رگه اي طلايي در مشرق در حال جان گرفتن بود . هوا هنوز خنكاي شب را داشت . دسته اي پرنده پر سر و صدا در سفيد و روشني صبح در دل آسمان قيقاج مي رفتند .
از روي بشكه هاي قير، بخار بلند مي شد .انگار آتش زيربشكه ها را مي ليسيد .بوي قير،لطافت وخنكاي هوا را مي گرفت .اسماعيل، روبه كارگرهاي شهرداري كرد و گفت :«زود باشيد. آفتاب درآمد. هوا گرم بشود، نمي شود كار كرد .»
يكي از كارگرها كه مردي جا افتاده و كمي چاق بود، گفت :«ان شاء الله امروز اين خيابان را هم تمام مي كنيم .»
اسماعيل، كفش هايش را كند و دمپايي پلا ستيكي به پا كرد و گفت :«اگر همه مثل تو كار كنند ،بله.»
جواني كه خميازه كشان دكمه هاي بلوزش را مي بست، چند مشت محكم به سينه زد و گفت :«منظورت به ماست؟»
تو چرا به خودت مي گيري، اصغرخان ؟ زود با ش، آفتاب درآمد .
مهدي با قدمهاي بلند به آنها رسيد .نگاهي به آنها انداخت و بعد رو به يكي از كارگرها گفت :«آقا اسماعيل كجاست ؟»
اسماعيل جلورفت و گفت :«اسماعيل منم .»
مهدي، برگه تا شده اي از جيب درآورد و به اسماعيل داد .
سلام … من براي كار آمده ام !
اصغر،غلتك را هل داد و گفت :«کار قحط بود ،آمدي شهرداري...بااين حقوق بخورونميرش»
اسماعيل به اصغر تشر زد.
سرت به کار خودت باشد.
بعدروبه مهدي کردوگفت:«ببين جوان، كارآسفالت كاري سخت است .گرما دارد ،كوفتگي عضلات و سوختگي دارد. تو مثل اينكه تا حالا كارهاي سخت نكرده اي .فردا نيايي بگويي : آي كمرم درد گرفت ، زانوم گزگز مي كند و گرما زده شده ام ها …»
مهدي لبخندي زد و گفت :«نه …مطمئن باشيد شكايت نمي كنم .»
دمپايي تو وانت است .پات كن ، بيا اينجا .
چشم .
مهدي لباس عوض كرد. دمپايي پا كرد و سر كارش رفت .
آفتاب از افق جدا شده بود .كارگران شهرداري مشغول كار بودند .مهدي ، شنهاي مخصوص را با فرغون بر كف خيابان پهن مي كرد .مرد جا افتاده كه آقا مراد صدايش مي كردند، روي شنها قيرمي ريخت و بعد پيرمردي ديگر، غلتك را روي آنها مي گرداند .
بوي قير، همه جا را گرفته بود . مهدي حواسش بود كه اصغر و دو نفر ديگر، از اول كار با بهانه و روشهاي مختلف از زير كار شانه خالي مي كنند و طفره مي روند .مهدي به طرف نيسان رفت .اصغربه بهانه آب خوردن نشسته بود و آب را مزمزه مي كرد .مهدي لبخند زنان گفت :«اخوي، شما چقدر آب مي خوريد و استراحت مي كنيد ؟»
سپس به آقا مراد و پيرمرد اشاره كرد و گفت :«اين بنده خدا ها خسته شدند ،از بس جور شما را كشيدند .»
اصغر ترش كرد .تندي پا شد و با صداي بلند گفت :« نفهميدم … اصلا به تو چه مربوط است ؟ تو چكاره اي كه به من امر و نهي مي كني ؟»
بعد رو به جواني ديگر گفت :« تو را به خدا، رو را نگاه كن... هنوز نيامده، مي خواهد رئيس بازي در بياورد !»
مهدي گفت :« مگرمن حرف بدي زدم ؟»
اصغر گفت :«من خوشم نمي آيد كسي تو كارهام فضولي كند . مگر چقدر حقوق مي گيرم كه واسش جان بكنم ؟»
اسماعيل به طرفشان آمد و گفت :« اينجا چه خبراست ؟ اصغر، باز چه بساطي به پا كرده اي؟»
اصغر با غيظ به مهدي نيم نگاهي انداخت و به سركارش رفت .مهدي، فرغون شنها را برد .آقا مراد، عرق صورت وپيشاني اش را با دستمال چهار خانه اش گرفت و گفت :« سر به سرشان نگذارجوان .اصغرآدم تنبلي است. كار امروزش نيست. هميشه همين طور است .»
مهدي پرسيد :«شما چقدر حقوق مي گيريد ؟»
روزي پنجاه تومان !
