0

زلفخانی، رضا

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

زلفخانی، رضا

شهید رضا زلفخانی : فرمانده گردان حضرت علی اصغر(ع)لشگر 31 عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی) سال 1338 در خانواده ای کشاورز در روستای ینگجه در زنجان به دنیا آمد . مادرش ، افسانه اسماعیلی در باره دوران بچگی او می گوید : رضا خیلی شلوغ و پر جنب و جوش بود . پنج ساله دوره ابتدایی را در روستایمان با موفقیت پشت سر گذاشت ولی به دلایلی از ادامه تحصیل به مدت دو سال جا ماند . بعد به زنجان آمد و دوران راهنمایی را در مدرسه انوری واقع در خیابان امیر کبیر گذراند و بعد از آن دوره دبیرستان را به صورت شبانه آغاز کرد اما مجبور به ترک تحصیل شد و در کارخانه مینو به کارگری مشغول شد . در این دوران بود که با افکار انقلاب اسلامی آشنا شد . روزی در یکی از سفر ها به تهران در اتوبوس با یک روحانی همسفر بود و آن روحانی چند جلد کتاب امام خمینی و آیت الله مطهری را به او داد . آشنایی با اندیشه های امام آینده او را دستخوش تغییر کرد و به فعالیتهای انقلابی روی آورد .مسئولین کارخانه متوجه فعالیت او شدند و او را به جرم ضد یت بارژیم پهلوی اخراج کردند . در سال 1357 به خدمت سربازی رفت و به شیراز اعزام شد اما با صدور فرمان امام خمینی مبنی بر ترک ارتش ، از پادگان گریخت و به عرصه مبارزاتی مردم پیوست . با پیروزی انقلاب اسلامی و تاسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت سپاه در آمد . همزمان دوباره به تحصیل رو آورد و با وجود مشغله شبانه مشغول درس شد . به این ترتیب ، دوران دبیرستان را به صورت جهشی و شبانه طی کرد و دیپلم را در جبهه گرفت . در عین حال کتب دینی و سیاسی را نیز مطالعه می کرد ، عشق و علاقه به کسب معارف اسلامی او را به محضر امام جماعت مسجد اسلامیه ، آقای منتظری کشاند و مقدمات علوم حوزوی را نزد ایشان آموخت . پایبندی به انجام فرائض دینی و اصرار در بر گزاری مراسم مذهبی ، شرکت منظم در نماز جمعه و حضور در دعای کمیل از برنامه های دائمی رضا زلفخانی بود . به دیداراقوام ودوستان می رفت و در بین خانواده و آشنایان به تبلیغ افکار اسلامی و انقلاب می پرداخت . در سن 22 سالگی ازدواج کرد و در این امر هم به نوعی سنت شکنی کرد . خود شخصا با لباس فرم سپاه به خواستگاری رفت و به خانواده دختر گفت : من با لباس پاسداری آمده ام و این لباس کفنم خواهد بود .تا زنده انم پاسدار خواهم ماند. رضا حدود دو ساعت با دختر حرف زد و آنها را با حرفهایش بسیار تحت تاثیر قرار داد . چند روز بعد پدر و مادرش به خواستگاری رسمی به خانه دختر رفتند و خانواده عروس جواب مثبت دادند .آنها بعد از ازدواج ، خانه ای در زنجان اجاره کرده و با مختصر لوازم موجود زندگی خود را آغاز کردند . رضا به همسر خود که 5 سال از او کوچکتر بود می گفت که باید از زندگی گذشتگان درس بیاموزیم . همه تلاشها یش در عرصه های اجتماعی وفرهنگی با مبارزه علیه ضد انقلاب همراه بود . د ر پاییز 1358 به منطقه جوانرود رفت و سه ماه در آنجا ماندگار شد وبعد از مراجعت ، با شروع جنگ تحمیلی بدون معطلی به جبهه رفت . وقتی به او می گویند که : تازه از غرب آمده ای برای چه چیزی می روی ؟ در پاسخ گفت : صدام به ایران حمله کرده است اگر از الان در مقابلش بایستیم حدود چهل روز کار دارد و بعد از چهل روز به راحتی به عقب بر می گردیم . در ابتدای جنگ ، رضا به عنوان فرمانده دسته در گردان بدر به انجام وظیفه می پرداخت . همزمان در جبهه به تحصیل ادامه داد و مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سر گذاشت و موفق به اخذ دیپلم شد . پس از مدتی از فرماندهی دسته به فرماندهی گروهان ارتقایافت و سپس به معاون فرمانده گردان حر منصوب شد . در 3 بهمن 1363 صاحب فرزندی پسر شد و نام او