مهدي خشاب سلاحش را عوض كرد .نورالله به آرامي سر بلند كرد و از فراز تپه به رو به رو نگريست .ناگهان صداي چند شليك بلند شد و گلوله هايي به تخته سنگي كه مهدي و نورالله پشت آن پناه گرفته بودند. خورد وتكه هاي سنگ به اطراف پاشيد .مهدي ، دست نورالله را كشيد .نورالله بر زمين غلتيد. قطره هاي خون از پيشاني اش جوشان بود .
چي شد نورالله ؟
نورالله، دست به پيشاني گرفت و گفت :«چيزي نيست .فكرمي كنم تكه اي سنگ به پيشاني ام خورده»
مهدي ،پايين پيراهنش را كند و پيشاني نورالله را بست. صداي احمد از بالا بلند شد .
دارند فرارمي كنند، آقا مهدي !
مهدي سريع بلند شد .رگباري به سوي افراد ضد انقلاب شليك كرد وفريا د كشيد :«نگذاريد فراركنند. بزنيدشان. »
با رديگر شليك گلوله ها ، كوهستان را پركرد مهدي و نورالله گربه وار به پايين سرازيرشدند .پشت سرشان، احمد و هاشم مي آمدند .
صبح زود بود كه به مهدي خبر رسيد .تعدادي از نيروهاي ضد انقلاب به يكي از روستاهاي اطراف اروميه آمده اند. مهدي نيروهايش را آماده كرده و سوار بر جيپ به سوي روستا رفته بودند ؛ اما زماني به روستا رسيدند كه ضد انقلاب گريخته بود . چند زن بر گرد سه نعش شيون مي كردند و به صورت چنگ مي زدند .آن سه، از بسيجيان روستا بودند كه مسؤوليت حفاظت از روستا را داشتند .
در كنار جاده نيمه تمامي كه به سوي روستا مي آمد، پنج نفر از بچه هاي جهاد سازندگي اعدام شده بودند.
مهدي فرصت را از دست نداد و به همراه نيروهايش به تعقيب اشرار رفتند . ساعتي بعد، در نزديكي رود خانه اي به آنها رسيدند و نبردي سخت آغازشد .
مهدي دريافت كه اشرار مي خواهند از رودخانه كف آلود و پرخروش بگذرند. رو به هاشم كه راكت انداز بر دوش داشت ، فرياد زد :« هاشم ،بزن »
هاشم كه نفس نفس مي زد، چند نفس عميقي كشيد . لرزشي دستان خسته اش را گرفت وآرپي جي را رو به آنها نشانه گرفت .
يا مهدي …
موشك با ردي سفيد به سوي اشرار به پرواز درآمد و لحظه اي بعد در نزديكي آنها منفجرشد و باران سنگ و ماسه را برسرآنها باراند .
چند نفر بر زمين غلتيدند .مهدي پا تند كرد . يكي از اشرار كه مجروح شده بود برگشت اما گلوله هاي مهدي سينه اش را دراند و او به پشت در رودخانه پرت شد .دو نفرديگر به آب زدند و همراه جريان شديد آب رفتند .نيروهاي مهدي به سويشان شليك كردند؛ اما آنها ديگر از تيرس گذشته بودند .مهدي به جنازه ها رسيد .سه نفر بودند ؛ خونين و بيجان .صداي آذرخش دركوهستان پيچيد .مهدي به آسمان نگاه كرد . باران آغاز شد . رودخانه پر صدا و خروشان در زير بارش قطرات باران قوت گرفت .
مهدي با دل نگراني گفت :«رودخانه خيلي پر زور شده .»
آن شب تا صبح با ران با ريد .مهدي، سلام نماز را داد ؛ اما باران هنوزقطع نشده بود .قطرات باران به شيشه پنجره مي خورد وصدا مي كرد .مهدي روبه همسرش كه پشت سرش نشسته بود و ذكر مي گفت كرد و گفت :«قبول باشد . من امروز زودتر به شهرداري مي روم .»
همسرش، چادر سپيد نمازش را برداشت و گفت :«تو خسته اي آقا مهدي.يك كم استراحت كن .»
مهدي بلند شد .لباس عوض كرد و گفت :«استراحت بماند براي بعد. سرم خيلي شلوغ است .»
سماورجوشيد …. لااقل يك تكه نان بخور، بعد برو.
مهدي لبخندي زد و نشست .
باران تازه قطع شده بود .مهدي از پنجره اتاقش به خيابان نگاه مي كرد .جويها لبريزشده وآب در خيابان و كوچه هاي مجاور سرازير شده بود .مهدي پشت ميز نشست .پرونده اي را که مطالعه ميكرد، بست. در اتاق به صدا درآمد و نورالله وارد اتاق شد .هول كرده بود. مهدي بلند شد و گفت :«چه شده نور الله »
نورالله پيشاني اش را پانسمان كرده بود . با هول و ولا گفت :«سيل آمده آقامهدي …سيل .»
مهدي سريع گوشي تلفن را برداشت .
چند دقيقه بعد ، گروهاي امداد به سرپرستي مهدي به سوي محله مستضعف نشيني كه گرفتار سيل شده بودند، راهي شدند .
تمامي محله را آب پوشانده بود .حجم آب لحظه به لحظه بيشتر مي شد .مردم، هراسان وبا شتاب به كمك مردمي كه خانه و زندگي شان اسيرآب شده بود ،مي آمدند .آب در بيشتر نقاط تا كمر مردم بالا آمده بود .سقف چند خانه هوارشده وتيركهاي چوبي بيرون زده بود .گل ولاي و فشارشديد آب ،گروهاي امدادي را اذيت مي كرد .
مهدي ، پر جنب و جوش به اين سو وآن سومي رفت و به امدادگرها دستور مي داد .چند رشته طناب از اين طرف تا آن طرف خيابان كشيده شد . مهدي و چند نفرديگر، طناب را گرفتند ودرحالي كه فشارآب مي خواست آنها را ببرد، به سوي ديگر خيابان رفتند . چند زن و كودك روي بامي رفته بودند و هوار مي كشيدند .نيروهاي امدادي با سعي و تلاش و تقلا به كمك سيل زدگان كه وسيله ناچيز خانه شان را زير گل و لاي بيرون مي كشيدند شتافتند.
مهدي به خانه اي رسيد كه پير زني درحياطش فريا د مي كشيد .مهدي در را هل داد .آب تا بالاي زانوانش رسيده بود . پيرزن به سر وصورت مي زد . مهدي گفت :«چه شده مادر ؟ كسي زيرآوارمانده ؟»
پير زن كه انگار جاني تازه گرفته بود با گريه و زاري گفت :«قربانت بروم پسرم ..خانه و زندگي ام زيرآب مانده ... كمكم كن.»
چند نفر به كمك مهدي آمدند .آنها وسايل خانه را با زحمت بيرون مي كشيدند و روي بام وگوشه حياط مي گذاشتند .پيرزن گفت :«جهيزيه دخترم تو زير زمين مانده. با بدبختي جمع كردمش .»
مهدي رو به احمد و هاشم كه به كمك آمده بودند ،گفت :« يا الله ،جلوي درخانه سد درست كنيد ..زود باشيد .»
احمد وهاشم سدي ازخاك جلوي درخانه درست كردند .راه آب بسته شد. مهدي به كوچه دويد .وانت آتش نشاني را پيدا كرد و به طرف خانه پيرزن آورد .
چند لحظه بعد ،شيلنگ پمپ در زير زمين فرو رفت وآب مكيده شد .پمپ كارمي كرد وآب زير زمين لحظه به لحظه كم مي شد . مهدي غرق گل و لاي بود . پير زن گفت :«خير ببيني پسرم يكي مثل تو كمكم مي كند ..آن وقت شهردار ذليل شده از صبح تا حالا پيدايش نيست .مگردستم بهش نرسد.. .»
مهدي، فرش خيس وسنگين شده را با زحمت به حياط آورد .
اگر دستم به شهردار برسد، حقش را كف دستش مي گذارم …
چند ساعت بعد، جلوي سيل گرفته شد. مهدي، پمپ را خاموش كرد. پيرزن هنوز دعايش مي كرد .
گروه هاي امدادي، پتو وپوشاك و غذا بين سيل زده ها تقسيم مي كرد ند .مهدي رو به پيرزن گفت:
«خب مادرجان، با من امري نداريد ؟»
پيرزن گريه گريه دست به آسمان بلند كرد و گفت :«پسرم ، ان شاء الله خير ازجواني ات ببيني .برو پسرم ، دست علي به همراهت .خدا از تو راضي باشد .خدا بگويم اين شهردار را چه كند .كاش يك جو ازغيرت و مردانگي تو را داشت ؟»
مهدي از خانه بيرون رفت .پيرزن همچنان او را دعا وشهردار را نفرين مي كرد !