فيض الله درحال آب دادن به باغچه كارخانه بود كه صداي نگهبان دم درراشنيد .شيلنگ را در باغچه رها كردوبه سوي اتاقك نگهباني رفت .مردنگهبان ،گوشي تلفن به دست گفت :«مش فيض الله مژده بده خانمت فارغ شد .بدو.»
فيض الله يكنفس تا خانه دويد.
وقتي به خانه رسيد كه فاميل وآشنايان درحياط واتاق درانتظارش بودند .تندي سلام وعليك كرد و رفت بالاي سر رختخواب همسرش :اقدس خانم، اقدس خانم با گونه اي تب داروعرق كرده لبخندبي رمقي زد وسلام كرد .فيض الله به نوزاد نگاه كرد كه قنداق پيچ شده ومعصومانه خوابيده بود فيض الله گفت :«حالت خوب است خانم ؟»
اقدس گفت :«به مرحمت شما ،مبارك با شد ،پسراست .»
فيض الله گونه هاي سرخ نوزاد را بوسيد .اقدس گفت :«اسمش راچه مي گذاري ؟»
مهدي....مهدي .