را میثم گذاشت . بیشتر از 10 روز در کنار فرزند نو رسیده اش دوام نیاورد و به جبهه ها باز گشت ؛ ولی برای اینکه همسرش را رنجیده خاطر نکند به مادرش گفت : برای انجام ماموریت به تهران می روم . بعد از سه روز به خانواده اش خبر می دهند که در اهواز است و بعد از 40 روز باز خواهد گشت . تلاش مداوم و خستگی ناپذیر رضا در جبهه زبانزد بود . نقل است که در عملیات رمضان به همراه عده ای شب هنگام به سنگری رسیدند و در اوج خستگی در گوشه ای از سنگر به خواب رفتند . صبح وقتی از خواب بیدار شدند ، متوجه شدند که سر بر جسد یک عراقی گذاشته اند . همیشه به دیگران توصیه می کرد امام را دعا کنید . سه با ر موفق به زیارت امام شد و هر بار می گفت : وقتی امام را می بینم راضی نمی شوم از ایشان خداحافظی کنم . به همسرش توصیه می کرد که فرزندش میثم را خوب تربیت کند و خود زینب گونه باشد و در مجالس دعا و نمازهای جماعت شرکت نماید . به منظور ایجاد آمادگی روحی در همسر و خانواده به آنها می گفت : شما مرا به عنوان یک فرد زنده و همسر در این دنیا به حساب نیاورید . رضا زلفخانی در زمینه فعالیتهای هنری نیز استعدا خاصی داشت ؛ به شعر علاقمند بود و اکثر اوقات مطالعه و نقاشی می کرد . در سفر هایی که به تهران داشت برای ملاقات جانبازان و مجروحین جنگ به بیمارستانها می رفت . شهادت هر یک از دوستانش تاثیر زیادی براو می گذاشت و ناله می کرد که یاران رفتند و او هنوز باقی مانده است . او وصیت نامه خود را در ساعت 30/ 22 شب 15 اسفند 1363 نوشت . در شرایطی که به همسرش قول داده بود ایام عید را نزد آنها باشد در 24 اسفند 1363 در عملیات بدر به شهادت رسید . رضا زلفخانی همیشه خود را پیرو ولایت فقیه می دانست و معتقد بود که جنگ با ید تا پیروزی نهایی ادامه یابد . او در طول مدت حضور در مناطق جنگی در سومار ، دارخوین ، کردستان ، بوکان ، و جبهه های جنوب به انجام وظیفه پرداخت . با اولین اعزام سپاه در سال 1359 به جبهه رفت و در عملیات فتح المبین ، بیت المقدس ، خیبر و بدر شرکت کرد . رضا از روحیه بسیار بالایی بر خوردار بود و در موقع اعزام به جبهه ها شور و شوق عجیبی داشت . همسرش می گوید : در عملیات بدر بعد از اینکه نیروهای رزمنده با نیروهای دشمن در گیر شدند ؛ پس از مدتی درگیری شدید مهمات نیروهای ایرانی تمام شد و جنگ تن به تن در گرفت . در همین حال ، ترکشی به پشت رضا اصابت کرد ، خودش زخم را با پارچه ای بست و به جنگیدن ادامه داد این بار ترکشی به کتف راستش اصابت کرد . همرزمان و دوستانش از او خواستند ، چون متاهل است به عقب بر گردد ولی رضا با دو زخم عمیق بر بدن می گوید : از محالات است و هر گز بر نمی گردم و نیروها را بدون فرمانده رها نمی کنم . باز دلاورانه به نبرد ادامه داد تا اینکه ترکشی به قسمت راست سرش اصابت کرد و دچار ضربه مغزی شد و به فیض شهادت نایل آمد . دوستانش تعریف می کنند : قبل از شروع حمله وقتی که برای تذکر نکاتی به میان نیروها آمد به قدری چهره اش نورانی شده بود که دوستانش همگی گفتند این بار رضا شهید می شود .شهادت رضا زلفخانی باعث شد تا 20 نفر از جوانان روستا ی ینگجه به جبهه های جنگ اعزام شوند تا سلاح او و دیگر شهدا بر زمین نماند . شهادت او تنها بر عاشقان امام و اسلام تاثیر نگذاشت بلکه دزدی را که درغیبت او به خانه اش زده و مقداری از طلاهای همسرش را بوده بود ، بیدار کرد. دزد با شنیدن خبر شهادت رضا با پای خود به محبس رفت و پشیمان و نادم خود را تحویل قانون داد . او گفت : وقتی از شهادت رضا مطلع شدم به قدری از این عمل خود ناراحت شدم و بر خود نفرین کردم که چگونه فردی هستم که خانه چنین فردی را سرقت کرده ام .مزار شهید رضا زلفخانی در گلزار شهدای زنجان واقع است .

پنج شنبه 23 دی 1389  6:27 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها