0

دانستنی های قرآنی

 
baseirat
baseirat
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1396 
تعداد پست ها : 530

دختر 11 ساله‎ای که همه را مبهوت کرد

 
دختر بچه چادری

به گزارش جهان، حاج آقا قرائتی تعریف می ‏كرد: در ستاد نماز گفتیم، آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خواندید، برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه ما بُهتمان زد، دختر یازده ساله، ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.

نوشت که ستاد اقامه نماز! شیرین‌ترین نمازی که خواندم این است كه: در اتوبوس داشتم می‌رفتم یک مرتبه دیدم خورشید دارد غروب می‌کند. یادم آمد نماز نخواندم، به بابایم گفتم: نماز نخواندم، گفت: خوب باید بخوانی، اما حالا که اینجا توی جاده است و بیابان، گفت: برویم به راننده بگوییم نگه‌دار. پدر گفت: راننده كه بخاطر یک دختر بچه نگه نمی‌دارد، گفتم: التماسش می‌کنیم. گفت: نگه نمی‌دارد. گفتم: تو به او بگو. گفت: گفتم كه نگه نمی‌دارد، بنشین. حالا بعداً قضا می‌کنی. دختر دید خورشید غروب نکرده است و گفت بابا خواهش می‌کنم، پدر عصبانی شد، اما دختر گفت: پدر، امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم. می‌گفت ساکی داشتیم، زیپ ساک را باز کرد، یک شیشه آب درآورد. زیرِ صندلی اتوبوس هم یک سطل بود، آن سطل را هم آورد بیرون. دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو. شروع کرد وسط اتوبوس وضو گرفت.

قرآن یک آیه دارد می‌گوید: کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند، واقعا دلش برای نماز بسوزد، پُز نمی‌خواهد بدهد. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مریم/۹۶ یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، کارش هم شایسته است، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم. لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

شاگرد شوفر نگاه کرد و دید كه دختربچه وسط اتوبوس نشسته و دارد وضو می‌گیرد، پرسید: دختر چه می‌کنی؟ گفت: آقا من وضو می‌گیرم، ولی سعی می‌کنم آب به كف اتوبوس نچکد. بعدش هم می‌خواهم روی صندلی، نشسته نماز بخوانم. شاگرد شوفر یک كمی نگاهش کرد و چیزی به او نگفت. به راننده گفت: عباس آقا، ببین این دختر بچه دارد وضو می‌گیرد.

راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید، در آینه هم دختر را می‌دید. مدام جاده را می‌دید، آینه را می‌دید، جاده را می‌دید، آینه را می‌دید. مهر دختر در دل راننده هم نشست. راننده گفت: دختر عزیزم، می‌خواهی نماز بخوانی؟ صبر كن، من می‌ایستم. ماشین را کشید کنار جاده و گفت: نمازت را بخوان دخترم، آفرین.

چه شوفرهای خوبی داریم، البته شوفر بد هم داریم که هرچه می‌گویی: وایسا، گوش نمی‏ دهد. او برای یک سیخ کباب می‌ایستد، اما برای نماز جامعه نمی‌ایستد. در هر قشری همه رقم آدمی هست.

دختر می‌گفت: وقتی اتوبوس ایستاد، من پیاده شدم و شروع کردم به نماز خواندن. یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاهش کردند. یكی گفت: من هم نخواندم، دیگری گفت: من هم نخواندم. شخص دیگری هم گفت: ببینید چه دختر باهمتی است، چه غیرتی، چه همتی، چه اراده‌ای، چه صلابتی، آفرین، همین دختر روز قیامت، حجت است. خواهند گفت: این دختر اراده کرد، ماشین ایستاد. یکی یکی آنهایی هم که نماز نخوانده بودند، ایستادند به نماز. دختر می‏ گفت: یک مرتبه دیدم پشت سرم یک عده دارند نماز می‌خوانند. می‏ گفت: شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم، لازم نیست امام فقط امام خمینی باشد. منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم.

سه شنبه 28 آذر 1396  4:15 PM
تشکرات از این پست
baseirat
baseirat
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1396 
تعداد پست ها : 530

پیکی شمسی

 
قصر، چوبی

پیک از خیابانهای شهر گذشت و به قصر رسید. دربانان قصر هم با دیدن مهر سلطنتی، سر از پا نشناخته او را به داخل قصر راهنمایی کردند. دو نفر از سربازان گارد ویژه، تا پیش حاکم بدرقه‌اش کردند. وقتی پیک، پیش سالار خان- که حاکم شهر بود- رفت، یکی از درباریان که پیرمردی لاغر اندام و کوتاه قد بود، کلاهش را برداشت و دو دستی بر سر خود زد. مثل لبو سرخ شد و با تمام وجودش فریاد زد: 
-    جناب حاکم غش فرمودند. آب بیاورید. شهرام بادبزن را خبر کنید. 
اینجا قصری بود در شهر رامیار. همه خانه هایش چوبی و زیبا بود. انگار یک نقاش غول پیکر و چیره دست، روی تپه ای نشسته بوده و زیباترین تابلوی عمرش را آفریده است. روی دیوارهای چوبیِ کنار خیابان، معرّق‌های زیبایی به چشم میخورد. بعضی از آنها اشعاری بود که سلطان رامیار سروده بود. چندتایشان هم اسم سلطان رامیار بود. البته نصب اسم سلطان شرایطی داشت. یکی این که باید حداقل سه متر بالاتر از سطح زمین نصب میشد وگرنه پدر صاحاب نصاب را در میآوردند. سر چهار راهها و در میدانهای معروف شهر، تابلوهای مینیاتوری بزرگ 40-50 متری عابرین تازه وارد را میخ کوب میکرد. به همین خاطر سر چهار راه معمولا ترافیک سنگین بود. این تابلوها، نقاشیهایی بود که به صورت برجسته روی چوب کار شده بود. تابلویی که در میدان آبشار- بزرگترین میدان شهر- نصب بود، اسمش تابلوی «فرمان» بود. صحنهای از فرماندهی سلطان رامیار را نشان میداد؛ وقتی که سلطان دستور حمله داده و سپاهش مثل شیران زنجیر گسیخته، به سمت دشمن هجوم میبردند. 
اسم حاکم این شهر مرزی، سالار خان بود. او شیفته سلطان رامیار بود. به همه یاد داده بود به محض آوردن نام سلطان رامیار بلند میشدند و به سمت تاج بلد تعظیم میکردند. تاج بلد پایتخت کشور و محل سلطنت سلطان رامیار بود. طوطی‌های شهر هنوز سلام یاد نگرفته، رامیار رامیار میگفتند. البته سالار خان طوطی‎ها را حیواناتی پاک می دانست و خیلی گیر بهشون نمیداد؛ اما به افراد عادی که سِمَت خاصی نداشتند، اجازه تلفظ حرف راء را نمیداد. او میگفت راء اولین حرف رامیار است و مقدّس. هر بی سر و پایی حق استفاده از آن را ندارد. 
خب برگردیم به ماجرا. بله سالار خان غش کرده بود. آب صورتش زدند و شهرام باد بزن، حرفه‎ای بادش زد. بالاخره به هوش آمد. پیک را کنار خودش نشاند. نامه‌ی یک خطی را از او گرفت. به روی چشمش گذاشت. بعد هم ناهاری مفصل به پیک داد. شب هم به افتخارش جشن بزرگی راه انداختند. صبح با هدیه‌های توپّی او را بدرقه کردند. ضمنا روز آمدن پیک را مبدأ تاریخ شهرشان قرار دادند. یعنی آن روز شد اولین روز از سال؛ سال پیکی شمسی.
بعد از بدرقه پیک، سالار خان دستور داد همه مسئولین جمع شوند. همه آمدند. موضوع جلسه، نامه سلطان بود. سالار خان گفت ما باید حق این نامه را ادا کنیم. از مسئولین خواست که طرح بدهند. بعد از 4 ساعت و 34 دقیقه و 56 ثانیه جلسه تمام شد. مصوبات آخر جلسه از این قرار بود:
-    برگزاری جشنواره بسیار بزرگی به نام «پیام سلطان»؛ موضوع جشنواره: نامه سلطان رامیار؛ قالبهای جشنواره عبارت بودند از: شعر، نقاشی، معرّق، سرود، نمایش و ...
اردشیر کولی و دار و دسته‌اش به دستور حاکم، کولی‌گری راه انداختند و شب نشده همه شهر را از جشنواره با خبر کردند. یک ماه در شهر شور و هیجان بود. هر کسی داشت خودش را برای شرکت در جشنواره آماده میکرد.

1/2/1 پیکی شمسی بود که جشنواره در محل برگزاری جشن‌های سالانه، راه افتاد. حدود چهارصد هزار نفر برای تماشا آمده بودند. گروه‌های مختلفی پیام سلطان را به صورت همخوانی و سرود اجرا کردند. شاعران اشعارشان را خواندند. تابلوهای زیبا و هنرمندانه نقاشان روی دیوارهای سن نصب شده بود. کارهای معرّق هم در محوطه جلوی سن، با پایه‌هایی شیشهای و ظریف چیده شده بود. دو سه نمایش هم برگزار شد که از آن استقبال خوبی شد. یک رونمایی هم داشتند؛ رونمایی از سنگی بسیار بزرگ که شعر سلطان رامیار را به صورت حکاکی رویش نوشته بودند و بعد درون تراشه‌ها را با طلا پر کرده بودند. قرار بود این سنگ به میدان بزرگ ورودی شهر منتقل شود. در پایان هم جوایزی قیمتی به نفرات برتر داده شد.

دو روز بعد به شهر شبیخون زدند. کشور همسایه به شهر حمله کرده بود. تا سالار خان و سربازانش خواستند به خود بیایند، شهر چوبی آتش گرفته بود. سپاه سالارخان غافلگیر و متلاشی شده بود. مردم به سمت کوه و بیابان فرار کردند. سالار خان و وزیرش هم چاره‌ای جز فرار نداشتند. آن‌ها با لباس نیم سوخته از شهر خارج شدند. از روی تپه‌ای، آتش گرفتن شهر را مشاهده میکردند. زبانه های آتش رنگ صورت سالارخان را تغییر میداد. زرد، نارنجی، قرمز، نارنجی، زرد، نارنجی، قرمز. سالارخان، نامه سلطان رامیار را از جیبش بیرون آورد. نگاهی به نامه انداخت: «دشمن در کمین شهر رامیار است/ یا آماده شوید یا در آتش بسوزید» سالار خان نامه را بوسید. بر چشمش گذاشت و دوباره در جیبش قرار داد. لبخندی زد و گفت: خدا را شکر که نامه سالم است.

سه شنبه 28 آذر 1396  4:16 PM
تشکرات از این پست
baseirat
baseirat
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1396 
تعداد پست ها : 530

مسابقه زیباترین زن

 
کفش قرمز

جمعیت زیادی آمده بود. هر کاندید، طرفدارانش دورش حلقه زده بودند. سارا هنوز نیامده بود. خیلیها منتظرش بودند. چند عکاس هم مسیر آمدنش را دید میزدند. درشکهای اشرافی کنار جمعیت ایستاد. سارا از درشکه پیاده شد. کفش پاشنه بلند قرمزش را زمین گذاشت. کفشش چشمم را گرفت. کفشی ظریف بود که با طرحی توری صورتی و چند لایه، رویش کار شده بود. همان ابتدا فهمیدم که این سارا با سارای خوابگاه دبیرستان هوستون خیلی فرق دارد. برای پیاده شدن، دستش را گرفتم. چه دست لطیفی داشت. انگشتانش ظریف و کشیده بود. ناخن هایش را بلند نگه داشته بود. برق انداخته بود و سوهان زده بود. یادش بخیر. خوابگاه که بودیم اتاقمان را پر کرده بود از ژورنال لباس و عکسهای فشن. عاشق « beautiful women match» بود.

به پیتزا و هله هوله و این زهر ماریها لب نمیزد. میگفت هیکلم به هم میخورد. کمتر غذایی را دوست داشت. برنامه غذاییش با توجه به هیکلش بود. گاهی در خوابگاه هوس سینه مرغ میکرد. بعدها فهمیدم که سینه مرغِ بدون پوست برای محکمی ناخنها خوب است. پوست روشنی داشت. بعضی از غذاها را نمیخورد. میگفت بریتس پوستش میاید پایین. هنوز هم مطمئن نیستم ولی فکر کنم منظورش همان شفافیت بود. خیار دوست داشت. میگفت مرطوب کننده پوست است. بادام میخورد اما خیلی کم؛ میگفت نرم کننده است اما کالریاش بالاست. بارها پیش آمده بود که در مهمانی قهوه یا چای را ردّ میکرد. نمیخواست دندانهایش لکهدار شود. وقتی لبخند میزد برق و سفیدی دندانهایش پیدا میشد. سیب و کرفسش به راه بود برای همین لبخند که میزد، دندانهای سفیدی میدرخشید.

زیر بار شوهر کردن نمیرفت. میگفت مرد، پیری زودرس و مرض اعصاب میآورد. بعد هم که با مصیبتی راضی به ازدواج شد، از شوهرش قول گرفته بود که بچه دار نشوند تا بدنش خراب نشود. موهایش طلایی و مجعّد بود و پیشانیش پهن. لب کوچکش به بینی قلمی و کشیدهاش میآمد. لباسی زیبا پوشیده بود. گفت طراحی و دوختش از خیاطی نایس است؛ خیاطی مشهوری در فیلادلفیا. رنگ لباسش مثل چشمانش آبی بود؛ البته آبی کم رنگ که گلهای پیچک، دامنش را حاشیه زده بود. چند تار از زلفش را استادانه از کنارههای گوشش با پیچ و تابی رها کرده بود کنار گوشواره اش. 

امروز هم آمده بود « beautiful women match». مسابقه زیباترین زن که چهار سال یکبار برگزار میشد. آمده بود تا آرزوی دیرینهاش را محقق کند. خیلیها روی او شرط بندی کرده بودند. خیلی از این خر پولها. میگفتند او یک سر و گردن از بقیه بالاتر است. قطعا اول است. بهش گفتم اینقدر احتیاط کردی و خراب نشدی تا ملتی خرابت شدند. با افتخار به طرف سِن همراهیاش میکردم. ناگهان صدای جیغش بلند شد. زنبوری بینیاش را نیش زد و رفت. پزشک سیار آمد سراغش. پمادی به او داد و شربتی؛ اما فایده ای نداشت. بینی و کنار صورتش مثل سیب زمینی بالا آمد. شرکتش در مسابقه منتفی شد. چند روز بعد صورتش خوب شد. اما الان دو ماه است که گوشه ای می نشیند و با کسی حرف نمیزند.

سه شنبه 28 آذر 1396  4:17 PM
تشکرات از این پست
baseirat
baseirat
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1396 
تعداد پست ها : 530

مهاجران

 
غاز، پرنده، طراحی

گندمی، پرناز و یکی از پیش خدمت های رئیس برای پیدا کردن موش به سمت داخل جزیره پر کشیدند. گندمی سن و سال بیشتری داشت و در این ماموریت جلودار بود. آن ها از بالای درخت های نیمه خشک و بوته های بیابانی و زمین های شوره زار جزیره می گذشتند. 
-    گندمی: هر جا موجود زنده ای دیدید، پایین میریم. فعلا باید اطلاعات کسب کنیم.
چند دقیقه ای روی جزیره پرواز می کردند.
-    پرناز: مثل این که در این جزیره موجود زنده ای نیست. خیلی عجیبه. 
-     گندمی: زیر اون درخت فرود میایم. شاید روی زمین باشیم بهتر به نتیجه برسیم.
زیر درخت نشستند. روی زمین هیچ سبزه یا گیاهی پیدا نمی شد. انگار قطعه ای از کویر بود در میان دریا. هر سه مشغول گشت زدن اطراف شدند. چند لحظه ای به همین منوال گذشت. ناگهان صدای پیش خدمت بلند شد:
-    وای خدای من
-    گندمی: چی شده؟!
گندمی و پرناز به سمت او دویدند. پیش خدمت بال هایش را روی صورتش گذاشته بود و با چشم گرد و دهان باز درون چاله ای را نگاه می کرد. گندمی کنار چاله رفت. با بالش عینکش را جلوتر آورد. 
-    وای! استخون های حیوونات.
-    پرناز: بیچاره ها. معلوم نیست چه بلایی گرفتار شدن.
ناگهان صدایی توجهشان را جلب کرد.
-    این جا همه مرده اند به جز کریستال.
این صدای جیرجیرکی بود که روی سنگی نشسته بود. او ادامه داد.
-    همه مرده اند به جز کریستال.
-    پرناز: وای خدای من! بالاخره کسی پیدا شد.
-    گندمی: اسم شما چیه آقای محترم؟
-    اسمم رو میدونید؟ خب نمی دونید دیگه. چطور شما جیرجیرخان رو نمی شناسید. جیرجیرخان باهوش. جیرجیرخان فرز. جیرجیرخان قهرمان. جیرجیرک پرنده، افتخار جیرجیرکها. به قیافه کوچیکم نگاه نکنید....
گندمی در حرفش پرید و گفت:
-    آقای جیرجیرخان باهوش! شما گفتید کی زنده است؟
-    آهان کریستال رو میگی اون یه موش بامزه است. دوستمه. وای خدای من. خونه اش رو دیدی؟ ندیدی دیگه. تو خونه اش خیلی چیز جمع کرده. خیلی با حاله. تا حالا خونه اش رفتی. خُب نرفتی دیگه. به جان بچم خونه اش عین مغازه عتیقه فروشیه. رو دیواراش کلی دکمه، انگشتر و گوشواره های شکسته، سر بطری های نوشیدنیه....
-    پرناز: واقعا؟ چه خونه قشنگی داره. 
-    تازه قالیچش رو دیدی؟ ندیدي....
-    گندمی: میشه ما رو ببری خونه دوستت؟
جیرجیرخان پرید و قدری آن طرف تر نشست.
-    خیانت! خیانت! من و خیانت. دور باد! دور باد! چون شدی محرم دگر چشم ازخیانت بازدار/ ای بسا محرم که با یک نقطه مجرم می شود.
-    گندمی: چی میگی؟ مگه ما میخوایم چکار کنیم.
-    کریستال اگه بدونه راجع به خونش برای شما حرف زدم لهم میکنه چه برسه به اینکه بخوام آدرس خونه اش رو به شما نشون بدم.
-    آخه چرا مگه ما گربه ایم
-    دلیلش رو میدونید؟ خب نمیدونید دیگه. راستش کریستال عاشق وسایلشه میترسه کسی نگاه کج به وسایلش بندازه. تا حالا دو سه بار به منی که منم سوء ظن داشته و میونمون شکرآب شده.
-    گندمی: اصلا ما که با خونش کاری نداریم. با خودش کار داریم. میتونی با خودت بیاریش کنار ساحل. رئیسمون باهاش کار داره.
-    چه کاری؟
-    راستش بعضی از دوستامون به دام افتادن. میخوایم آزادشون کنه.
-    واقعا؟ میدونید لقب من چیه؟ نمیدونید دیگه. به من میگن جیرجیرخان ناجی. 
جیرجیرخان همین طور که می پرد و می رود می گوید:
-    باشه. حتما راضیش میکنم. میارمش. مطمئن باشین. فردا صبح. کنار ساحل. میدونید من کیم...
دم دمای غروب بود. با این که مه آلود بود ولی مهش رقیق بود. خواستند برگردند که پرناز نگاهش به آن طرف جزیره افتاد. چمنزار سرسبزی بود. با گلهای نارنجی و قرمز. آب چشمه هم پیدا بود.
-    وای خدای من اونجا دیگه کجاست؟
-    پرناز به سمت سبزه زار پرواز کرد.
-    گندمی: پرناز کجا میری؟
-    دنبال من بیاید
گندمی و پیش خدمت هم دنبال او رفتند. پرناز به همان محل رسید. چمنهایش زرد شده بود و باد آن ها را می برد. آبش هم انگار سالهاست خشکیده است. 
-    پرناز: خدای من اینجا مثل بهشت بود. پس کو اون همه سبزه؟! کو اون چشمه آب؟! 
-    گندمی: بهتره برگردیم. دیگه داره هوا تاریک میشه. 
***
صبح که شد، جیرجیرخان رفت دنبال کریستال. هر طوری بود راضیا ش کرد و با هم به طرف ساحل رفتند. از بین درخت های خشک و زمین های ماسه ای گذشتند. 
-    کریستال: خونه ام رو که بهشون نشون ندادی؟
-    نه. مگه دیوونه ام.
-    خیلی کار خوبی کردی. راستی! یک دکمه طلایی بزرگ پیدا کردم. داخل وسایل خان دایی مرحومم بود.
-    همون که سه روز پیش مرد؟
-    آره. خیلی دلم براش تنگ شده.
-    آخی
-    ولی دکمش حرف نداشت. 
-    وای که تو چقدر دلت را به این چیزها خوش کردی.
کریستال پوزخندی زد و گفت:
-    دلم را خوش کردم. چی می گی؟ میدونی با چه زحمتی اینا رو گلچین کردم. من در یک خونه زندگی نمی کنم. من در یک نمایشگاه زندگی می کنم.
جیرجیرخان می زند زیر خنده. کریستال آرام و زیر لب می گوید:
-    نمیدونم چرا ارزش این اشیای گرانبها رو بعضیها درک نمی کنند.
-    به دل نگیر رفیق. منظوری نداشتم. راستی داریم میریم پیش غازها نمی ترسی که؟
-    من و ترس؟ نه. چرا بترسم؟
-    پس چرا امروز اینقده این پا و اون پا می کردی؟
-    آها. امروز رو میگی؟
-    آره. دیدی با چه مصیبتی راضیت کردم بیای ساحل.
کریستال لبخندی می زند.
-    راستش
-    ترسیدی نه. ای ناقلا
-    راستش این آخریا دیگه دلم نمی خواد از خونم زیاد دور شم. همش دلهره دارم نکنه کسی بیاد سراغ وسایلم.
-    پس خودت رو بدبخت کردی رفت.
پرناز کنار یکی از غازها ایستاده بود. متوجه آمدن کریستال و جیرجیرک شد. به استقبال آن ها رفت. آن ها پیش رئیس برد. رئیس قدری با کریستال صحبت کرد. با هم کنار غازهای اسیر رفتند. کریستال بندها را بررسی کرد.
-    رئیس : 22 غاز در بندند. اگر شما زحمت بکشید و اونا رو نجات بدید، همه ما از شما ممنونیم.
کریستال قدری گوش هایش را خاراند و گفت:
-    خب میدونید مشکلی نیست؛ ولی بستگی به همکاری شما داره.
-    همکاری ما؟
-    راستش این بندها خیلی محکمه. ما هم کار و زندگی داریم. خرج داریم.
 رئیس خندید و گفت:
-    آها. فهمیدم مشکل چیه. این که مشکلی نیست. بفرمایید چی میخواید؟
-    راستش از جیرجیرخان شنیدم تیلههای قشنگی دارید.
-    باشه. هر غازی که آزاد کردی یک تیله خوشگل بهتون میدیم. حالا از کی شروع می کنی؟
-    راستش یک مساله دیگه هم هست.
-    مساله دیگه؟
-    دوست دارم از جزیره برم. اکثر دوستام در اثر گرسنگی مردن.
رئیس دستی به سرش کشید و گفت:
-    خب. یکیشون رو انتخاب کن. یا تیله یا مسافرت با ما. کدومش؟
-    هر دو.
-    به به. چه خوش اشتها!
-    خب دیگه شما سختی کار من رو هم در نظر بگیرید.
-    ولی این منصفانه نیست.
-     هر طور راحتید. ولی من نظرم تغییر پیدا نمیکنه. روز خوبی داشته باشید.
کریستال داشت می رفت که رئیس به طرفش رفت و گفت:
-    باشه قبوله. به شرطی که تا یک هفته دیگه همه غازها آزاد شده باشن.
رئیس و کریستال با هم دست دادند.

و این داستان ادامه دارد.

 

پاورقی:

« اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ كَمَثَلِ غَيْثٍ أَعْجَبَ الْكُفَّارَ نَباتُهُ ثُمَّ يَهيجُ فَتَراهُ مُصْفَرًّا ثُمَّ يَكُونُ حُطاماً وَ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ شَديدٌ وَ مَغْفِرَةٌ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٌ وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا إِلاَّ مَتاعُ الْغُرُورِ [الحديد/ 20] بدانيد كه زندگى دنيا، در حقيقت، بازى و سرگرمى و آرايش و فخرفروشىِ شما به يكديگر و فزون‏جويى در اموال و فرزندان است. [مَثَل آنها] چون مثل بارانى است كه كشاورزان را رُستنى آن [باران‏] به شگفتى اندازد، سپس [آن كشت‏] خشك شود و آن را زرد بينى، آن گاه خاشاك شود. و در آخرت [دنيا پرستان را] عذابى سخت است و [مؤمنان را] از جانب خدا آمرزش و خشنودى است، و زندگانى دنيا جز كالاى فريبنده نيست. »

سه شنبه 28 آذر 1396  4:19 PM
تشکرات از این پست
baseirat
baseirat
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1396 
تعداد پست ها : 530

شیاطینی که کارمند حکومت سلیمان بودند

 
غواص

دو نفر از درباریان آهسته با هم پج پچ می کردند:
- امروز روز حسابرسی این افراد شر و شراب خوار و کافر است.
- دوست من! نمی دانی چقدر منتظر چنین روزی بودم.
- نگاه کن چه قیافه های نحسی دارند. انگار خود شیطانند.
- درست است ایمان که نداشته باشی به درد هیچ چیز نمی خوری.
- راستی به نظر تو سلیمان با این ها چه می کند.
- گمانم باید از کشور ما بروند.
- همین؟!
- مگر تو چه فکر می کنی؟
- سلیمان آن ها را دار می زند. اگر هم خیلی لطف در حقشان کند، در زندان می اندازدشان تا زیر شکنجه بمیرند. 
- راست می گویی تمام ارزش انسان به ایمان است اگر...

سنگ فرش قصر از بلور با ظرافتی بود. بار اولت اگر باشد، خیال می کنی آبی روان است. پایت را بالا می زنی. بعد می فهمی که این آب نیست، هنر است و ظرافت. سنگ فرش را طی می کنی و به طرف تخت سلطنتی می روی. هر چند قدمی، سربازی، مانند مجسمه ایستاده است. نمی توانی از پرده های سلطنتی و قرمز سیری که با چین هایی استادانه نصب شده اند، چشم برداری. نماها و فواره ها و درخت های تزیینی هم محشر است. به تخت میرسی. تخت بسیار با عظمت است. از نقره خالص ساخته شده است و حاشیه آن با نقش هایی مینیاتوری از پرندگان و پیچک هایی زیبا تزیین داده است. روی تخت هم کرسی سلیمان است. کرسی ای که رنگ طلایی اش مانند خورشیدی قصر را روشن ساخته است. هر چه استادان زرگر و معرق کار مملکت، هنر داشته اند همه را در آن پیاده ساخته اند.  

چند نفر از درباریان طرف راست تخت ایستاده اند. چند نفر دیگر که قیافه هایی غیر عادی داشتند در طرف دیگر با هم گفت و گو می کنند. ناگهان همه ساکت می شوند. حضرت سلیمان با شکوه و ابهت خاصی وارد می شود و بر سریر می نشیند. یکی از مامورین گزارش می دهد:

- پیامبر خدا سلامت باد. این چند نفر نمایندگان اهل شرک و کفرند. دستور داده بودید خدمتتان برسند. 
سلیمان از تختش برخاست. سمت مشرکین آمد. به چهره آن ها نگاهی انداخت. کنار آخرین نفرشان ایستاد. گوش ها آماده بود برای شنیدن حکم سلیمان. چشم ها خیره به او بود.

سلیمان به مشرکین گفت: قصد ایمان آوردن دارید؟

- شما ما را آزاد می گذارید؟
- بله شما آزادید.

مرد سرش را زیر می اندازد و آهسته می گوید:

- خیر

سلیمان سری تکان داد و چند قدمی راه رفت و ایستاد. سرش را برگرداند و پرسید:
- قوانین مملکت را چطور؟ رعایت می کنید؟
- بله قربان. ما به تمامی قوانین حکومتی شما پایبندیم.

سلیمان سری تکان داد و پرسید:

- ببینم. به فنی یا حرفه ای تسلط دارید؟
- بله قربان.  ما در ساختمان سازی و غواصی متبحریم.
حضرت سلیمان رو به یکی از مامورانش کرد و گفت:
- از ظرفیت آن ها در رشته هایی که تبحّر دارند استفاده کنید. البته اگر خطایی کردند مثل بقیه و طبق قانون باید مجازات شوند.

یکی از افراد سلیمان با عصبانیت داد زد: این چه وضعیتی است. افراد شیطان صفت هیچ جایگاهی در حکومت خدا ندارند. به آن ها هم مثل ما شغل و اعتبار می دهی؟

سلیمان گفت: من سلیمانم. پیامبر خدا. این حکومت نیز حکومت خداست. مردم مومن و کافر و مشرک همه بنده خدایند. اگر حکومت خداست که همه را فرا می گیرد. ما نمی توانیم آن ها را طرد کنیم. البته حسابرسی مومن و کافر در آخرت جداست. مرد که از عصبانیت سرخ شده بود رویش را برگرداند و به سرعت از قصر خارج شد.

پاورقی: «فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّيحَ تجرى بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَيْثُ أَصَابَ*وَ الشَّيَاطِينَ كلُ‏َّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ‏[ص/36-37]پس باد را در اختيار او قرار داديم كه هر جا تصميم مى‏گرفت، به فرمان او نرم، روان مى‏شد. *و شيطانها را [از] بنّا و غوّاص»

سه شنبه 28 آذر 1396  4:20 PM
تشکرات از این پست
baseirat
baseirat
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آذر 1396 
تعداد پست ها : 530

پاسخ به:دانستنی های قرآنی

 
غاز، پرواز، پرنده، نقاشی

1
آفتابِ آخر روز، به مزرعه گندم می تابید. مزرعه، طلایی رنگ شده بود. نسیم، در خوشه های گندم موجی دیدنی ایجاد می کرد. مردی با دست هایی پینه بسته در مزرعه کار می کرد. داس دستش بود و گندم هایش را درو می کرد. یکدفعه دست از کار کشید. دستش را سایبان چشمش کرد و به آسمان خیره شد. آن طرف تر دختر سه چهار ساله اش دامن مادر را کشید و به آسمان اشاره کرد. آن ها به دسته چند صدتایی غازهای خاکستری نگاه می کردند.
غازها از دهکده فاصله گرفتند. از مراتع سرسبز و کوه و رودخانه ها گذشتند. به دریا رسیدند. مدتی دریا زیر پایشان بود. از بالای یک کشتی بزرگ تجاری گذشتند. چند نفر روی عرشه بودند. پرنده ها را به هم نشان می دادند. ناخدا از پنجره اتاق فرمان، پرنده ها را دید. برایشان بوق کشتی را به صدا در آورد.

- بله، همین طور درسته. تمام بدنتون باید مثل یک خط راست باشه. گردن ها کشیده. پاها رو هم از عقب بکشید. آفرین. خیلی راحت بال بزنید. درسته. همین طوری.
این صدای یک غاز درشت هیکل بود که جلوی منقار نارنجی اش به سفیدی می زد. دقیق که می شدی می توانستی خراش های کوچکی روی منقارش ببینی. اسمش دانی بود. او رئیس غازها بود. پرنده ها با شنیدن صدای او خودشان را جمع و جور می کردند. سعی می کردند با دقت بیشتری پرواز کنند.
پا گنده با صدای بلند و نخراشیده اش گفت:
- خشکی. خشکی می بینم.
گندمی عینکش را قدری بالا پایین کرد و گفت:
- بله. درست است. فکر کنم استراحتگاه سوممان همین نزدیکی ها باشد. یک جزیره متروکه است.
پاگنده به طرف رئیس رفت و گفت:
- رئیس! به جزیره رسیدیم؟ این جا باید استراحت کنیم؟
- بله همین جاست. فکر کنم تا سه چهار دقیقه دیگر برسیم. شما هم زود برو سر جات.
پا گنده همین طور که به طرف جایش می رفت، داد زد:
- هی بچه ها همین جاست. استراحتگاه سوم.
غازها کم کم فاصله خودشان با زمین را کم کردند.
- رئیس: بچه ها قسمت غربی ساحل فرود می آیم. همون قسمت که چند تا درخت بزرگ داره.
- پاگنده: ولی رئیس، 100 متر اون طرف تر سرسبزتره. علوفه بیشتری هم داره.
- نه جوون. آن جا قدری مشکوکه. همیشه از جاهایی که خیلی پر دونه و سرسبزه بترس. ممکنه دامی، چیزی باشه.
- ولی این جزیره دور افتاده است. هیچ بنی بشری این جا دام پهن نمی کنه.
پرنده ها داشتند فرود می آمدند. همان جایی که رئیسشان گفته بود. با سوت پاگنده، توجه چند غاز به او جلب شد. پاگنده به سمت آن طرف ساحل اشاره کرد.
تیپی که عینکی ته استکانی زده بود و قیافه مردنی ای داشت، آرام و خواب آلود از دوستش پرسید:
- پاگنده چیزی گفت؟
دوستش گفت:
- آره پاگنده میگه بر و بچ گروهمون اون طرف ساحل فرود میان.
- آخه چرا؟
- آخه چرا که نداره. پاگنده هر چی گفت بگو چشم.
پاگنده پرواز کرد و جلوتر رفت. پیش پرناز رسید. پرناز خواهرش بود. او غازی ظریف و زیبا بود. دور چشمش با نوک براق نارنجی اش ست می شد. هیکلش را انگار یک نقاش بزرگ و چیره دست کشیده است. مثلا کمال الدین بهزاد یا استاد فرشچیان. رنگ خاکستری سر و گردنش ملایم بود و پرهای خاکستری تا دمش به بهترین شیوه چینش شده بود. مثل بقیه، غاز خاکستری بود. اما انگار غیر از بقیه بود. پاگنده با اشاره آن طرف ساحل را به او نشان داد.
- پرناز: مگه رئیس نگفت اون جا مشکوکه؟
- رئیس وسواس داره. مگه در جزیره دور افتاده هم کسی دام پهن می کنه.
- تو آدم ها رو نمی شناسی. کارهایی می کنند که به فکر جن هم نمی رسه.
- یعنی نمی آی؟ به برادر بزرگترت اطمینان نداری؟
- چرا دارم ولی...
پاگنده نگاه تخسی به پرناز کرد. رویش را برگرداند داد زد:
- بچه ها بریم.
خودش زودتر از همه و به سرعت فرود آمد. حدود 20 تا از غازها دنبال او راه افتادند. پرناز هم با کمی تاخیر و دو دلی، پشت سرشان رفت.
2
- کمک. کمک. کمکون کنید. ما رو نجات بدید.
این صدای پاگنده و دار و دستش بود. آن ها در دام گرفتار شده بودند. هر چه پر می زدند و گردن می کشیدند فایده ای نداشت. بندهای دام خیلی سخت پایشان را گرفته بود. خیلی زود چند صد غاز دور آن ها جمع شدند. 22 غاز در دام گرفتار شده بود. غازهای دیگر آن ها را دلداری می دادند.
پرناز کنار پاگنده ایستاده بود.
- پرناز: نگران نباش برادر. نجاتتون میدیم. چیزی نیست.
پاگنده هم مثل بقیه پرنده های گرفتار تقلا می کرد که بندها را باز کند. ولی فایده ای نداشت. یکی از پرنده های گرفتار گفت:
- نباید میومدیم اینجا. باید حرف رئیس رو گوش می گرفتیم.
- آره. همه اش تقصیر پاگنده است
- پاگنده: خفه خفه. کسی مجبورتون نکرده بود. خودتون اومدید دنبال من. بی عرضه ها.
- اگه تو نگفته بودی که نمیومدیم.
- من گفتم. خودت که عقل داشتی می رفتی اون طرف.(1)
رئیس که تازه از راه رسیده بود گفت:
- ساکت. ساکت. الان که وقت این حرفا نیست. زبون به دهن بگیرید ببینم چه کاری میتونیم کنیم.
همه ساکت بودند. پرنده های اسیر هم دیگر برای نجات تلاشی نمی کردند. نگاه ها به رئیس دانی بود. رئیس به پیش خدمتش اشاره کرد که بیاید. پیش خدمت به همکارش چیزی گفت. همکار به سرعت پرواز کرد. رو به غازها کرد و گفت:
- غازهای محترم. همه شما رئیس دانی رو میشناسید. از فکر و درایت او هم با خبرید. اکثر مشکلاتی که برای ما پیش اومده با کاردانی ایشون حل شده. الان هم یکی از اوقات حساس در سفر ماست. لطفا سکوت رو رعایت کنید تا تمرکز رئیس در فکر کردن به هم نخوره.
پیش خدمتی که رفته بود با یک حلقه برگشت.
گندمی آهسته گفت:
- خدای من. حلقه فکر.
سکوت حکمفرما شده بود. تنها صدای موج های ساحل به گوش می رسید. حلقه را محترمانه در گردن رئیس انداختند. رئیس شروع کرد به چرخاندن گردنش. حلقه در گردنش تاب می خورد. بعضی غازها بال هایشان را بالا گرفته بودند. رو به آسمان، دعا می کردند. سرعت حلقه از کم شروع شد و کم کم شدت گرفت. پرناز بال هایش را جلوی چشمش گرفت. زیر لب چیزی می گفت. بعد از مدتی حلقه از چرخش افتاد. همه نگاه ها به رئیس بود. پرناز آرام از لای بال هایش به رئیس نگاه کرد. رئیس غمگین سرش را پایین انداخته بود.
- پرناز: نه. خدای من. چیزی به فکر رئیس نرسید.
سکوتی غمبار روی تمام غازها سایه انداخته بود. هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت. امیدشان ناامید شده بود. ناگهان گردن رئیس باز شروع به چرخش کرد. حلقه چرخید و چرخید. تندتر و تندتر شد. پرناز باز چشم هایش را گرفت. بعضی غازها دعا می کردند. بعضی دست هایشان در دست هم بود. دست هایشان را به هم می فشردند و به رئیس چشم دوخته بودند.
حلقه کم کم از چرخش ایستاد. همه نگاه ها به رئیس بود. این بار هم رئیس سرش را پایین انداخته بود. پرناز شروع کرد به گریه کردن. اما رئیس، کم کم سرش را بالا آورد. قرص ایستاد.
پرناز به رئیس نگاه کرد. لبخند بر لبش نشست. مرغابی ها هم فریاد شادی کشیدند.
- هورا. رئیس راه حل رو پیدا کرد.
- همیشه در مواقع حساس رئیس دانی به فریادمون رسیده
- خدا رئیس رو برای ما نگه داره
- ....
پیش خدمت گفت:
- خب حالا لطفا سکوت رو رعایت کنید. رئیس میخوان کلید حل این مشکل رو بیان کنند.
همه ساکت شدند. رئیس سرفه ای کرد و با صدای مردانه و کلفتش گفت:
- موش
همه تعجب کردند و شروع به پج پج کردند:
- موش
- یعنی چی موش
- این بیچاره ها رو نجات بدید. موش چیه؟
- منظورش چیه؟
- اصلا صبر کنید ببینیم رئیس چی میگه.
- ...
دانی ادامه داد:
- یه موش میتونه با دندونهاش دوستانمون رو نجات بده. باید یه موش پیدا کنیم. تیمی هفت نفره برای پیدا کردن موش راهی جزیره شدند.

 «وَ قالَ الشَّيْطانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَ وَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَ ما كانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي‏ فَلا تَلُومُوني‏ وَ لُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَ ما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِما أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ إِنَّ الظَّالِمينَ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ [إبراهيم / 22] و چون كار از كار گذشت ، شيطان مى‏گويد: «در حقيقت، خدا به شما وعده داد وعده راست، و من به شما وعده دادم و با شما خلاف كردم، و مرا بر شما هيچ تسلطى نبود، جز اينكه شما را دعوت كردم و اجابتم نموديد. پس مرا ملامت نكنيد و خود را ملامت كنيد. من فريادرس شما نيستم و شما هم فريادرس من نيستيد. من به آنچه پيش از اين مرا [در كار خدا] شريك مى‏دانستيد كافرم». آرى! ستمكاران عذابى پردرد خواهند داشت.»
سه شنبه 28 آذر 1396  4:22 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها