0

تشرف محمود فارسى

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

تشرف محمود فارسى

عالم كامل , محمد بن قارون مى گويد: مـرا نـزد زن مـؤمـنـه و صـالـحه اى دعوت كردند.
مى دانستم كه از شيعيان و اهل ايمان است كه خانواده اش او را به محمود فارسى معروف به ابى بكر تزويج كرده اند, چون او و نزديكانش را بنى بكر مى گفتند.
مـحـل سـكـونـت محمود فارسى به شدت تسنن و دشمنى با اهل ايمان معروف ومحمود از همه شـديدتر بود, ولى خداوند تبارك و تعالى او را براى شيعه شدن توفيق داده بود به خلاف بستگانش كه به مذهب خود باقى مانده بودند.
بـه آن زن (هـمـسـر محمود فارسى ) گفتم : عجيب است چطور پدرت راضى شد با اين ناصبيان باشى ؟ و چرا شوهرت با بستگان خود مخالفت كرد و مذهب ايشان را ترك نمود؟ آن زن گفت : در اين باره حكايت عجيبى دارد كه اگر اهل ادب آن را بشنوند حكم مى كنند كه از عجايب است .
گفتم : حكايت چيست ؟ گفت : از خودش بپرس كه به تو خواهد گفت .
وقتى نزد محمود حاضر شديم , گفتم : اى محمود چه چيزى باعث شد از ملت ومذهب خود خارج و شيعه شوى ؟ گـفـت : وقـتى حق آشكار شد, آن را پيروى كردم .
جريان از اين قرار است كه معمول قبيله ما اين اسـت كه وقتى بشنوند قافله اى به طرفشان مى آيد و قصد دارد بر آنها واردشود حركت كرده و به طرفشان مى روند تا زودتر ملاقاتشان كنند.
در زمـان كودكى يك بار شنيدم كه قافله بزرگى وارد مى شود.
من با كودكان زيادى به طرفشان حـركـت كـرديم و از آبادى خارج شديم .
از روى نادانى در صدد جستجوى قافله برآمديم و درباره عـاقبت كار خود فكر نكرديم و چنان بر اين كار مصمم بوديم كه هرگاه يكى از ما عقب مى افتاد او را بـه خـاطر ضعفش سرزنش مى كرديم .
مقدارى كه رفتيم راه را گم كرديم و در بيابانى افتاديم كـه آن را نمى شناختيم .
در آن جا به قدرى بوته هاى خار درهم پيچيده بود كه هرگز مانند آنها را نديده بوديم .
از روى ناچارى شروع براه رفتن كرديم , تا زمانى كه از راه رفتن باز مانديم و از تشنگى زبان از دهانمان آويزان شد.
در اين جا يقين به مردن پيدا كرديم و با صورت روى زمين افتاديم .
در همين حال ناگاه سوارى ديديم كه بر اسب سفيدى مى آيد و نزديك ما پياده شد.
فرش لطيفى در آن جـا پـهـن كرد كه مثل آن را نديده بوديم از آن فرش بوى عطر به مشام مى رسيد.
به او نگاه مى كرديم كه ديديم سوار ديگرى بر اسبى قرمز مى آيد او لباس سفيدى بر تن و عمامه اى كه به سر داشـت .
ايشان پياده شد و مشغول نماز گرديد.
رفيقش هم به او اقتدا كرد.
آنگاه براى تعقيب نماز نشست و متوجه من شد و فرمود:اى محمود.
به صداى ضعيفى گفتم : لبيك اى آقاى من .
فرمود: نزديك من بيا.
گفتم : از شدت عطش و خستگى قدرت ندارم .
فـرمـود: چـيـزى نـيـسـت .
تا اين سخن را فرمود, احساس كردم كه در تنم روح تازه اى يافتم , لذا سـينه خيز نزد او رفتم ايشان هم دست خود را بر سينه و صورت من كشيد وبالا برد, تا فك پايينم بـه بـالايى چسبيد و زبان به دهانم برگشت و همه خستگى و رنج راه از من برطرف شد و به حال اول خود برگشتم بعد فرمود : برخيز و يك دانه حنظل ((1)) از اين حنظلها براى من بياور.
در آن بـيـابـان حـنـظـل زياد بود, لذا يك دانه بزرگ برايش آوردم .
آن را نصف كرد و به من داد و فـرمـود: بـخـور.
