0

قصه گوساله کوچولو

 
ali_81
ali_81
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 10633
محل سکونت : اصفهان

قصه گوساله کوچولو

قصه گوساله کوچولو

 

صدای مامان گاوه بود. گوسی گوساله به طرف صدا دوید. مامان گاوه را دید. توی بغلش پرید و گفت: “ماع! ماع! مامان گاوه، تو از همه مامان ها، مامان تری!”

گوسی گوساله خواست گریه کند که یک صدایی شنید: “گوسی عزیزم کجایی؟ گوسی مامان؟”

از کنار هاپی هاپو رد شد. هاپی هاپو، پیش بچه هایش خوابیده بود.

از کنار پیشو پیشی رد شد. پیشو پیشی، پیش یچه هایش خوابیده بود.

گوسی گوساله بغض کرد. دلش برای مامان گاوه تنگ شد. بلند شد، آرام و بی سر و صدا از خانه موشی موشه بیرون آمد. به طرف خانه راه افتاد. هوا تاریک بود.

و دوباره خوابید.

موشی موشه از خواب پرید و داد زد: “چیکار می کنی؟ سرت را ببر عقب! خوابم رو پروندی.”

گوسی گوساله، سرش را به موشی موشه تکیه داد.

گوسی گوساله خواست بخوابد؛ اما نتوانست. او عادت داشت هر شب، سرش را به شکم مامان گاوه بچسباند و بخوابد.

گوسی گوساله اخم کرد و چیزی نگفت.

موشی موشه گفت: “حالا دیگه من مامانتم. من که نشخوار نمی کنم. بگیر بخواب.”

گوسی گوساله گفت: “هر شب من و مامان گاوه، قبل از خواب، نشخوار می کنیم تا دل درد نگیریم.”

موشی موشه یک چشمش را باز کرد. گفت: “گوسی گوساله! سر و صدا نکن، می خوام بخوابم.”

گوسی گوساله، یک گوشه نشست و نشخوار کرد: خورش، خورش، خورش!

موشی موشه سرش را روی بالش گذاشت و خوابید.

گوسی گوساله دیگه چیزی نگفت.

موشی موشه گفت: “حالا دیگه من مامانتم. من علف و یونجه ندارم. دیگه بخواب.”

گوسی گوساله گفت: “مامان گاوه هر شب به من یونجه تازه میداد. اگر یونجه نباشه، علف می ده!”

موشی موشه گفت: “پس این قندا چی بود خوردی؟ شام بود دیگه!”

گوسی گوساله گفت: “بخوابم؟! ما که هنوز شام نخوردیم!”

موشی موشه گفت: “خب حالا بخواب.”

شب شده بود. موشی موشه برای خودش و گوسی گوساله قند آورد. گوسی گوساله لپ لپ قندها را خورد.

گوسی گوساله از خوشحالی ماع ماع کرد. دمش را توی هوا تکان داد و به خانه موشی موشه رفت.

موشی موشه، گوسی گوساله را برانداز کرد و گفت: “خب تو خیلی بزرگی! اما عیبی نداره، چون بچه ندارم، می تونم مامان تو بشم.”

گوسی گوساله گفت: “موشی موشه! مامان من میشی؟”

گوسی گوساله راه افتاد. توی راه موشی موشه را دید.

پیشو پیشی گفت: “نه! من خودم بچه دارم.”

گوسی گوساله گفت: “پیشو پیشی! مامان من میشی؟”

پیشو پیشی با بچه هایش بازی می کرد.

توی راه پیشو پیشی را دید.

گوسی گوساله رفت.

هاپی هاپو گفت: “نه! من خودم بچه دارم.”

گوسی گوساله گفت: “هاپی هاپو! مامان من میشی؟”

توی راه، هاپی هاپو را دید. هاپی هاپو به بچه هایش شیر می داد.

گوسی گوساله از خانه بیرون آمد.

گوسی گوساله قهر کرد و گفت: “من میرم یه مامان دیگه پیدا می کنم!”

مامان گاوه دعوایش کرد.

گوسی گوساله همه قندها را خورد.

قصه گوساله کوچولو

ratings5 plus ones based on5

 

سروش خردسالان

شنبه 18 اسفند 1397  10:20 AM
تشکرات از این پست
mansoor67 zahra_53
mansoor67
mansoor67
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1388 
تعداد پست ها : 3583
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:قصه گوساله کوچولو

قصه بس زیبــا  زبان حــال بود

قصه ای با حال ز مهر سال بود

هرکسی با مهـــر خود باید سخن

فصه ای زیبا به صورت خال بود

فی البداهه: منصور مقدم 18/12/1397

شنبه 18 اسفند 1397  4:27 PM
تشکرات از این پست
zahra_53 ali_81
دسترسی سریع به انجمن ها