مهدي سرخ شد. لبش را گزيد. آقا مراد گفت :«چرا ناراحت شدي ؟»
هيچي …چيزي نيست .
*
آفتاب به وسط آسمان نزديك مي شد .اسماعيل به طرف مهدي كه غلتك هل مي داد، آمد و گفت :
«بارك الله جوان، ازت خوشم آمد .پولي كه مي گيري، حلالت باشد .ازصبح حواسم بهت هست .تو كارگرخوبي هستي .»
مهدي لبخندي زد . صداي اصغر بلند شد .
بازرس آمد !
مهدي، رد نگاه اسماعيل را گرفت .ماشين از دور به سويشان مي آمد .اصغر و دوستانش به سرعت مشغول كار شدند .پير مرد كه از زور كار به نفس نفس افتاده بود، گفت :«ببين چطوري به كار افتادند ؟ هميشه با يد زور بالاي سرشان باشد .»
مهدي گفت :«شايد زياد هم مقصرنباشند. حقوق شما ها كم است .»
پيرمرد با تعجب به مهدي نگاه كرد .
ماشين به آنها رسيد و ترمز كرد .دو نفر ازماشين پياده شدند .اسماعيل به طرفشان رفت و رو به يكي ازآن دو كه لباس مرتبي پوشيده بود و عينكي دودي به چشم داشت،^ سلام كرد .مرد عينكي درحالي كه آهسته روي آسفالت نرم و داغ قدم برمي د اشت ،از روند كار پرسيد و اسماعيل جواب داد .
با زرس ايستاد .تكه اي چوب از زمين برداشت وكف كفشهايش را پاك كرد .سر كه بلند كرد، نگاهش به مهدي افتاد كه بي توجه به آنها عرق ريزان درحال كار بود .بازرس مثل برق گرفته ها خشكيد .مرد همراهش پرسيد :«چي شده، آقاي نوري ؟»
نوري، عينكش را برداشت ، آب دهان قورت داد و گفت :«من درست مي بينم، حيدري ؟»
حيدري با تعجب گفت :«منظورتان را نمي فهمم !»
نوري ،مهدي رانشان داد وگفت : «مهندس با كري …»
حيدري دقيق شد :
يعني چه ؟ بله … خودش است ..مهندس باكري .رو دست خورديم قربان .
نوري و حيدري به سرعت به طرف مهدي رفتند و با ترس و احترام سلام كردند. اسماعيل وديگران با تعجب نگاهشان كردند. سپس آهسته به طرف آنها رفتند .نوري چاپلو سانه گفت :«جناب شهردار،دست مريزاد !شما چرا زحمت مي كشيد ؟»
اسماعيل جلو رفت و گفت :«جناب شهردار، من شرمنده ام. تو را به خدا، ما را ببخشيد .»
اصغر كه حسابي جا خورده بود، گفت :«شرمنده ام آقاي شهردار…حلالم كن ….»
مهدي ، غلتك را گوشه اي گذاشت و روبه اسماعيل و كارگرها گفت :«مگرشما چه كرده ايد كه ببخشم يا حلال كنم ؟»
آنگاه رو به نوري كرد .برق غضبِ چشمانش ، دل نوري و حيدري را خالي كرد.
مگر شما مسؤول رسيدگي به اينجا نيستيد ؟ مگر من شما را مأمور نكرده ام به كارگر هاسر بزنيد وكم و كسري شان را گزارش دهيد ؟
نوري با ترس و لرز گفت :«چه قصوري از بنده سر زده ؟»
رنگ از صورت نوري پريد .مهدي با صداي بلند گفت :«توچطور دلت مي آيد از حقوق اين بنده خدا بدزدي ؟ خودت كم حقوق مي گيري ؟»
نوري سرش را پايين انداخت .
مهدي لباسش را عوض كرد.روبه نوري وحيدري گفت :«شما اخراجيد .فردا براي تسويه حساب به شهرداري بياييد .»
بعد رو به اسماعيل و كارگرها كرد و گفت :« حلالم كنيد . قصدم فضولي تو كارتان نبود.ميخواستم از نزديك درسختي كارتان شريك با شم .از حالا هر مشكل و مسأله اي داشتيد ،مستقيماً مرا در جريان بگذاريد .خداحافظ.»
مهدي ،دست آنها را فشرد .شانه اصغر را هم كه با شرمساري اشك مي ريخت نوازش كرد و به سوي شهرداري رفت .
اسماعيل، نگاهي به نوري و حيدري انداخت و با صداي بلند رو به كارگرها گفت :«برگرديد سركاتان، اما اول يك صلوات براي سلامتي شهردارآقايمان بفرستيد.»
كارگرها صلوات فرستادند و مشغول كارشدند .