حـنـظـل را از ايـشان گرفتم و جرات نداشتم كه مخالفت كنم و باخود حساب مى كردم كه به من دستور مى دهد حنظل تلخ بخورم , چون مزه بسيار تلخ ‌حنظل را مى دانستم اما همين كه آن را چشيدم , ديدم از عسل شيرين تر, از يخ خنكتر واز مشك خوشبوتر است و با خوردن آن سير و سيراب شدم .
آنگاه فرمود: به رفيقت بگو بيايد.
او را صدا زدم .
به زبان شكسته ضعيفى گفت : قدرت حركت را ندارم .
ايشان به او هم فرمود: برخيز چيزى نيست .
او نيز سينه خيز به طرف آن بزرگوار آمد و به خدمتش رسيد.
با او هم همان كار راانجام داد.
آنگاه از جاى خود برخاست كه سوار شود.
به او گفتيم : شما را به خدا نعمت خود را تمام كرده و ما را به خانه هايمان برسانيد.
فرمود: عجله نكنيد و با نيزه خود خطى به دور ما كشيد و با رفيقش رفت .
مـن بـه رفـيقم گفتم : از اين حنظل بياور تا بخوريم .
او حنظلى آورد, ديديم از هر چيزى تلخ ‌تر و بدتر است .
آن را به دور انداختيم .
به رفيقم گفتم : برخيز تا بالاى كوه برويم و راه را پيدا كنيم .
برخاستيم و براه افتاديم ,ناگاه ديديم ديـوارى مـقابل ما است .
به سمت ديگر رفتيم ديوار ديگرى ديديم همين طور ديوار را در هر چهار طـرف , جـلـوى خود مشاهده مى كرديم , وقتى اين حالت راديديم , نشستيم و بر حال خود گريه كرديم .
مـدت كـمـى كـه آن جـا مـانديم , ناگاه درندگان زيادى ما را احاطه كردند كه تعداد آنها راجز خـداونـد كـسـى نمى دانست , ولى هرگاه به طرف ما مى آمدند آن ديوار مانعشان مى شد و وقتى مـى رفـتـنـد ديوار برطرف مى شد و باز چون بر مى گشتند ديوار ظاهرمى شد.
خلاصه آن شب را آسوده و مطمئن تا صبح بسر برديم .
صـبح كه آفتاب طلوع كرد, هوا گرم شد و تشنگى بر ما غلبه كرد و باز به حالتى مثل وضعيت روز قبل افتاديم .
ناگاه آن دو سوار پيدا شدند و آنچه را در روز گذشته انجام داده بودند, تكرار كردند.
وقتى خواستند از ما جدا شوند, به آن سوار عرض كرديم : تورا به خدا ما را به خانه هايمان برسان .
فرمود: به شما مژده مى دهم كه به زودى كسى مى آيد و شما را به خانه هايتان مى رساند.
بعد هم از نظر ما غايب شدند.
وقـتـى آخـر روز شد, ديديم مردى از اهل فراسا ((2)) كه با او سه الاغ بود, براى جمع آورى هيزم مى آيد همين كه ما را ديد, ترسيد و فرار كرد و الاغهاى خود را گذاشت .
صدايش زديم و گفتيم كه ما فلانى هستيم و تو فلانى مى باشى .
بـرگشت و گفت : واى بر شما, خانواده هايتان عزاى شما را بر پا كرده اند برخيزيد برويم كه امروز احتياجى به هيزم ندارم .
بـرخـاسـتـيـم و بـر الاغـها سوار شديم وقتى نزديك فراسا رسيديم , آن مرد پيش از ما واردشد و خانواده هايمان را خبر كرد آنها هم بى نهايت خرسند و شادمان شدند و به اومژدگانى دادند.
پس از آن كـه وارد مـنزل شديم و از حال ما پرسيدند, جريان را برايشان نقل كرديم , ولى آنها ما را تكذيب كردند و گفتند: اين چيزها تخيلاتى بوده كه ازشدت عطش و تشنگى براى شما رخ داده است .
روزگـار ايـن قصه را از ياد من برد, چنانكه گويا چيزى نبوده است تا آن كه به سن بيست سالگى رسـيـدم و زن گرفتم و شغل مكارى را پيشه خود قرار دادم و در اهل فراسا كسى دشمن تر از من نـسبت به محبين و دوستان اهل بيت (ع ) مخصوصا زوارائمه (ع ) كه به سامرا مى رفتند, نبود.
من بـه آنـها حيوان كرايه مى دادم و قصدم اين بودكه آنچه از دستم بر مى آيد (دزدى و غير آن ) انجام دهم .
اعتقادم هم اين بود كه اين كارمرا به خداى تعالى نزديك مى كند.
اين برنامه روش من بود تا آن كه اتفاقا حيوانهاى خود را به عده اى از اهل حله كرايه دادم .
