0

گلزار زندگى

 
salamat595
salamat595
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 19536
محل سکونت : مازندران

گلزار زندگى

دل را زبي خودى سر از خود رميدن است
جان را هواى از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست كه سر داده‏ ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
دستم نمى‏ رسد كه دل از سينه بركنم
بارى علاج شوق، گريبان دريدن است
شامم سيه‏ تر است زگيسوى سركشت
خورشيد من برآى كه وقت دميدن است
سوى تو اى خلاصه گلزار زندگى
مرغ نگه در آرزوى پر كشيدن است
بگرفته آب و رنگ زفيض حضور تو
هرگل در اين چمن كه سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمى ‏كنم
تقدير قصه دل من ناشنيدن است
آن را كه لب به جام هوس گشت آشنا
روزى «امين» سزا لب حسرت گزيدن است‏

پنج شنبه 2 آذر 1396  8:20 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها