"

بز اولی می گه "چون من از تو قوی ترم"

بز دومی  می گه "کی گفته تو از من قویتری؟"

بز اولی می گه "حالا بهت نشون می دم" و سرش رو خم می کنه و با شاخ هاش اونو تهدید می کنه.

بز دومی می گه "یک دقیقه وایسا" اگه ما با هم بجنگیم، هر دو تامون تو رودخونه می افتیم و غرق می شیم. من یک نقشه دارم. من روی پل دراز می کشم تا تو از روی من رد شی.

با این فکر بز دانا ، هر دو بز تونستند از روی پل رد بشند.

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

پنج شنبه 23 دی 1389  8:15 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها