بسم الله الرحمن الرحيم
بابايي به روايت همسر شهيد
علي مرج
در كتاب قطور تاريخ فصل جديدي به نام انقلاب اسلامي و به نام انسان نوشته شده است . اين فصل از جنس بهار است ولي به رنگ سرخ نوشته شده است و خزاني به دنبال ندارد. اين فصل داستان تجديد عهد انسان در روزهاي پاياني تاريخ است و براي همين با خون و اشك نوشته شده است ، خوني كه يك روز در اين سرزمين بر خاك ريخته شد و اشكي كه روزي در وداع ، گوشه چادري پنهان شد و روزي ديگر بر سر مزاري به خاك فروشد ، و امروز باز هم جاري مي شود تا يك بار ديگر گردو غبار ناگزير زمان را از چهره سرداران روزهاي انتظار بشويد.
در كتاب قطور تاريخ فصل جديدي نوشته شده است كه سخت عاشقانه است .
پايت را كه از زمين برگيري ، آسمان راه هاي بي كرانش را نشانت خواهد داد. تو را در بر خواهد گرفت و چونان امانتي لطيف بالا خواهد برد. آن وحشت گنگ و بدوي از ارتفاع ، صفير گلوله هايي كه با خود طنين مرگ دارند ديگر نخواهدت ترساند. در نگاهت آسمان و زمين به هم مي پيوندند تا افق شوند، جايي براي در آمدن و لاجرم غروب كردن و اگر غروب اي گونه خونين نباشد، چه گونه آفتاب هر صبح طلوعي تازه خواهد داشت ؟
((عباس بابايي)) آخرين پروازش را عيد قربان انجام داد. همسرش همان وقت در مكه منتظر آمدنش بود. فرصت كمي مانده بود و مرد، كه از چند شب پيش تقريبا نخوابيده بود ، كارهاي زيادي داشت كه بايد انجام مي داد.
حقيقت همسايه ديوار به ديوار مرگ بود و مرد حقيقت را يافته بود.