وقتى كه ايـشـان از زيارت بر مى گشتند در بين آنها ابن السهيلى و ابن عرفه وابن حارث و ابن الزهدرى و صلحاى ديگرى بودند.
به طرف بغداد حركت كرديم .
آنها از عناد و دشمنى من اطلاع داشتند, لذا وقـتـى كـه مرا در راه تنها ديدند, چون دلهايشان پر از غيظ و كينه نسبت به من بود, خيلى مرا در فشار قرار دادند, ولى من ساكت بودم و قدرتى نداشتم , چون تعدادشان زياد بود.
وارد بـغـداد شـديم .
آن جمع به طرف غرب بغداد رفته و در آن جا فرود آمدند.
سينه من از غيظ و كينه پر شده بود, لذا وقتى رفقايم آمدند, برخاستم و نزد ايشان رفتم و برصورت خود زدم و گريه كردم .
گفتند: چه اتفاقى افتاده است ؟ جريان را برايشان گفتم .
رفقا شروع به دشنام دادن و لعن آن دسته كردند و گفتند: خيالت راحت باشد در بقيه مسير كه با هم هستيم , با ايشان بدتر از آنچه نسبت به تو انجام دادند, رفتار مى كنيم .
بـه هـر حـال شب شد و تاريكى , عالم را در خود فرو برد و در اين لحظات بود سعادت به سراغ من آمد, يعنى در فكر فرو رفتم كه شيعيان از دين خود بر نمى گردند, بلكه ديگران وقتى مى خواهند راه زهـد و تـقوى را در پيش بگيرند به دين ايشان واردمى شوند و اين نيست جز آن كه حق با آنها اسـت .
در انـديـشه و فكر باقى ماندم وخداوند را به حق پيامبرش قسم دادم كه در همان شب راه راست را به من نشان دهد.
بعد هم به خواب فرو رفتم .
بـهـشت را در خواب ديدم كه آن را آراسته بودند.
آن جا درختان بزرگى به رنگهاى مختلف بود و مـيـوه هايش مثل درختهاى دنيا نبود, زيرا شاخه هايشان به طرف پايين سرازير و ريشه هاى آنها به سمت بالا بود.
چهار رودخانه جارى ديدم كه از خمر وعسل و شير و آب بودند و سطح آنها با زمين مساوى بود به طورى كه اگر مورچه اى مى خواست از آنها بياشامد, مى توانست .
زنانى خوش سيما ديدم و افرادى را كه از ميوه ها و نهرها استفاده مى كردند, مشاهده كردم , اما من قـدرتـى بـر ايـن كار نداشتم , چون هر وقت قصد مى كردم از ميوه ها بگيرم از نزديك دست من به طـرف بـالا مـى رفـتـنـد و هر زمانى كه عزم مى كردم از نهرها بنوشم فرو مى رفت .
به افرادى كه استفاده مى كردند, گفتم : چطور است كه شما مى خوريد ومى نوشيد, ولى من نمى توانم ؟ گفتند: تو هنوز نزد ما نيامده اى .
در همين احوال ناگاه فوج عظيمى را ديدم .
گفتند: بى بى عالم حضرت فاطمه زهرا(س ) تشريف مـى آورنـد.
نـظـر كردم و ديدم دسته هايى از ملائكه در بهترين هيئتها ازبالا به طرف زمين فرود مـى آمدند آنها آن معظمه را احاطه كرده بودند.
وقتى نزديك رسيدند, ديدم آن سوارى كه ما را از عطش نجات داد و به ما حنظل خورانيد, روبروى حضرت فاطمه زهرا (س ) ايستاده است .
تا او را ديدم , شناختم و حكايت گذشته به خاطرم آمد و شنيدم كه حضار مى گفتند:اين م ح م د بن الحسن المهدى , قائم منتظر, است .
مردم برخاستند و برآن حضرت وحضرت فاطمه زهرا (س ) سلام كردند.
من هم برخاستم و عرض كردم : السلام عليك يا بنت رسول اللّه .
فـرمودند: و عليك السلام اى محمود تو همان كسى هستى كه فرزندم (حضرت بقية اللّه (ع )) تو را از عطش نجات داد؟ عرض كردم : آرى , اى سيده من .
فرمودند: اگر شيعه شوى رستگار هستى .
گفتم : من در دين شما و شيعيانت داخل شدم و اقرار به امامت فرزندان شما چه آنها كه گذشته و چه آنها كه باقى اند, دارم .
فرمودند: به تو مژده مى دهم كه رستگار شدى .
بيدار شدم , در حالى كه گريه مى كردم و بى خود شده بودم .
رفـقـايـم به خاطر گريه من به اضطراب افتادند و خيال كردند كه اين گريه به خاطر آن چيزى اسـت كـه بـرايـشان گفته بودم , لذا گفتند: دلخوش باش به خدا قسم انتقام تو را ازآنها خواهيم گرفت .
مـن سـاكـت شـدم آنها هم ساكت شدند.
در همان وقت صداى اذان بلند شد.
برخاستم وبه طرف غرب بغداد رفتم و بر آن زوار وارد شدم و سلام كردم .
گفتند: لا اهلا ولا سهلا ((3)) خارج شو خداوند به تو بركت ندهد.
گفتم : من به دين شما گرويدم .
احكام دين خود را به من بياموزيد.
از سـخـن من تعجب كردند! بعضى از آنها گفتند: دروغ مى گويد و بعضى ديگر گفتند:احتمال مى رود راست بگويد به همين جهت علت را سؤال كردند.
واقعه را برايشان نقل نمودم .
گفتند: اگر راست مى گويى ما الان به مرقد مطهر حضرت امام موسى بن جعفر(ع )مى رويم با ما بيا تا در آن جا شيعه ات كنيم .
گـفـتـم : سـمـعا و طاعة و دست و پايشان را بوسيدم .
خورجينهاى آنها را برداشته وبرايشان دعا مـى كـردم تـا اين كه به حرم مطهر رسيديم .
خدام حرم از ما استقبال كردنددر ميان ايشان مردى علوى ديده مى شد كه از همه بزرگتر بود.
آنها سلام كردند.
زوار گفتند: در حرم مطهر را براى ما باز كنيد تا سيد و مولاى خود را زيارت كنيم .
مـرد عـلـوى گـفـت : به ديده منت , اما با شما كسى هست كه مى خواهد شيعه شود, چون من در خـواب ديـدم كه او پيش روى سيده ام فاطمه زهرا (س ) ايستاده و آن مكرمه به من فرمودند: فردا مـردى نـزد تـو مى آيد.
او مى خواهد شيعه شود.
پيش از همه در را به رويش باز كن حال اگر او را ببينم مى شناسم .
همراهان با تعجب به يكديگر نگاه كردند و به او گفتند: بين ما بگرد و او را پيدا كن .
سـيد علوى به همه نظرى انداخت وقتى به من رسيد گفت : اللّه اكبر به خدا قسم اين است مردى كه او را ديده بودم و دست مرا گرفت .
رفقا گفتند: راست گفتى و قسمت راست بود اين مرد هم راست گفته است .
همه خرسند شدند و حمد خداوند تبارك و تعالى را بجاى آوردند.
آنـگـاه علوى دست مرا گرفت و به حرم مطهر وارد كرد و راه و رسم تشيع را به من آموخت و مرا شيعه كرد.
بعد از آن من كسانى را كه بايد دوست بدارم , دوست و ازدشمنانشان بيزارى جستم .
عـلـوى گـفت : سيده تو حضرت فاطمه زهرا (س ) مى فرمايد: به زودى مقدارى از مال دنيا به تو مى رسد, به آن اعتنايى نكن كه خداوند عوضش را به تو بر مى گرداند بعد هم در تنگناهايى خواهى افتاد, ولى به ما استغاثه كن كه نجات مى يابى .
گفتم : سمعا و طاعة .
مـن اسـبى داشتم كه قيمت آن دويست اشرفى بود آن حيوان مرد و خداوند عوضش راداد و بلكه بيشتر به من باز گرداند.
بعدها در تنگناهايى افتادم كه با استغاثه به اهل بيت (ع ) نجات يافتم و به بـركـت ايشان فرج حاصل شد.
و من امروز دوست دارم هر كس كه ايشان را دوست دارد و دشمن دارم هر كس كه ايشان را دشمن دارد و اميدوارم ازبركت وجودشان عاقبت بخير شوم .
پـس از آن يـكى از شيعيان اين زن را به من تزويج نمود.
من هم بستگان خود را رهاكردم و راضى نشدم از آنها زن بگيرم ((4))

پي نوشت :

1- مـيـوه گـيـاهى كه بسيار شبيه هندوانه است و خيلى هم تلخ مى باشد. نام ديگرش هندوانه ابوجهل است .
2- يكى از روستاهاى عراق .
3- اين جمله نوعى اظهار انزجار است .
4- کمال الدین،ج 2, ص 168,
منبع: بركات حضرت ولى عصرعلیه السلام (خلاصه العبقرى الحسان)
 

پنج شنبه 23 دی 1389  5:38 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها