0

فینگیلی و جینگیلی

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12866
محل سکونت : قم

فینگیلی و جینگیلی

فینگیلی و جینگیلی

در ده قشنگی دو برادر زندگی می كردند. اسم یكی از آن ها فینگیلی و دیگری جینگیلی بود.

فینگیلی پسر شیطون و بی ادبی بود و همیشه بقیه مردم ده را اذیت می كرد و هیچ كس از دست او راضی نبود.

اما برادرش كه اسمش جینگیلی بود، پسر باادب و مرتبی بود، هیچ وقت دروغ نمی گفت و به مردم كمک می كرد.

یک روز فینگیلی و جینگیلی به ده بالا رفتند و با بچه های آن جا شروع به بازی كردند. بازی الک و دولک، طناب بازی و توپ بازی. در همین وقت فینگیلی شیطون و بلا یك لگد محكم به توپ زد و توپ به شیشه خورد و شیشه شكست. بچه ها از ترس فرار كردند و هر كس به سمتی دوید. ننه قلی از خانه بیرون آمد. این طرف و آن طرف را نگاه كرد. اما كسی را ندید. ننه قلی به خانه برگشت و كنار حوض نشست. از آن طرف بچه ها وقتی دیدند ننه قلی در را بست دوباره جمع شدند و شروع به بازی كردند. ننه قلی یواش یواش در را باز كرد و صدا زد آی فینگیلی، آی جینگیلی، آی بچه ها، كی بود كه زد به شیشه؟

فینگیلی و جینگیلی

جینگیلی گفت: من نبودم.

فینگیلی گفت: من نبودم.

ننه قلی از فینگیلی پرسید: پس كی بوده؟

فینگیلی كه ترسیده بود به دروغ گفت: كار قلی بوده.

قلی با ترس جلو آمد و گفت كه كار او نبوده.

یكی از بچه ها گفت: اگه كسی كه این كارو كرده راستشو نگه، دیگه اونو بازی نمی دیم.

جینگیلی گفت: راست بگو همیشه، دروغگو چیزی نمیشه.

فینگیلی از حرف بچه ها پند گرفت و گریه اش در اومد. جلو رفت و گفت: ننه جان شیشه رو من شكستم. بیا بزن به دستم.

ننه قلی مهربون گفت: فینگیلی عزیزم حالا كه متوجه اشتباهت شدی تو را می بخشم.

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

پنج شنبه 23 دی 1389  8:07 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها