0

سال نهم هجرت

 
salamat595
salamat595
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1391 
تعداد پست ها : 19536
محل سکونت : مازندران

سال نهم هجرت

سال وفود 
سال نهم هجرت را به خاطر ورود وفدها"شخصيتها و هيئتهايى كه به نمايندگى قبايل و ساير ملتها به مدينه مى‏آمدند"ـعام الوفودـناميدند. شهر مدينه هر چند روز يك بار شاهد ورود اين هيئتهاى گوناگون بود كه برخى با لباسهاى محلى و هيئتهاى جالبى وارد مى‏شدند تا پيغمبر اسلام را از نزديك ببينند و به دين اسلام در آمده و با رهبر اسلام پيمان دوستى بسته و پيوند خود را به آن حضرت اعلام دارند. 
اين بيشتر بدان خاطر بود كه با فتح مكه مركز قدرت بت پرستان و محور اصلى دشمنان اسلام سقوط كرد و سايه قدرت اين آيين مقدس بر سراسر شبه جزيره افتاد و قبايل و گروههاى مختلف و اقليتهاى مذهبى ديگر مانند مسيحيان ساكن عربستان دانستند كه دير يا زود اسلام در ميان تمام افراد و قبيله‏هاى ساكن جزيرة العرب نفوذ خواهد كرد و بهتر آن است كه زودتر به اين آيين مقدس وارد شده و يا از نزديك با رهبر عالى قدر اسلام آشنايى و دوستى برقرار سازند. 
اسلام كعب بن زهير (1) شاعر معروف 
از آن جمله كعب بن زهير است كه پدرش زهير بن أبى سلمى از شعراى معروف عرب و سراينده يكى از"معلقات سبعه"بود كه قصيده‏اش مدتها پيش از نزول قرآن به‏ديوار كعبه آويخته بود و يكى از شاهكارهاى ادبى آن زمان به شمار مى‏رفت. زهير بن ابى سلمى دو پسر داشت يكى به نام بجير و ديگرى به نام كعب كه اين هر دو مانند پدرشان زهير شاعر بودند و در مدح و ذم افراد شعر مى‏سرودند. بحير مدتها قبل از فتح مكه مسلمان شده بود و در سلك مسلمانان به سر مى‏برد، ولى كعب در زمره دشمنان اسلام زندگى مى‏كرد و تا جايى كه مى‏توانست با شعر و نثر مردم را نيز عليه رسول خدا تحريك مى‏نمود. 
پيغمبر اسلام دستور تعقيب و قتل شاعرانى امثال كعب را كه در هجو و مذمت او شعر مى‏گفتند و از اين راه موانعى سر راه پيشرفت اسلام ايجاد كرده و ضربه مى‏زدند صادر كرده بود و يكى از آنان نيز در جريان فتح مكه به دست مسلمانان به قتل رسيد و دو تن ديگر از اين شاعران فرارى بودند. 
بجير كه پس از فتح مكه نگران وضع برادرش كعب بود و مى‏ترسيد به دست مسلمانان بيفتد و به سزاى تحريكاتى كه عليه پيغمبر اسلام كرده و اشعارى كه در هجاى آن حضرت سروده به قتل برسد، نامه‏اى به او نوشت كه اگر به حيات و زندگى خود علاقه‏مند هستى خود را به مدينه برسان و اسلام بياور و در پيشگاه پيغمبر اسلام از اعمال گذشته خود توبه كن كه پيغمبر مرد رؤف و مهربانى است و هر كس نزد او اظهار ندامت نموده و توبه كند او را مى‏بخشد. 
اين نامه خير خواهانه كه به كعب رسيد تصميم گرفت به پيشنهاد برادرش بجير عمل كند و خود را به مدينه و رهبر بزرگوار اسلام رسانده مسلمان شود و از كرده‏هاى گذشته خود پوزش بخواهد و به همين منظور قصيده‏اى مشتمل بر پنجاه و هشت بيت در مدح رسول خدا(ص)سرود كه مطلعش اين بود: 
بانت سعاد فقلبى اليوم مبتول‏ 

متيم اثرها لم يفد مكبول (2) 

و پس از ابياتى كه در وصف سعاد به رسم شاعران ديگر گفته به عنوان عذر خواهى از گذشته خود گويد: نبئت ان رسول الله أو عدنى‏
و العفو عند رسول الله مأمول‏ 

مهلا هداك الذى اعطاك نافلة 

القرآن فيها مواعيظ و تفصيل 
و تا آنجا كه در وصف پيغمبر اسلام(ص)گويد: 
ان الرسول لنور يستضاء به‏ 

مهند من سيوف الله مسلول‏ 

فى عصبة من قريش قال قائلهم‏ 

ببطن مكة لما اسلموا زولوا (3) 

سپس كعب خود را به مدينه رسانيد و به خانه مردى از قبيله"جهينه"كه با او سابقه رفاقت داشت وارد شد و آن مرد"جهنى"نيز چون صبح شد او را به مسجد آورد و هنگامى كه نماز صبح به پايان رسيد كعب برخاسته پيش روى پيغمبر آمد و نشست و سپس معروض داشت اى رسول خدا كعب بن زهير به مدينه آمده و مسلمان شده و از كارهاى گذشته خود پشيمان گشته مى‏خواهد به نزد شما بيايد و توبه كند، ايا او را مى‏پذيرى؟ 
فرمود: ارى‏در اين موقع كعب خود را معرفى كرده گفت: من كعب بن زهير هستم و آن گاه قصيده خود را خواند و رسول خدا از او درگذشت. 
اسلام زيد الخير و عدى بن حاتم 
قبيله"طى"از قبايل معروف عرب است كه نسبت به تيره"كهلان"رسانده و از قحطانيه بوده‏اند و اينان در يمن سكونت داشتند و تدريجا مانند بسيارى از تيره‏ها به سرزمين حجاز آمدند و مردان نامدارى مانند حاتم طايى كه به سخاوت مشهور و ضرب المثل گرديده از اين قبيله مى‏باشد،كه قبل از ظهور اسلام از دنيا رفته است. 
فرزند همين حاتم طايى،عدى بن حاتم از بزرگان قبيله طى است كه پس از درگذشت پدرش حاتم او را به رياست خود برگزيدند و مطابق تواريخ وى به دين نصارى زندگى مى‏كرد و تا سال نهم هجرت نيز در زمره پيروان حضرت مسيح(ع) و از دشمنان رسول خدا(ص)محسوب مى‏شد. از شخصيتهاى بزرگ ديگر اين قبيله مردى است به نام زيد الخير كه پيش از آنكه اسلام را بپذيرد به زيد الخيل موسوم بود و پس از اسلام، پيغمبر خدا او را زيد الخير ناميد و درباره‏اش فرمود: 
ـهيچ مردى را از عرب براى من توصيف نكردند جز آنكه وقتى از نزديك او را ديدم پايين‏تر بود از آنچه درباره‏اش گفته بودند مگر"زيد"كه او را بالاتر از آنچه شنيده بودم ديدم! 
زيد در همين سال نهم به همراه گروهى از قبيله خود به مدينه آمد و مسلمان شد. 
اما عدى بن حاتم در همان حال كفر به سر مى‏برد و حاضر هم نبود اسلام را بپذيرد و حتى پس از فتح مكه و نفوذ اسلام در سرتاسر جزيرة العرب تصميم به مهاجرت به شام و پيوستن به همكيشان خود گرفت و چون مى‏دانست لشكر اسلام روزى به سرزمين آنها نيز خواهند رفت تا آثار بت‏پرستى را در آن ناحيه از ميان ببرند و احكام اسلام را در آنجا نشر دهند، به همين منظور چند شتر راهوار و فربه انتخاب و آماده كرده و به غلام خود دستور داده بود هرگاه خبردار شدى كه لشكر اسلام به اين حوالى آمده مرا خبر دار كن. 
روزى غلامش به او خبر داد كه سربازان اسلام، تحت فرماندهى على بن ابيطالب(ع)براى ويران كردن بتخانه‏ها و نشر احكام اسلام بدين ناحيه آمده‏اند. عدى بن حاتم با شنيدن اين خبر فورا خانواده خود را برداشته به سوى شام گريخت،سربازان اسلام نيز پس از ويران كردن بتخانه"طى"، جمعى را كه در برابر آنها مقاومت كرده بودند تار و مار نموده و گروهى را اسير كرده به مدينه آوردند. 
در ميان اسيران مزبور دختر حاتم نيز كه نامش سفانه بود اسير شد و او را به مدينه آوردند و در كنار مسجد در جايى كه مخصوص نگهدارى اسيران بود محبوس ساختند. 
چند روز گذشت و روزى پيغمبر اسلام از كنار آن خانه عبور مى‏كرد تا به مسجد برود سفانه برخاست و گفت: 
"يا رسول الله هلك الوالد و غاب الوافد فامنن علينا من الله عليك". 
[اى رسول خدا پدرم كه از دنيا رفته و آنكه بايد به نزد شما بيايد غايب است، اكنون‏بر ما منت گزار،خداوند تو را مشمول رحمت و نعمت خويش قرار دهد!]پيغمبر پرسيد: مقصودت از غايب كيست؟سفانه گفت: عدى بن حاتم! 
فرمود: همان كسى كه از خدا و رسول گريخته! 
در آن روز رسول خدا(ص)بيش از آن چيزى نگفت و از آنجا گذشت. روز ديگر نيز اين ماجرا تكرار شد، و سفانه گويد:روز سوم كه شد من ديگر مأيوس بودم چيزى بگويم ولى مردى كه همراه او بودـو بعدا دانستم كه او على ابن ابيطالب(ع)بودـبه من اشاره كرد كه برخيز و سخن خود را تكرار كن. 
من برخاستم و همان سخنان را تكرار كردم، پيغمبر فرمود: من با آزاد ساختن تو موافقم ولى صبر كن تا شخص مورد اعتمادى پيدا شود تا تو را به همراه او به شهر و ديارت بفرستم. 
چند روز از اين ماجرا گذشت تا روزى اطلاع يافتم كاروانى كه از خويشان ما نيز افرادى در ميان آنها بود به مدينه آمده و عازم بازگشت است،من جريان را به پيغمبر اطلاع دادم و آن حضرت مقدارى لباس و مبلغى پول براى خرجى راه و مركبى به من داد و مرا همراه آنها روانه كرد. 
دنباله داستان را خود عدى بن حاتم اين گونه نقل كرده كه گويد: 
روزى همچنان كه در شام بودم هودجى را ديدم كه به سوى ما مى‏آيد و وقتى رسيد ديدم خواهرم سفانه در ميان آن هودج است و چون پياده شد مرا مورد ملامت قرار داده گفت: اين چه كارى بود كه كردى؟خودت خانواده و زن و فرزندت را برداشته به اينجا آمدى و ما را در آنجا بى سرپرست گذاردى؟من بدو گفتم:خواهر جان مرا ملامت نكن كه در اين كار معذور بودم. 
اين جريان گذشت تا روزى با اوـكه زن با فراست و با تدبيرى بودـمشورت كرده گفتم:راستى بگو نظرت درباره اين مرد(يعنى پيغمبر اسلام)چيست؟او ضمن تمجيد و بيان صفات نيك آن حضرت گفت: من صلاح تو را در آن مى‏بينم كه هر چه زودتر خود را به او برسانى و با او پيمان بسته و بيعت كنى، زيرا اگر او براستى پيغمبر باشد كه‏تو در ايمان به وى سبقت جسته‏اى و اگر داعيه سلطنت و پادشاهى هم داشته باشد كه پيمان بستن با او از شخصيت تو چيزى نخواهد كاست و از سايه قدرتش بهره‏مند خواهى شد. 
عدى بن حاتم گويد: من رأى او را پسنديدم و به مدينه آمدم و پيش آن حضرت رفته سلام كردم،فرمود:كيستى؟گفتم: عدى بن حاتم هستم. 
وقتى پيغمبر مرا شناخت برخاست و مرا به سوى خانه برد، در راه كه مى‏رفتيم پيرزنى سر راه او آمد و درباره كارى كه داشت با آن حضرت سخن گفت،من ديدم پيغمبر اسلام زمانى دراز در كنار آن پيرزن ايستاد و با كمال ملاطفت با او سخن گفت. 
پيش خود گفتم: به خدا سوگند چنين مردى داعيه سلطنت و پادشاهى در سر ندارد و چون وارد خانه آن حضرت شدم ديدم تشك چرمى خود را كه ليف خرما در آن بود برداشت و براى نشستن من پهن كرد و به من گفت:روى آن بنشين،من خوددارى كردم ولى حضرت اصرار كرد و من نشستم و پيش خود گفتم: به خدا اين رفتار سلاطين نيست. سپس به من گفت: اى عدى بن حاتم مگر تو به آيين"ركوسيه" (4) نبودى؟گفتم:چرا،فرمود: پس چرا از قوم خود يك چهارم درآمدشان را مى‏گرفتى؟در صورتى كه اين كار در آيين تو جايز نبود. 
و همچنين يكى دو خبر غيبى ديگر به من داد كه دانستم پيغمبر خداست و بدو ايمان آورده مسلمان شدم. 
جنگ تبوك 
پيش از آنكه جريان ورود ساير هيئتها و شخصيتهاى مذهبى و غير مذهبى عربستان را براى شما دنبال كنيم داستان جنگ تبوك را كه در اواسط اين سال يعنى ماه رجب سال نهم اتفاق افتاد ذكر نموده و به خواست خداى تعالى دوباره به نقل ماجراهاى بعدى و شرح ورود و فدها مى‏پردازيم. 
داستان از اينجا شروع شد كه به پيغمبر اسلام خبر رسيد روميان در صدد تهيه سپاه‏براى حمله به حدود مرزى عربستان و شمال كشور اسلام هستند و مى‏خواهند نفوذ خود را در آن ناحيه توسعه داده و تثبيت كنند. 
رسول خدا(ص)با شنيدن اين خبر تصميم گرفت با سپاهى گران شخصا به جنگ آنان برود و خيال تعرض و حمله به كشور اسلامى را از سر روميان بيرون كند و به همين منظور بر خلاف جنگهاى قبلى كه مقصد جنگ را اعلام نمى‏كرد در اين جنگ اعلام كرد قصد رفتن به تبوك و جنگ با روميان را دارد و ثروتمندان مسلمان را نيز وادار كرد تا به هر اندازه مى‏توانند براى تجهيز سپاه و تهيه آذوقه كمك كنند. چنانكه مورخين گفته‏اند: گروه زيادى چون عثمان،طلحه،عباس بن عبد المطلب، زبير و عبد الرحمن بن عوف كمكهاى مالى شايانى براى تجهيز سپاه كردند و برخى از منافقين نيز براى خود نمايى مبالغى پرداختند. 
سختى كار 
فاصله تبوك تا مدينه حدود يك صد فرسخ راه است و از دورترين سفرهاى جنگى بود كه پيغمبر خدا و مسلمانان مى‏بايستى راه آن را طى كنند و دشمن نيز سپاه روم بود كه از نظر افراد و لوازم جنگى تفوق كاملى بر مسلمانان داشت و به همين جهت نيز پيغمبر(ص)مقصد را اعلام كرد تا مسلمانان با آمادگى و تهيه بيشترى قدم در اين راه نهند و آذوقه و لوازم بيشترى با خود بردارند. 
اتفاقا آن ايام مصادف با اواخر تابستان و فصل گرماى كشنده حجاز و برداشت محصول خرماى مدينه و از نظر خشكسالى و كم آبى نيز سالى استثنايى بود و راستى براى مسلمانان مسافرت دشوار و سختى بود و گرد آوردن سپاهى كه بتواند در برابر سپاه مجهز و فراوان روم مقابله و برابرى كند كارى بسيار مشكل و دشوار، اما عزم راسخ و ايمان كامل پيغمبر اسلام به كمك الهى و تعقيب هدف نهايى خود همه اين مشكلات را حل كرد و روزى كه لشكر اسلام از مدينه حركت مى‏كرد سى هزار سرباز كه مركب از ده هزار سواره و بيست هزار پياده بود همراه داشت. 
رسول خدا(ص)براى تجهيز اين سپاه گران كه تا به آن روز در اسلام سابقه نداشت‏از همه قبايل اطراف كمك گرفت و حتى نامه‏اى به مكه نوشت و"عتاب بن اسيد"فرماندار خود را كه در مكه منصوب كرده بود مأمور كرد تا قبايل اطراف را براى حركت بسيج كند و براى هر قبيله‏اى پرچمى جدا و اميرى مستقل تعيين كرد و مخارج عظيم آن را نيز از راه زكات و كمك مالى ثروتمندان تأمين نمود. 
كارشكنى‏ها 
ناگفته پيداست كه در چنين شرايطى يك عده منفى باف و مخالف هم هستند كه به واسطه علاقه مفرط به دنيا و نداشتن ايمان و نبودن روح فداكارى در آنان، براى خود بهانه‏ها مى‏تراشند تا از زير بار وظيفه دينى شانه خالى كنند و بلكه براى افراد ديگر نيز وظيفه تعيين كرده و دست به كار شكنى و مخالفت مى‏زنند و تا جايى كه بتوانند مانع پيشرفت كارها مى‏شوند، بخصوص كه در دل هم نفاق و عداوت و دشمنى با اصل هدف و مرام داشته باشند. 
محيط مدينه هم كه از نخستين روز ورود پيغمبر اسلام آلوده به چنين افراد منافقى بود و در فرصتهاى مختلف از كارشكنى و مشوب ساختن اذهان عمومى نسبت به رهبر عالى‏قدر اسلام و اهداف عاليه او خوددارى نمى‏كردند وقتى از ماجرا مطلع شدند به اقتضاى طبيعت آلوده و ناپاك خود با تبليغات مسموم و نيش زدن از شركت افراد در اين جهاد مقدس با هر وسيله و امكان، جلوگيرى مى‏نمودند و كم كم پا را فراتر نهاده به صورت گروهى و دسته جمعى به فعاليتهاى مخفى و پنهانى عليه پيغمبر اسلام و منع از بسيج لشكر دست زدند. 
از آن جمله شخصى است به نام جد بن قيس كه وقتى پيغمبر اسلام به او پيشنهاد شركت در جنگ با روميان را داد براى تراشيدن بهانه و عذر و يا به صورت استهزا و تمسخر، در پاسخ آن حضرت گفت: من به زنان علاقه زيادى دارم و مى‏ترسم وقتى زنان زيباى روم را ببينم نتوانم خوددارى كنم و به فتنه دچار شوم! 
اين بهانه به قدرى زننده و شرم‏آور بود كه خداى تعالى گفتار او را در ضمن آيه‏اى در قرآن بيان فرموده و خود عهده‏دار پاسخ آن گرديد كه فرمايد: "و منهم من يقول اذن لى و لا تفتنى ألا فى الفتنة سقطوا و ان جهنم لمحيطة بالكافرين" (5) 
[و برخى از آنها گويند به ما اجازه بده(تا در شهر بمانيم) و ما را دچار فتنه مكن!آگاه باش كه اينان به فتنه در افتادند و همانا دوزخ به كافران احاطه دارد.] 
و جمعى هم بودند كه گرماى هوا را بهانه كرده و از رفتن به جنگ خوددارى كردند و به ديگران نيز مى‏گفتند:در اين گرماى سخت به اين سفر نرويد كه آنان را نيز خداى تعالى به آتش جهنم بيم داده و در پاسخشان فرموده: 
"قل نار جهنم أشد حرا لو كانوا يفقهون،فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا جزاءا بما كانوا يكسبون" (6) 
[به اينها بگو آتش جهنم گرمتر است اگر مى‏فهمند، اينان بايد كم بخندند و بسيار گريه كنند كه به جزاى سخت كردار خود خواهند رسيد.]و آيات زياد ديگرى كه در مذمت بهانه جويان و متخلفان از جنگ تبوك و منافقانى كه مانع شركت و حركت ديگران نيز بودند نازل شده و ضمن پاسخهاى محكمى كه به آنها داده شده وعده‏گاه آنها را آتش دوزخ و عدالت الهى قرار داده است. (7) 
شدت عمل در برابر منافقان 
كار از ايرادهاى فردى و بهانه‏جوييهاى شخصى به توطئه‏هاى دسته جمعى و فعاليتهاى گروهى كشيد و پيغمبر خدا اطلاع يافت كه منافقان گذشته از اينكه خودشان حاضر به شركت در جنگ نيستند در خانه يكى از يهوديان مدينه به نام سويلم كه در محله"جاسوم"قرار داشت انجمن كرده تا مردم را از شركت در جنگ باز دارند. براى سركوبى آنان و تنبيه توطئه‏گران و عبرت ديگران، پيغمبر اسلام طلحة بن عبيد الله را با گروهى از مجاهدان مأمور كرد تا خانه مزبور را آتش زده و ويران كنند. 
منافقان بى‏خبر از همه جا دست به كار طرح نقشه عليه مسلمانان و جلوگيرى از حركت قبايل و شركت سربازان در اين جنگ بودند كه شعله‏هاى آتش از گوشه و كنار خانه بلند شد و توطئه كنندگان بسرعت خود را از ميان شعله‏ها بيرون انداخته فرار كردند و يكى از آنها نيز ناچار شد تا خود را از بام پرت كند كه وقتى به زمين افتاد يك پايش شكست و اين جريان، درس عبرتى براى ساير كارشكنان و منفى بافان گرديد و جلوى تبليغات مسموم كننده مخالفان را گرفت و دانستند كه ممكن است با عكس العمل شديد پيغمبر اسلام روبه‏رو شوند. 
گريه كنندگان(بكائين) 
در برابر اينان افرادى هم بودند كه دلباخته جانبازى در راه دين و عاشق شركت در اين جنگ بودند اما در اثر فقر و تنگدستى نتوانستند براى خود آذوقه و مركبى تهيه كنند و به ناچار به نزد پيغمبر آمده و از آن حضرت خواستند تا مركبى به آنها بدهد كه در ركاب آن حضرت به جنگ روميان بروند، و چون با پاسخ منفى پيغمبر رو به رو شدند و از آن بزرگوار شنيدند كه فرمود: من مركبى ندارم كه در اختيار شما بگذارم از شدت غم و اندوه اشك در ديدگانشان گردش كرد و سرشكشان بر چهره جارى شد و در تاريخ اسلام به"بكائين"معروف شدند كه نام يك يك آنها را نيز تاريخ نويسان در كتابهاى خود ثبت كرده و نوشته‏اند. (8) 
خداى تعالى نيز عذر آنها را از عدم شركت در جنگ پذيرفت و در ضمن آيه 92 از سوره توبه به اطلاع پيغمبر خويش رساند تا آنان را از شركت در اين جنگ معاف دارد. 
متخلفان از جنگ 
يكى از سنتهاى الهى در مورد مردمان ديندار و با ايمان سنت آزمايش و امتحان است كه روى مصالح و حكمتهايى آنها را گاه و بى گاه به وسايط گوناگون و وسايل مختلف مورد ابتلا و آزمايش قرار مى‏دهد تا مؤمنان واقعى و راستگو از منافقان و دورويان دروغگو متمايز و جدا گردند و اين حقيقت را در آياتى از قرآن كريم يادآورى كرده است. 
و جنگ تبوك يكى از اين صحنه‏ها بود كه جمع زيادى از مردم در آن آزمايش شدند، برخى مانند همين بكايين از شدت ناراحتى و افسردگى كه نمى‏توانستند در اين جنگ شركت كنند همچون ابر بهار مى‏گريستند و جمعى نيز گرما و جمع‏آورى محصول خرما و غيره را بهانه كرده شانه از زير بار اين فريضه بزرگ الهى خالى مى‏كردند و گروهى نيز كه مى‏خواستند جمع ميان هر دو كار كنند و در دل نفاق و دورويى نداشتند به سرنوشت سخت و دشوارى دچار گشتند. 
از جمله افرادى كه از رفتن به تبوك خود دارى كردند اين چهار نفرند:كعب بن مالك،مرارة بن ربيع، هلال بن امية، ابو خيثمة. 
ابو خيثمه پس از گذشتن يكى دو روز از حركت سپاه اسلام كه مدينه كاملا خلوت شده بود نزديكيهاى ظهر وارد باغ خود شد و دو همسر خود را مشاهده كرد كه هر كدام سايبان حصيرى مخصوص به خود را براى پذيرايى شوهر آب پاشيده و غذاى لذيذ و آب سرد و گوارايى فراهم كرده و هر كدام براى پذيرايى بهتر از شوهر،خود را آرايش كرده‏اند. 
ابو خيثمه با ديدن آن دو، ناگهان به ياد پيغمبر بزرگوار خود و رهبر اسلام افتاد كه در آن گرماى سوزان در بيابانهاى حجاز براى سركوبى دشمنان دين پيش مى‏رود و آن همه مرارت و رنج و سختى را بر خود هموار مى‏سازد، با خود گفت: انصاف نيست كه من در كنار زنان زيباى خود در زير سايبان بياسايم اما رسول خدا گرفتار آفتاب و بادهاى سوزان و گرماى كشنده بيابان باشد! 
از اين رو تصميم به حركت گرفت و به زنان خود گفت:شتر مرا حاضر كرده و توشه راه مرا مهيا سازيد كه من هم اكنون بايد حركت كنم. 
ابو خيثمه در تبوك به پيغمبر اسلام رسيد و از تأخير خود اظهار ندامت وعذرخواهى كرد و رسول خدا نيز او را پذيرفت و همچنان با لشكر اسلام بود تا به مدينه بازگشت. 
اما آن سه نفر ديگر يعنى كعب بن مالك و مراره و هلال بدون آنكه در دل نفاقى داشته باشند و از روى دشمنى با اسلام از سپاه عقب مانده باشند، بلكه روى تنبلى و گرفتارى امروز و فردا كردند و هر روز مى‏گفتند فردا حركت مى‏كنيم تا يك روز هم مطلع شدند سپاه اسلام از تبوك بازگشته و نزديكيهاى مدينه است. اينان براى قبول شدن توبه خود به سرنوشت رقت بار و سختى دچار شدند و پس از محروميتهاى زيادى كه كشيدندـبه شرحى كه در صفحات آينده مى‏خوانيدـتوبه‏شان پذيرفته شد و زندگى عادى خود را از سر گرفتند. 
البته افراد زياد ديگرى هم بودند كه در جنگ تبوك شركت نكردند، اما چون افراد منافق و بى‏ايمانى بودند پس از مراجعت رسول خدا(ص)به مدينه به نزد آن حضرت آمده و براى تخلف خود عذرها تراشيدند و سوگندها خوردند و پيغمبر اسلام مأمور شد در ظاهر عذر آنها را بپذيرد و به همان حال نفاق و بى‏ايمانى خودشان واگذارشان نمايد، اگر چه در پيشگاه خداى تعالى عذرشان مقبول نبود و توبه‏شان پذيرفته نشد.

رسول خدا(ص) على را در اين سفر همراه خود نبرد

رسول خدا(ص) على را در اين سفر همراه خود نبرد 
براى نخستين بار بود كه پيغمبر خدا(ص)به على بن ابيطالب دستور داد در مدينه بماند و سرپرستى خانواده و خويشان او را به عهده بگيرد با اينكه در همه نبردها و سفرهاى قبلى على(ع)ملازم ركاب و پرچمدار آن حضرت در جنگها بود و چون اين مطلب تازگى داشت بهانه‏اى به دست منافقان افتاد تا به ياوه سرايى بپردازند و هر كس پيش خود نوعى تفسير و تأويل كند و نسبت بهانه جويى به پيغمبر و يا على بن ابيطالب(ع)بدهند. 
برخى تن پروران كه خود از ترس گرما و سختى، جمع‏آورى محصول را بهانه كرده و در مدينه مانده بودند گفتند: على هم از ترس گرما و دورى راه و مشكلات آن‏بهانه جويى كرده و همراه پيغمبر نرفته است و جمعى ديگر گفتند: حضور على در اين سفر بر پيغمبر سنگين و دشوار بوده و از اين رو پيغمبر براى بردن او بهانه‏جويى كرده و به عنوان سرپرستى خانواده و خويشان او را در شهر گذارده است. 
اما پاسخى را كه پيغمبر خدا بعدا به على(ع) داد و علت اين كار را بيان فرمود به صورت رمز و كنايه پرده از روى اغراض پليد و نيتهاى فاسد و آلوده آنها برداشت و در همان سخنان،مقام على(ع) را تا سر حد خليفه بلافصل و جانشين واقعى خود بالا برد و با اين بيانى كه همه مورخين اهل سنت و محدثين آنها ذكر كرده‏اند، جلوى همه ياوه سرائيها را نيز گرفت. 
مورخين مزبور مانند ابن هشام و طبرى و ابن اثير و ديگران و اهل حديث نيز مانند بخارى و ترمذى و نسايى و ديگران (9) با مختصر اختلاف و اجمال و تفصيل از راويان مختلف نقل كرده‏اند كه وقتى اين سخنان به گوش على بن ابيطالب(ع) رسيد اسلحه خود را برداشته و به دنبال پيغمبر(ص) امد و در"ثنية الوداع"يا"جرف"به آن حضرت رسيده و سخن منافقان را به رسول خدا(ص)عرض كرد. 
و در برخى از نقلها است كه خود على(ع)نيز به عنوان استفسار از اين ماجرا عرض كرد: 
"أتخلفنى مع الخوالف؟"
[آيا مرا با ماندگان و متخلفان قرار دادى؟] 
پاسخى را كه پيغمبر(ص)به على(ع) داد اين بود كه فرمود: 
"ان المدينة لا تصلح الا بى او بك"
[مدينه جز به وجود من يا تو اصلاح نخواهد شد.] 
و جمله‏اى را كه همگى نقل كرده‏اند اين بود كه فرمود: 
"أما ترضى ان تكون منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى"؟[آيا خوشنود نيستى كه مقام و منزلت تو نسبت به من همانند مقام و منزلت هارون نسبت به موسى باشد؟جز آنكه پس از من پيغمبرى نيست.]و بدين ترتيب يك سند مسلم و قطعى را براى خلافت بلافصل و جانشينى على(ع)پس از خود بيان فرمود و جز مقام نبوت همه مقامهاى ديگرى را كه هارون پس از موسى (ع) داشت يعنى مقام خلافت و وصايت و وزارت و برادرى، همه را براى على(ع)پس از خود اثبات فرمود، و ضمنا با بيان بالا يعنى جمله"ان المدينة لا تصلح الا بى او بك"فهماند كه منافقان و دشمنان اسلام در كمين و فرصت هستند تا در اين موقعيت حساس يعنى پس از فتح مكه و سركوبى تمام دشمنان و تسليم قبايل ديگر، در غياب من ضربه خود را به مدينه بزنند و تنها كسى كه مى‏تواند غيبت مرا در مدينه جبران كند و جلوى اين توطئه را بگيرد و اساسا وجود او در مدينه مانع انجام نقشه و توطئه آنهاست تو هستى و مدينه در اين موقعيت جز به وجود من يا تو اصلاح پذير نيست و مصلحت نيست كه من و تو هر دو از مدينه خارج شويم! 
على(ع)كه اين سخنان را شنيد و هدف پيغمبر را از اين دستور فهميد به مدينه بازگشت و به كار خود مشغول شد. 
خطابه پيغمبر براى لشكريان 
هنگامى كه مى‏خواست لشكر به سوى تبوك حركت كند پيغمبر اسلام خطبه زير را كه على بن ابراهيم (ره) در تفسير خود نقل كرده (10) ايراد فرمود: 
"ايها الناس ان اصدق الحديث كتاب الله، و اولى القول كلمة التقوى، و خير الملل ملة ابراهيم، و خير السنة سنن محمد، و اشرف الحديث ذكر الله، و احسن القصص هذا القرآن، و خير الامور عزائمها، و شر الامور محدثاتها، و احسن الهدى هدى الانبياء، و اشرف القتل قتل الشهداء، و اعمى الضلالة الضلالة بعد الهدى، و خير الاعمال ما نفع، و خير الهدى ما اتبع و شر العمى عمى القلب، و اليد العليا خير من اليد السفلى، و ما قل و كفى خير مما كثر وألهى، و شر المعذرة حين يحضر الموت، و شر الندامة يوم القيامة، و من اعظم الخطايا اللسان الكذب، و خير الغنى غنى النفس، و خير الزاد التقوى، و رأس الحكمة مخافة الله، و خير ما القى فى القلب اليقين، و الارتياب من الكفر، و التباعد من عمل الجاهلية، و الغلول من جمر جهنم، و السكر جمر النار، و الشعر من ابليس، و الخمر جماع الاثم، و النساء حبائل ابليس، و الشباب شعبة من الجنون، و شر المكاسب كسب الربا، و شر المآكل اكل مال اليتيم، و السعيد من وعظ بغيره، و الشقى فى بطن امه، و انما يصير احدكم الى موضع اربعة اذرع و الامر الى آخره، و ملاك العمل خواتيمه، و أربى الربا الكذب، و كل ماهو آت قريب، و شنان المؤمن فسق، و قتال المؤمن كفر، و أكل لحمه من معصية الله، و حرمة ماله كحرمة دمه، و من توكل على الله كفاه، و من صبر ظفر، و من يعف يعف الله عنه، و من كظم الغيظ يأجره الله، و من يصبر على الرزية يعوضه الله، و من يتبع السمعة يسمع الله به، و من يصم يضاعف الله له، و من يعص الله يعذبه، اللهم اغفر لى و لامتى، اللهم اغفر لى و لامتى، استغفر الله لى و لكم". 
[اى گروه مردم براستى كه راست‏ترين داستانها كتاب خداست و برترين گفتارها كلمه تقوى و پرهيزكارى است و بهترين ملتها(و آيينها)ملت(و آيين) ابراهيم است، و بهترين سنتها(و روشها)سنت (و روش)محمد(ص) است، و شريفترين سخنان ذكر خداى يكتاست، و بهترين سرگذشتها همين قرآن است، و بهترين كارها واجبات آنهاست، و بدترين كارها بدعتهاى آنهاست و بهترين راهنماييها راهنمايى پيغمبران الهى است، و شريفترين كشته شدنها كشته شدن شهيدان است، و تاريكترين گمراهى و ضلالت،گمراهى پس از هدايت است، و بهترين عملها آن عملى است كه سود بخشد، و بهترين هدايتها آن است كه پيروى شود، و بدترين كوريها كورى دل است، و دست بالا(يعنى دهنده)بهتر از دست پايين(يعنى گيرنده و درخواست كننده) است. 
چيز اندك و به مقدار كفايت بهتر از چيز بسيارى است كه غفلت آورد، بدترين عذرخواهيها عذر خواهى هنگام مرگ است و بدترين پشيمانى‏ها پشيمانى روز قيامت است، و از بزرگترين گناهان زبان دروغ گفتن است، و بهترين بى‏نيازيها بى‏نيازى جان است (11) و بهترين توشه‏ها پرهيزكارى است، و اساس و اصل حكمت(و فرزانگى)ترس از خداست، و بهتر چيزى كه در دل افتد يقين است، و شك و ترديد شعبه‏اى ازكفر است، و خيانت از آتشهاى افروخته جهنم، و مستى از آتش دوزخ است، و شعر از شيطان است،شراب مجموعه بديها است، و زنان دامهاى ابليس، و جوانى شعبه‏اى از ديوانگى است، و بدترين كسبها(و درآمدها)كسب ربا است، و بدترين خوردنيها خوردن مال يتيم(از روى ستم و ظلم) است. 
خوشبخت آن است كه از سرگذشت غير خود پند گيرد، و بدبخت آن است كه در شكم مادر بدبخت، هر يك از شما به چهار ذراع جا مى‏رود، و(خوبى و بدى هر)كار به پايان آن است، و ملاك هر عملى خاتمه(و سرانجام) ان است، و دروغ بيش از هر گناهى رشد و نمو دارد، و هر چه آمدنى است نزديك است، دشمنى و عداوت نسبت به مؤمن فسق و گناه است و جنگ با او كفر است، و خوردن گوشت وى (از راه غيبت)گناه و نافرمانى خداست، و حرمت(و احترام)مال او چون حرمت خون اوست. 
هر كس بر خدا توكل كند خدا كفايتش كند، هر كس صبر كند پيروز گردد، و كسى كه ديگرى را ببخشد خدا او را عفو كند، و هر كس خشم خود را فرو برد خداوند پاداشش دهد، و هر كس در برابر مصيبتهاى سخت صبر كند خدا عوضش دهد، و هر كس كارى را براى خودنمايى و نشان دادن به ديگران انجام دهد خداى تعالى كارهاى بد او را مشهور سازد، و هر كس كه روزه بگيرد خداوند چند برابر پاداشش دهد، و هر كس نافرمانى خدا كند پروردگارش عذاب كند. 
بار خدايا مرا و امتم را بيامرز!بار خدايا مرا و امتم را بيامرز،من از خدا براى خود و شما آمرزش خواهم.] 
حركت"جيش العسره"به سوى تبوك 
پيش از اين اشاره شد كه سفر تبوك سخت‏ترين و طولانى‏ترين سفرهايى بود كه پيغمبر و سپاهيان اسلام بدان اقدام كرده و مى‏رفتند، و با توجه به گرماى هوا و خشكسالى و فصلى كه اين سفر با آن مصادف شده بود كار را بسيار سخت و دشوار مى‏كرد و از اين رو در روايات و تواريخ نام اين سپاه را"جيش العسره"ـيعنى سپاه سختىـگذارده‏اند و در قرآن كريم نيز در سياق آيات مربوط به جنگ تبوك در سوره توبه بدان اشاره شده است. 
با اين همه احوال، روزى كه سپاه، از لشكرگاه مدينهـكه جايى به نام"ثنية الوداع"بودـحركت كرد در مقدمه لشكر ده‏هزار سرباز و سپاهى بود كه راه خطرناك و مخوف و بيابانهاى بى سروته شمال حجاز را مى‏شكافت و پيش مى‏رفت و به دنبال آن پيغمبر اسلام با بيست هزار نفر به صورت صفوف منظم ديگر سپاه حركت نمود. 
سر راه به منزل"حجر"و ويرانه‏هاى قوم ثمود كه آثارى از خانه‏هاى آنها در آنجا بود رسيدند و در كنار آن فرود آمدند و سر چاهى كه در آنجا بود رفته مقدارى آب از چاه كشيدند ولى شب كه شد پيغمبر اسلام دستور داد كسى از آب آن چاه نخورد و وضو هم نگيرند و اگر آردى هم با آن آب خمير كرده‏اند به شتران بدهند. 
چون از بادهاى تند و سوزان آن سرزمين كه گاهى توده‏هاى شن را به صورت درياى مواج به حركت در مى‏آورد آگاهى داشت، دستور داد در آن شب كسى تنها از خيمه خود بيرون نيايد و دو نفر كه با دستور آن حضرت مخالفت كرده و شب هنگام از خيمه خود خارج شدند به هلاكت رسيدند،يكى را باد برد و ديگرى زير توده‏هاى شن مدفون گرديد. 
و در سيره ابن هشام است كه يكى از آنها به مرض خناق مبتلا شد و ديگرى را باد به كوههاى قبيله طى انداخت و چون پيغمبر از ماجرا مطلع شد فرمود: مگر من نگفته بودم كسى تنها از خيمه بيرون نيايد و سپس درباره آن كس كه به خناق دچار شده بود دعا كرد و او شفا يافت و آن ديگرى را نيز قبيله طى پس از بازگشت لشكر به مدينه به نزد پيغمبر اسلام آوردند. 
و به هر صورت چون طبق دستور پيغمبر(ص) ابهايى را كه از چاه برداشته بودند بر زمين ريختند پس از پيمودن مقدارى راه دچار بى آبى و تشنگى شدند باز هم به مدد دعا و كمك الهى قطعه ابرى آمد و به مقدارى كه مردم براى آشاميدن و ذخيره احتياج داشتند باران باريد و از اين نگرانى هم بيرون آمده و نجات يافتند. 
يك خبر غيبى 
پيش از اين گفته شد كه نشانه و دليل بر صدق گفتار پيغمبر الهى كه فرستاده خداى تعالى باشد معجزه است و معجزه بر چند نوع است كه يكى از آنها خبرهاى غيبى واطلاع از عالم غيب است كه پيغمبر از خدا درخواست كند و بخواهد تا از ماجرايى يا ماجراهايى از پس پرده غيب آگاه شود و خداى تعالى او را آگاه مى‏كند. 
در سفر تبوك روزى شتر پيغمبر گم شد و اصحاب آن حضرت براى پيدا كردن آن شتر به اين طرف و آن طرف رفته و به جستجو پرداختند،يكى از منافقان كه همراه لشكريان بود از روى تمسخر گفت: او پندارد كه پيغمبر است و از آسمانها به شما خبر مى‏دهد اما اكنون نمى‏داند شترش كجاست؟رسول خدا(ص) اين سخن را شنيد و رو به افرادى كه در حضورش بودند كرده گفت: 
مردى از لشكريان سخنى گفته ولى به خدا سوگند من نمى‏دانم جز آنچه را خدا به من ياد دهد و هم اكنون خداوند مرا به جاى آن شتر راهنمايى كرد و شتر در همين وادى و در فلان دره است كه افسارش به درختى گير كرده برويد و آن شتر را بياوريد! 
باز هم يك خبر غيبى، و فضيلتى از ابى ذر غفارى 
در ميان لشكريان افرادى بودند كه به خاطر كندى و يا ناتوانى مركبشان و يا علل ديگر گاهى عقب مى‏ماندند و نمى‏توانستند همراه ديگران راه را طى كنند و چون جريان را به پيغمبر معروض مى‏داشتند رسول خدا(ص)مى‏فرمود: او را واگذاريد كه اگر خيرى در او باشد خداوند او را به شما ملحق خواهد ساخت و گرنه از وجود او آسوده خواهيد شد. 
ابوذر غفارى شترى داشت كه از راه بازماند و در نتيجه از لشكريان عقب افتاد و چون به پيغمبر اسلام جريان را گفتند حضرت همان سخن را تكرار كرد، و از آن سو وقتى ابوذر ديد شتر نمى‏تواند راه برود افسارش را به گردنش انداخت و او را در بيابان رها ساخته و توشه و اثاث خود را از روى شتر برداشت و به دوش گرفت و به دنبال سپاه پياده به راه افتاد. 
پيغمبر اسلام و لشكريان در يكى از منزلها فرود آمده بودند كه ناگهان از دور شبحى پديدار شد و كم كم شخصى را ديدند كه بار خود را به دوش گرفته و تنها پيش مى‏آيد و چون به رسول خدا(ص)گزارش دادند فرمود: او ابوذر است... سپس دنبال گفتار خود را چنين ادامه داد: 
"رحم الله اباذر يمشى وحده و يموت وحده و يبعث وحده". 
[خدا رحمت كند ابو ذر را كه تنها راه مى‏رود و تنها مى‏ميرد و تنها محشور مى‏گردد!] 
و چون نزديك شد ديدند أبوذر است، و آينده هم صدق گفتار رسول خدا(ص) را بخوبى نشان داد كه چون عثمان بن عفان ابوذر غفارى رضوان الله عليه را به جرم حقگويى به سرزمين بد آب و هواى"ربذه"تبعيد كرد پس از چندى ابوذر بيمار شد در آن سرزمين در حال تنهايى با وضع رقتبارى به شهادت رسيد به شرحى كه همه مورخين نقل كرده‏اند. 
و در نقل مرحوم قمى است كه چون اباذر در سفر تبوك به سپاه اسلام نزديك شد رسول خدا(ص)فرمود: 
آب براى او ببريد كه تشنه است و چون براى او آب بردند مشاهده كردند ظرف چرمى خود را آب كرده و در دست دارد، پيغمبر بدو فرمود: 
اى اباذر آب همراه دارى و با اين حال تشنه‏اى؟ 
عرض كرد: ارى اى رسول خداـپدر و مادرم به فدايتـدر راه كه مى‏آمدم به سنگى رسيدم كه مقدارى آب باران در آن جمع شده بود و چون چشيدم ديدم آب شيرين و گوارايى است، با خود گفتم از آن نمى‏آشامم تا حبيب من پيغمبر از آن بياشامد، در اينجا بود كه رسول خدا(ص)بدو فرمود: 
"يا باذر رحمك الله تعيش وحدك، و تموت وحدك، و تبعث وحدك، و تدخل الجنة وحدك،يسعد بك قوم من اهل العراق،يتولون غسلك و تجهيزك و الصلاة عليك و دفنك."
[اى اباذر خدا تو را رحمت كند كه بتنهايى زندگى مى‏كنى و تنها مى‏ميرى و تنها وارد بهشت مى‏شوى،گروهى از مردم عراق به وسيله تو سعادتمند شوند كه متصدى كار غسل و تجهيز و نماز و دفن تو گردند... (12) ] 
ورود به تبوك 
سرانجام سپاهيان اسلام در ركاب رهبر بزرگوار و پيامبر الهى خود پس از تحمل دشواريها و سختيهاى بسيار و پيمودن بيابانهاى مخوف و راههاى ناهموار به تبوك رسيدند، اما متوجه شدند كه دشمنـيعنى لشكر رومـاز ترس مقابله با لشكر اسلام فرار كرده و به داخل مرزهاى خود عقب نشينى كرده است، و احيانا با اين عمل خود،مى‏خواستند اساس اين خبر راـكه بر ضد مسلمانان اجتماع كرده‏اندـتكذيب نمايند. 
گرچه خود همين فرار دشمن و عقب‏نشينى آنها، از نظر سياسى پيروزى بزرگى براى مسلمانان به شمار مى‏رفت و به آنها و همه دشمنان نيرومند و مجاور مرزهاى كشور اسلامى آن روز نشان مى‏داد كه مسلمانان آماده‏اند تا هر تجاوزى را در هر كجاـبه هر اندازه هم كه راهش دور و پيمودن آن سخت و دشوار باشدـپاسخ دهند و به دفع آن اقدام نمايند، اما رسول خدا(ص)مى‏خواست تا بهره زيادترى از اين سفر برده باشد و از اين رو براى ادامه پيشروى در داخل خاك دشمن يا بازگشت به مدينه، روى دستور خداى تعالى با سران سپاه به مشورت پرداخت و پس از مذاكره‏اى كه انجام شد پيشروى در خاك دشمن را مصلحت نديدند و از اين رو پيغمبر اسلام مدت ده روزـو به گفته برخى بيست روزـدر همان تبوك توقف كرد و در اين مدت با مرزداران آن نواحى كه همگى مسيحى و عمال سياست روم بودند قراردادها و پيمانهايى به عنوان عدم تعرض منعقد كرد تا از ناحيه آنها خيالش آسوده شود و دولت روم نتواند از وجود آنها به نفع خود استفاده كند و فكر حمله مجددى را به سرزمين حجاز طرح نمايد. 
و از آن جمله با فرمانرواى"أذرح"،"جرباء"و"ايله"پيمانهايى منعقد كرد كه متن قرار داد كتبى آن حضرت را با فرمانرواى"ايله"كه نامش يحنة بن رؤبه بود مورخين بدين شرح ضبط كرده‏اند: 
[بسم الله الرحمن الرحيم، اين امانى است از خدا و محمد پيامبر او براى يحنة بن رؤبة و مردم ايله كه كشتى‏هاى آنها و كاروانهاشان در دريا و صحرا در امان باشد، انها و هر كه با ايشان است از مردم شام و يمن و مردم دريا در پناه خدا و رسول او هستند و كسى حق ندارد ايشان را از استفاده كردن از دريا و صحرا جلوگيرى كند، و هر يك‏از آنها كه مرتكب جرمى شود دارايى و ثروت او مانع و حايل مجازات او نخواهد بود و در اين صورت مال او بهره كسى است كه آن را به دست آورد...]حاكم"ايله"گذشته از امضا كردن اين پيمان حاضر شد ساليانه مبلغ سيصد دينار طلا به عنوان جزيه بپردازد و هر مسلمانى هم كه از آن ناحيه عبور مى‏كند از او پذيرايى به عمل آورد و هنگام ورود به تبوك نيز استر سفيدى به عنوان هديه براى رسول خدا آورد. 
با ساير فرمانروايان آن حدود نيز پيمانهايى مشابه پيمان فوق امضا كرد و براى تسليم شدن برخى از فرمانروايان ديگر نيز كه فاصله زيادى با تبوك داشتند گروههايى از سپاهيان را اعزام فرمود و خود آماده مراجعت به مدينه گرديد و از آن جمله ابو عبيده جراح را با گروهى به سوى قبيله"جذام"گسيل داشت،كه با مقدارى غنيمت و اسير بازگشت و نيز سعد بن عباده را با جمعى مأمور سركوبى بنى سليم نمود كه چون سعد بن عباده به نزديك سرزمين آنها رسيد گريختند و از آن جمله گفته‏اند:خالد بن وليد را نيز مأمور رفتن به سوى دومة الجندل كرد. 
دومة الجندل يكى از قلعه‏هاى محكم مرزى و مناطق سرسبز و خوش آب و هواى حدود شام و سوريه بود كه حاكمى مسيحى به نام اكيدر بر آنجا حكومت مى‏كرد. 
گفته‏اند:رسول خدا(ص)خالد بن وليد را مأمور كرد تا با جمعى از سپاهيانـكه طبق برخى از تواريخ پانصد نفر بودندـبراى جنگ با او به دومة الجندل برود و خود با همراهان به سوى مدينه حركت كرد. 
خالد به دنبال مأموريت خود به دومة الجندل آمد و شب هنگام بدان ناحيه رسيده و اكيدر را كه با چند تن از نزديكان خود براى شكار از قلعه خارج شده بود دستگير ساختند و همراهان او به داخل قلعه فرار كردند. 
خالد بدو گفت: اگر مردم دومة الجندل درهاى قلعه را باز كنند و اسلحه خود را تحويل دهند، از كشته شدن و اسارت مصون خواهند ماند و گرنه خونشان را خواهد ريخت،مردم دومة الجندل كه از گفتار فرمانده سپاه مسلمانان مطلع شدند تسليم شدند تا در ضمن اكيدر را نيز از خطر كشته شدن به دست سپاهيان اسلام برهانند وبدين ترتيب درهاى قلعه گشوده شد و اسلحه خود را كه عبارت از 400 زره و 500 شمشير و 400 نيزه بود تحويل دادند و خالد آنها را به ضميمه مقدارى گندم و شتر و گوسفند برداشته با اكيدر روانه مدينه شد. 
و دنباله ماجرا را مورخين اين گونه نوشته‏اند كه چون به مدينه آمد پيمانى را امضا كرد كه بر ضد مسلمانان اقدامى نكند و ساليانه مبلغى به عنوان جزيه بپردازد و بدين ترتيب منظور رسول خدا(ص)عملى شد و او را آزاد كرده به دومة الجندل بازگشت. 
داستان عقبه و نقشه قتل پيغمبر اسلام 
حلبى در كتاب سيره خود و واقدى در كتاب مغازى و ديگر از مورخين سنى و شيعه با مختصر اختلافى از حذيفة بن يمان و ديگران روايت كرده‏اند كه گروهى از منافقان توطئه كردند تا در مراجعت از تبوك پيغمبر اسلام را به قتل رسانده و به اصطلاح ترور كنند به اين ترتيب كه در يكى از گردنه‏هايى كه سر راه است شتر آن حضرت را رم دهند تا رسول خدا(ص) را به دره افكند و در بسيارى از روايات است كه آنها دوازده نفر بودند هشت تن از قريش و چهار تن از مردم مدينه (13) و به هر ترتيب تصميم خود را براى اين كار قطعى كردند و از آن سو خداى تعالى به وسيله جبرئيل جريان توطئه آنها را به اطلاع رسول خدا(ص) رسانيد و پيغمبر اسلام چون به گردنه نخست رسيد به لشكريان دستور داد هر كه مى‏خواهد از وسط بيابان عبور كند چون بيابان وسيع است، ولى خود آن حضرت مسيرش را از بالاى دره قرار داد و عمار بن ياسر را مأمور كرد تا مهار شتر را از جلو بكشد و به حذيفه نيز دستور داد از پشت سر شتر بيايد. 
شب هنگام بود و رسول خدا(ص)تا بالاى دره آمد بود،منافقانى كه قبلا خود را آماده كرده تا نقشه خود را عملى سازند جلوتر خود را به اطراف آن گردنه رسانده و براى آنكه شناخته نشوند سر و صورت خود را با پارچه‏اى بسته بودند، همين كه شتر به بالاى گردنه رسيد چند تن از آنها از عقب خود را به شتر پيغمبر رساندند، رسول‏خدا(ص)به آنها نهيبى زد و به حذيفه فرمود: 
ـبا عصايى كه در دست دارى به روى شتران ايشان بزن. 
حذيفه پيش رفت و عصاى خود را به روى شتران آنها زد و آنان كه پيش خود حدس زدند پيغمبر خدا از طريق وحى از توطئه آنها با خبر شده دچار وحشت و رعب شدند و درنگ را جايز ندانسته گريختند و در نقلى است كه رسول خدا(ص)بر آنها نهيب زد و آنها گريختند. 
و در سيره حلبيه است كه شتر آن حضرت را نيز رم دادند و شتر از جا پريد و قسمتى از بار خود را نيز انداخت، در اين وقت رسول خدا خشمناك شده به حذيفه دستور داد با عصاى سركج خود كه از آهن بود مركبهاى آنها را از پيش رو بزند و آنها فرار كردند و بسرعت خود را به پايين كوه رسانده و در ميان لشكريان خود را گم كردند و چون حذيفه بازگشت پيغمبر(ص) از او پرسيد. 
آنها را شناختى؟عرض كرد: 
ـشترانشان را شناختم كه يكى از آنها شتر فلانى و آن ديگر شتر فلانكس بود ولى خود آنها سر و صورتشان بسته بود و در تاريكى شب گريختند و من آنها را نشناختم! 
فرمود: مى‏دانى چه كار داشتند و منظورشان چه بود؟ 
عرض كرد: نه. 
فرمود: اينها نقشه كشيده بودند تا به دنبال من به بالاى گردنه بيايند و شتر مرا رم دهند و مرا به دره بيفكند!ولى خداوند مرا از توطئه آنها با خبر ساخت،حذيفه عرض كرد: اى رسول خدا!آيا دستور نمى‏دهى گردن آنها را بزنند؟ 
فرمود:خوش ندارم كه مردم بگويند: محمد شمشير در ميان اصحاب و ياران خود نهاده است! 
و طبق روايت مرحوم طبرسى(ره) در اعلام الورى پيغمبر(ص)نام يك يك آنها را براى حذيفه و عمار ذكر فرمود و سپس به آن دو دستور داد آن را مكتوم بدارند و به ديگران نگويند. (14)

دوشنبه 22 آبان 1396  11:30 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها