در كتاب قطور تاريخ فصل جديدي به نام انقلاب اسلامي و به نام انسان نوشته شده است . اين فصل از جنس بهار است ولي به رنگ سرخ نوشته شده است و خزاني به دنبال ندارد . اين فصل داستان تجديد عهد انسان در روزهاي پاياني تاريخ است و براي همين با خون و اشك نوشته شده است ؛ خوني كه يك روز در اين سرزمين بر خاك ريخته شد و اشكي كه روزي در وداع ، گوشه ي چادري پنهان شد و روزي ديگر بر سرمزاري به خاك فرو شد ؛ و امروز با زهم جاري مي شود تا يك بار ديگر گرد و غبار ناگريز زمان را از چهره ي سرداران روزهاي انتظار بشويد .
در كتاب قطور تاريخ فصل جديدي نوشته شده است كه سخت عاشقانه است .
زندگي با مهدي براي من يك خواب بود ؛ خوابي كوتاه و شيرين در بعد از ظهرِ بلند تابستان جنگ . دو سال و چند ماهي كه مي توانم تعداد دفعه هايي را كه با هم غذا خورديم بشمرم . از خواب كه پريدم او رفته بود . فقط خاطره هايش ، آن چيزها يي كه آدم ها بعداً يادش مي افتند و حسرتش را مي خورند باقي مانده بود . مي گويند آدم ها خوابند ، وقتي مي ميرند بيدار مي شوند . شايد او بيدار شده و من هنوز خوابم . شايد هم همه ي اين مدت خواب او را مي ديده ام . از آن خواب هايي كه وقتي آدم مي بيند توي خواب هم مي خندد . خوابي غير منتظره . خواب زندگي با يك فرشته .