0

عبور ازآتش

 
sajad2007
sajad2007
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 9109
محل سکونت : رفسنجان

عبور ازآتش

گوشي را به دست آقا مهدي مي دهم .آقا مهدي درگوشي مي گويد :«يعني چي؟ مگرقرارنبود لودرها به خط بيايند و خاكريز بزنند ؟»

تا به حال آقا مهدي را اين قدرعصبا ني نديده بودم .رگهاي گردنش باد كرده بود .باچهره اي ملتهب مي گويد :«آتش شديده يعني چه؟ اين حرفها كدام است ؟ بچه ها دارند زيرآتش مقاومت مي كنند .آن وقت تو مي گويي لودرچي ها نمي توانند جلو بروند. اصلاً اين طور نمي شود. من الان خودم را مي رسانم .»

تا آقا مهدي بلند مي شود ،من هم بيسيم را برمي دارم و پشت سرش از سنگربيرون مي دوم .آقا مهدي موتور تريل راهندل مي زند و روشن مي كند .بي هيچ حرفي پشتش مي نشينم. موتور از جا كنده مي شود و پرشتاب در زير گلوله ها وخمپاره ها حركت مي كند .

زمين  زير پايمان مثل ننو تكان مي خورد .توپها و خمپاره ها زوزه كشان مي آيند و منفجر مي‌‌‌‌شوند و قارچهاي آتش به آسمان بلند مي شوند .حتماً نبرد سختي درخط مقدم آغاز شده است.اولين بار است كه مي بينم دشمن درتاريكي پاتك مي كند .نمي دانم حالا بچه ها درجلو درپناه خاكريز نصفه ونيمه چگونه مي جنگند ومقاومت مي كنند .

درچند چاله انفجار مي افتيم و رد  مي شويم. با آنكه منورها آسمان شب زده را روشن كرده اند ، اما باز هم در ميان آن همه گرد وغبار،ديدمان كم است .چراغ موتور خاموش است. مي زنم به شانه آقا مهدي و با صداي بلند طوري كه آقا مهدي بشنود، مي گويم :«چرا چراغ موتور را روشن نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌كني ؟»

صداي آقا مهدي را از ميان زوزه خمپاره ها مي شنوم :«ديده بانهاي دشمن برمنطقه ديد دارند. نبايد ما را ببينند .»

ناگهان درچاله عميقي مي افتيم و هركدام به سويي پرت مي شويم .

 

درد به جانم مي افتد. پوست زانو ودستانم گزگز مي كند. مي دوم به سوي آقا مهدي.چند منور بالاي سرمان روشن مي شود .آقا مهد ي ازجابلند مي شود. خيالم راحت مي شود .دوباره سوار موتور مي شويم .

به محوطه اي كه لودرها پارك كرده اند مي رسيم .رانندگان لودرها درپناه خاكريز نشسته اند .مي رويم به طرف «اصلان » كه مسؤول لودرها ست .آقا مهدي مي گويد :«مگر نشنيدي چه گفتم ؟ زود باشيد... جان بچه ها درخطراست. با يد را ه بيفتيم.»

اصلان مي گويد :«اما آقا مهدي... »

اما ندارد. زود باشيد. من ازجلو مي روم، شما پشت سرم بياييد .

لودرها پر سر و صدا گرد و خاك مي كنند و پشت سرموتور ما گاز مي دهند .بارديگر درچاله اي مي افتيم و بر زمين  پرت مي شويم .اصلان از لود رجلويي پايين مي پرد و به سويمان مي دود .چند خمپاره دوروبرمان منفجرمي شود .نفسم بند آمد ه است . زانويم به شدت درد مي كند ونمي توانم قدم از قدم بردارم . اصلان زير بغلم را مي گيرد .آقا مهدي آرنجش را مي مالد و مي گويد :«بيل و لودرت را بده پايين، با موتور نمي شود جلو برويم.»

زانويم لق مي خورد .لنگ لنگان،به هر زحمتي كه هست مي رويم و در بيل لودرمي نشينيم .بيل بالا مي رود. لب مي گزم و دردم را  بروز نمي دهم.اگرآقا مهدي بفهمد، از همين جا مي فرستدم عقب .

لودرراه مي افتد .تركشها به بدنه فلزي بيل مي خورند و صدا مي كنند .آقا مهدي جلو را نگاه مي‌كند .و با دست و اشاره، اصلان را كه جلوتر از ديگر لودرها حركت مي كند، هدايت مي كند .هرچند متر در چاله اي مي افتيم و هر دو مي خوريم به بدنه فلزي بيل و روي هم مي افتيم. درد، طاقتم را بريده است .

يكهو درچاله اي مي افتيم ولودر به پهلو خم مي شود. بيل پايين مي آيد .چفيه ام را دور كاسه زانويم كه خوني شده است، مي بندم .اصلان مي آيد نزديك بيل .آقامهدي مي گويد :«چرا حركت نمي كني؟»

اصلان هر چند  لحظه يك با ر ناخودآگاه  از صدا ي انفجا ر خم  و راست مي شود .

آقا مهدي آتش خيلي شديد شده .آدم نمي تواند رد بشود ؛ چه برسد به لودر.نمي توانيم جلو برويم!

آقا مهدي از بيل پايين مي پرد. صدايشان را  مي شنوم : «الله بنده سي، آنجا بچه ها زيرآتش دشمن بدون خاكريز و جان پناه دارند مي جنگند، آن  وقت شماها مي ترسيد جلو برويد ؟ پس توكلًتان كجارفته ؟»

به خدا اگر مي توانستيم رد شويم، حرفي نبود .به حضرت عباس رد مي شديم .اما مي بيني كه نميشود .

اين حرفها چيست ؟ خدا حضرت ابراهيم را ازدل آتش نمرود صحيح و سالم درآورد. اين آتش كه چيزي نيست .

چند خمپاره درنزديكي مان منفجرمي شود .آقا مهدي مي پرد توبيل. صداي اصلان رامي شنوم :«يا علي ...حركت مي كنيم !»

دوباره لودرحركت مي كند .گلوله ها وتركشها با صدايي ناهنجار به بدنه وبيل لودرمي خورند. دست آقا مهدي را مي كشم ومي گويم :«آقا مهدي، مواظب با شيد. آتش زيا د است .»

آقا مهدي حرفي نمي زند. يكبا ره صداي شادمانه اوبلند مي شود: «خدارا شكر...رسيديم !»

آقا مهدي از بيل پايين مي پرد. به زحمت بلند مي شود .گوشه آسمان در حال روشن شدن است . بچه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها با خوشحالي به استقبالمان مي آيند .مي دانم كه ديدن آقا مهدي را زير آتش و در خط اول باور نمي كنند .با كمك يكي از بچه ها پايين مي آيم .لودرچي با جديت در طول خط سرگرم خاكريز زدن مي شود.لنگ لنگان و بيسيم  به دوش ،همراه آقا مهدي به بچه ها سرمي زنيم .آقا مهدي متوجه لنگيدنم مي شود و مي گويد:«چه شده ابراهيم... زخمي شدي ؟»

مي گويم :«چيزي نيست. زانوم  كمي ضربه خورده .»

آقا مهدي بيسيم را از پشتم برمي دارد و مي گويد :«چرا  زودتر نگفتي مؤمن ؟ برو استراحت كن .»

تو اين  وضعيت ؟

به اميد خدا ديگر خطري نيست .موقع برگشتن، صدايت مي كنم...برو.

با آنكه دلم نمي آيد ازش جداشوم، اما به ناچارمي روم و سنگرخرابه اي پيدا مي كنم .يك امدادگرمي بينم. مي آيد سراغم و زخمم را پانسمان مي كند. از شدت خستگي به خواب مي روم .

 

با صداي انفجار مهيبي  از خواب مي پرم .آسمان  روشن شده است و صداي لودرها لحظه اي قطع نمي شوند. بچه ها روي خاكريز مي جنگند  و به سوي دشمن شليك مي كنند .به زحمت بلند مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شوم .خاكريز تا چشم كارمي كند، ادامه يافته است .اضطراب مي گيردم .چرا ازآقا مهدي غافل مانده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ام؟ نمي دانم كجاست  و چه مي كند .به  زحمت راه مي افتم .سراغش  را  از هر كسي مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گيرم،  نمي داند. دلشوره ام بيشترمي شود. نكند بلايي سرش آمده است .

يك بسيجي كه در حال پركردن خشابش است مي گويد :« آقا مهدي ؟ آنجاست .دارد  خاكريز ميزند.

جا خوردم . خاكريز مي زند ؟ چشمم به يك لودر مي خورد كه منهدم شده و صندلي راننده اش خيس خون است .دلم هرًي مي ريزد. از تك تك لودرچي ها سراغ آقا مهدي را مي گيرم. يكي از لودرچي ها كه چفيه به سر و صورت بسته است، با دست به  لودرآخري اشاره مي كند .افتان وخيزان به لودر ميرسم .آقا مهدي ، فرز و چالاك، فرمان مي چرخاند، دنده چاق مي كند وبيل پر از خاك  را  روي خاكريزمي ريزد .صدايش مي كنم. برايم دست تكان مي دهد .ناگهان خمپاره اي در نزديكي لودر مي تركد .مي خزم روي زمين و تركشها ويز ويز كنان از بالاي سرم مي گذرند .انگار هزار زنبور به جايي مي روند. سر بلند مي كنم وآقا مهدي را مي بينم كه روي فرمان افتاده است .شوكه مي شوم.درد پايم را فراموش مي كنم. نعره كشان مي دوم به سوي لودر و بالا مي روم .

آقا مهدي، خيس خون روي فرمان نفس نفس مي زند. مي كشمش پايين .چند نفربه سويمان مي دوند. ضجًه مي زنم :« تو را به خدا، يك كاري بكنيد.... آقا مهدي زخمي شده. ..»

آقا مهدي چشم باز مي كند وبا صداي خفه مي گويد :« چه شده الله بنده سي... چيزي نيست، گريه نكن»

اصلان جلوتر از ديگران سر مي رسد .مي زند به سرش .

يا جدًه سادات …چه شده آقا مهدي ؟

آقا مهدي مي خواهد بلند شود ؛ نمي تواند .اصلان چفيه اش را دور بدن آقا مهدي مي بندد . چفيه سرخ مي شود .آقا مهدي به خاكريز اشاره مي كند و با درد مي گويد : «براي فتح اينجا خيلي ها شهيد شدند. نبايد يك وجب از اينجا  دست دشمن بيفتد .خاكريز را تمام كنيد .»

يك  تويوتا وانت مي آيد به زحمت آقا مهدي را سوار مي كنيم .بچه ها به سر و صورت مي زنند و گريه مي كنند. ماشين حركت مي كند .

 

نشسته ام كنارآقا مهدي و بغلش كرده ام. دستانم خيس خون است. آقا مهدي، لبخندبي رنگي مي زند و مي گويد:« ديدي ابراهيم، خدا ما را  هم  از زيرآتش نمرود گذراند .»

مي گريم و به جاده چشم مي دوزم .

چهارشنبه 22 دی 1389  9:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها