0

گوساله ای به اسم پنیر

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12866
محل سکونت : قم

گوساله ای به اسم پنیر

گوساله ای به اسم پنیر

یکی بود یکی نبود. گوساله ای بود که اسمش پنیر بود.

مادرش او را صدا زد:

«پنیر، پنیر» بچه موش هایی که تازه به آن طویله آمده بودند با خوشحالی از لانه بیرون آمدند. اما به جای پنیری که آن ها می خواستند، یک گوساله ی قشنگ و سفید با چشمانی سیاه دیدند که یک زنگوله به گردن داشت.

 بچه موش ها با غصه به یکدیگر نگاه کردند.

گوساله ای به اسم پنیر

پنیر، مهربان بود. نمی خواست آن ها را غمگین ببیند. سرش را خم کرد و تکان داد. آن وقت صدای جلینگ جلینگ زنگوله اش بلند شد.

یک دفعه دم موش ها تاب خورد به این طرف و آن طرف.

چرا؟ خوب خوشحال شده بودند. بعد خندیدند. دست هم را گرفتند، چرخیدند و چرخیدند.

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

پنج شنبه 23 دی 1389  8:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها