26در سال دوم هجرت نيز چند غزوه و سريه اتفاق افتاد كه از همه مهمتر غزوه بدر كبرى بود و ما حوادث سال دوم و غزوات و سرايا را به ترتيب زمان با اتفاقات ديگرى كه رخ داده ذكر خواهيم كرد.
غزوه بواط
در ماه ربيع الاولـيعنى يك سال پس از هجرتـغزوه بواط اتفاق افتاد و"بواط"نام جايى بوده در ناحيهاى از نواحى كوه"رضوى"كه رسول خدا(ص)به منظور جنگ با قريش به همراه جمعى از مدينه خارج شد و سائب بن عثمان بن مظعون را به كار مردم شهر گماشت و بدون آنكه با قريش برخورد كند و جنگى رخ دهد از همانجا به مدينه بازگشت.
غزوه عشيره
و در ماه جمادى الاولى أبا سلمة بن عبد الاسد را در مدينه منصوب فرمود و خود با گروهى از مهاجرين از شهر بيرون آمد و راه"نقب بنى دينار"را پيش گرفته همچنان تا جايى به نام"عشيره"براند و در آنجا توقف كرد و تا چند روز از ماه جمادى الثانيه را نيز در آنجا ماند و در اين مدت با قبيله بنى مدلج و متحدين آنها از قبايل ديگر پيمان دوستى بسته و به مدينه بازگشت. ابن هشام و ديگران از عمار بن ياسر نقل كردهاند كه گفته است:در غزوه عشيره من و على بن ابيطالب همسفر و مأنوس بوديم و در آن چند روزى كه در عشيره توقف داشتيم روزى على بن ابى طالب به من گفت: بيا تا به تماشاى بنى مدلج كه در نخلستان در آن نزديكى كار مىكردند برويم و من با او به آن نزديكى رفتيم و همچنان كه نشسته بوديم و كار آنها را تماشا مىكرديم خوابمان گرفت و هر دو برخاسته زير نخله خرما و روى شنهاى نرمى كه آنجا بود خوابيديم.
هنگامى به خود آمديم كه رسول خدا(ص)بالاى سر ما ايستاده بود و ما را با پاى خود حركت مىداد،من و على بن ابيطالب كه سر و رويمان خاك آلود شده بود برخاسته و در برابر آن حضرت ايستاديم، پيغمبر اسلام كه سر و صورت خاك آلود على را ديد فرمود: اى ابو تراب اين چه حالى است؟
و سپس فرمود: ايا شما را از بدبختترين و شقىترين مردم آگاه نكنم كه آنها كياناند؟
ـعرض كرديم:چرا يا رسول الله!
ـفرمود:يكى همان پى كننده ناقه(صالح) استـو سپس در حالى كه اشاره به على بن ابيطالب مىكردـفرمود:و ديگرى آن كسى است كه بر اينجاى سر تو ضربت مىزند و اين محاسن تو را از آن رنگين مىسازد.
سريه سعد بن أبى وقاص
و پس از بازگشت رسول خدا(ص)به مدينه پيش از غزوه بدر اولى يا بعد از آن،سعد را با گروهى كه مركب از هشت نفر يا بيشتر بودند به منظور برخورد با كاروان قريش فرستاد، ولى كاروانيان پيش از آنكه فرستادگان به محل عبور آنها برسند از آن ناحيه گذشته بودند و از اين رو سعد و همراهان به مدينه بازگشتند، و برخوردى ميان آنها واقع نشد.
غزوه بدر اولى(يا سفوان)
سبب اين غزوه اين شد كه كرز بن جابر فهرى دستبردى به اطراف مدينه زد و قسمتى از رمهها و گلههاى مردم شهر را به غارت برد و به گفته برخى چون با قريش رابطه داشت اين حمله يك تجاوز سياسى تلقى شد، و رسول خدا(ص)زيد بن حارثه را بر مدينه گماشت و تا جايى به نام"سفوان"كه از نواحى بدر بود به تعقيب وى رفت و چون به او دسترسى نيافت به مدينه بازگشت.
سريه عبد الله بن جحش
در ماه رجب سال دوم هجرت، رسول خدا(ص)عبد الله بن جحش يكى از مهاجرين را مأمور كرد با هشت نفرـو به گفته برخى دوازده نفرـاز مدينه خارج شود و نامهاى سربسته بدو داد و فرمود: به سمت مكه برو و تا دو روز، نامه را باز نكن و پس از آن، نامه را باز كن و هر چه در آن نوشته بود بدان عمل نما.
عبد الله طبق دستور به راه افتاد و پس از دو روز، نامه را گشود و ديد در آن نوشته تا نخلهـكه ميان مكه و طائف استـپيش برويد و در آنجا مترصد كاروان قريش باش و از اخبار ايشان ما را آگاه كن و همراهان خود را در رفتن بدانجا آزاد بگذار و كسى را براى رفتن مجبور نكن.
عبد الله همين كه نامه را خواند به همراهان خود گفت:رسول خدا(ص)مرا مأمور كرده به"نخله"بروم و در آنجا مترصد كاروان قريش باشم و خبر آنها را براى آن حضرت بفرستم و شما را در آمدن با من مخير ساخته اكنون هر كس آماده فداكارى و شهامت است همراه من بيايد و گر نه از همين جا باز گردد.
همراهان همگى گفتند: ما همراه تو خواهيم آمد و هيچ كدام حاضر به بازگشت نشدند.
آنها تا جايى به نام"بحران"پيش رفتند و در آنجا دو تن از ايشانـكه يكى سعد بن أبى وقاص و ديگرى عتبة بن غزوان بودـشتران خود را گم كرده و براى پيدا كردن شتر خود از آنها جدا شدند و راه بيابان را پيش گرفتند،عبد الله بن جحش نيز با ديگرانبه دنبال مأموريت به سوى نخله حركت كردند.
سعد بن أبى وقاص و عتبة همچنان كه پيش مىرفتند به دست قرشيان افتاده و اسير گشتند،عبد الله بن جحش نيز با همراهان وارد نخله شد و براى اطلاع از كاروان قريش در جايى كمين كردند و روز آخر ماه رجب بود كه كاروانى از قريش را ديدند با كالاهاى تجارتى مانند پوست و كشمش و غيره از طائف به سوى مكه مىروند.
اين كاروان را چند تن از قرشيان به نام عمرو بن حضرمى،عثمان بن عبد الله، برادرش نوفل بن عبد الله و حكم بن كيسان نگهبانى و همراهى مىكردند و چون چشمشان به عبد الله بن جحش و همراهان او افتاد، وحشت آنها را گرفت ولى چون جلوى مسلمانان عكاشة بن محصن بود و او نيز سر خود را تراشيده بود قرشيان با هم گفتند:
اينان از عمره باز مىگردند و ترسى از آنها در دل راه ندهيد.
از آن سو عبد الله و همراهان او وقتى قرشيان را ديدند براى جنگ با آنها به گفتگو و مشورت پرداختند. اينان كه پس از سالها شكنجه و آزارى كه از دست مشركين ديده بودند و دستورى براى دفاع از خويش نداشتند،فرصتى براى انتقام و تلافى به دست آورده مايل بودند به هر كيفيتى شده اين فرصت را از دست ندهند و به جاى آن ضربتها كه خورده بودند ضربتى به قريش بزنند، بخصوص عبد الله بن جحش كه خانه و اموالش را پس از مهاجرت به مكه همين قرشيان مصادره كرده و همه را به غارت برده بودندـچنانكه پيش از اين داستانش گذشتـو از طرفى روز آخر ماه رجب و از ماههايى بود كه عربها جنگ در آن را جايز نمىدانستند و سرانجام پس از گفتگوى مختصرى نتوانستند فرصت را از دست داده و خوددارى كنند و واقد بن عبد الله تميمىـيكى از همراهان عبد اللهـتيرى به سوى قرشيان انداخت و عمرو بن حضرمى را به قتل رسانيد و به دنبال او مسلمانان ديگر نيز حمله كرده و عثمان بن عبد الله و حكم بن كيسان را دستگير ساخته نوفل بن عبد الله نيز فرار كرده به مكه گريخت و بدين ترتيب فرستادگان رسول خدا (ص)با دو اسير و اموال كاروان به مدينه آمدند.
اما وقتى به مدينه آمدند با اعتراض رسول خدا(ص)كه بدانها فرمود:"من به شما نگفته بودم در ماه حرام جنگ كنيد"مواجه شده و به دنبال آن مسلمانان ديگر نيز زبانبه ملامت آنها گشوده و پيغمبر اسلام در آن اموال و دو اسيرى هم كه آورده بودند تصرفى نكرده و آنها را بلاتكليف گذارد تا دستورى در اين باره از خداى تعالى برسد، و همين جريان عبد الله و همراهان را سخت پريشان و افسرده كرد و كسى نمىدانست تكليف آنها و عملى كه انجام داده بودند چه خواهد شد.
اين ماجرا تدريجا به صورت حربهاى به دست مشركين و يهوديان افتاد تا عليه پيغمبر اسلام و مسلمانان تبليغ كنند و بگويند: محمد و پيروانش حرمت ماه حرام را شكسته و دست به قتل و خونريزى در ماه رجب زدهاند.
هر چه از اين ماجرا مىگذشت به ناراحتى عبد الله و همراهانش افزوده مىشد و بيشتر مورد شماتت و ملامت قرار مىگرفتند تا سرانجام وحى الهى در ضمن آيات زير به رسول خدا(ص)نازل شد و زبان دشمنان را بست:
"يسئلونك عن الشهر الحرام قتال فيه قل قتال فيه كبير و صد عن سبيل الله و كفر به و المسجد الحرام و إخراج أهله منه اكبر عند الله و الفتنة أكبر من القتل و لا يزالون يقاتلونكم حتى يردوكم عن دينكم ان استطاعوا..." (1)
[اى پيغمبر مردم از تو راجع به جنگ در ماه حرام سؤال مىكنند بگو گناهى است بزرگ و بازداشتن مردم از راه خدا و كفر به خداست ولى بيرون كردن اهل حرم خدا گناه بزرگترى است و فتنه گرى بزرگتر از قتل است، و اينان پيوسته با شما كارزار كنند تا شما را اگر بتوانند از دين خود بازگردانند...]
يعنى شما اگر در ماه حرام اقدام به جنگ كردهايد آنان گناه بزرگترى را مرتكب شدهاند كه اهل مكه را به جرم پرستش خداوند از شهر و ديار خود بيرون كرده و از سوى ديگر مسلمانان مكه را زير شكنجه و فشار قرار داده تا دست از دين و آيين خود بردارند و چنين افرادى حق ندارند عبد الله و همراهانش را سرزنش و ملامت كنند.
با نزول اين آيات عبد الله و يارانش از نگرانى و اضطراب بيرون آمده و پاسخ مشركان و يهوديان و ديگران داده شد و رسول خدا(ص)نيز غنايم جنگ را قبول كرده و تقسيم نمود و به دنبال آن قريش كسى به نزد آن حضرت فرستاد تا اسيرانخود را بدون فديه آزاد كنند و رسول خدا(ص) ازادى آن دو را موكول به آمدن سعد بن أبى وقاص و عتبة بن غزوان كرد و چون آن دو را آزاد كردند پيغمبر اسلام نيز آن دو اسير را آزاد ساخت و حكم بن كيسانـيكى از آن دو اسيرـپس از آن آزاد شدن مسلمان گرديد و به مكه نرفت و همچنان در مدينه ماند تا در جنگ"بئرمعونة"شهيد گرديد، و آن ديگر يعنى عثمان بن عبد الله به مكه بازگشت و در همانجا بود تا به حال كفر از دنيا برفت.
تغيير قبله مسلمانان
و از جمله اتفاقات اين سال، تغيير قبله از بيت المقدس به كعبه بود كه بنا بر مشهور در همين ماه رجب اتفاق افتاد و تا به آن روز مسلمانان به دستور خداى تعالى رو به بيت المقدس نماز مىخواندند و از آن پس مأمور شدند رو به كعبه نماز بگذارند و در اين باره آيات 142 تا 144 سوره بقره نازل شده و چنانكه از همان آيات استفاده مىشود، رسول خدا(ص)نيز انتظار اين دستور را داشت و چشم به راه چنين تحولى در قبله مسلمين بود و البته در اين باره از سوى يهود و مشركان سخن بسيار شد و زبان ايراد و اعتراض گشودند كه در آيات مذكوره و روايات پاسخ آنها داده شده و توضيح و بحث بيشتر در اين باره از وضع تدوين اين مختصر بيرون است.
فرض روزه(بنا بر قولى)
و نيز گفتهاند:در ماه شعبان سال دوم، روزه ماه رمضان بر مسلمانان واجب شد و فاصله ميان تغيير قبله و فرض روزه ماه رمضانـبه گفته برخىـيك ماه بود و مسلمانان موظف شدند تا ماه رمضان را روزه بگيرند. در آغاز چنان بود كه چون شب فرا مىرسيد و افطار مىكردند و مىخوابيدند و يا افطار نكرده به خواب مىرفتند تا غروب روز ديگر افطار بر آنان حرام بود چنانكه جماع با زنان نيز در تمام اين ماه بر آنها حرام بود و اين حكم در سال پنجم نسخ شد، و خوردن و آشاميدن و مفطرات ديگر تا طلوع فجر و سپيده صبح بر آنان حلال شد به شرحى كه ان شاء الله در جاىخود ذكر خواهد شد.
و به دنبال آن زكات فطر نيز واجب شد و رسول خدا(ص) روز اول ماه شوال را عيد قرار داد و نماز عيد خواند به كيفيتى كه در كتابهاى فقهى مذكور است.
ولى بايد دانست كه از سخنان جناب جعفر بن ابيطالب در حضور نجاشى در داستان هجرت حبشه استفاده مىشود كه روزه سالها قبل از هجرت در اسلام بوده اگر چه به صورت غير فرض و يا در هر ماه سه روز (2) آمده باشد و بلكه از پارهاى رواياتـاگر چه از نظر سند چندان معتبر نيستـاستفاده مىشود،كه روزه ماه رمضان در مكه فرض شده است، چنانكه در داستان اسلام عمرو بن مرة جهنى كه در سالهاى اول بعثت مسلمان شد آمده است كه رسول خدا(ص) او را به سوى قومش فرستاد و چون به نزد ايشان آمد بدانها گفت:
"إنى رسول من رسول الله اليكم، ادعوكم إلى الجنة و احذركم من النار، و امركم بحقن الدماء و صلة الارحام و عبادة الله و رفض الاصنام و حج البيت، و صيام شهر رمضان،شهر من اثنى عشر شهرا،فمن اجاب فله الجنة" (3)
[من فرستاده رسول خدايم به سوى شما و شما را به بهشت مىخوانم و از دوزخ برحذر مىدارم و به جلوگيرى از خونريزى و صله رحم و پرستش خدا و ترك بتها و حج خانه خدا و روزه ماه رمضان يكى از دوازده ماه دستور مىدهم، و هر كس كه پذيرفت بهشت از آن اوست...]
بناى مسجد قبا
پيش از اين گفته شد كه چون رسول خدا(ص)به مدينه وارد شد و در محله قباء فرود آمد شالوده مسجد قباء را ريخت ولى به پايان نرسيد، و چون قبله مسلمانان تغيير كرد حضرت به قباء آمد و با كمك اصحاب پايههاى قبله مسجد را كه محراب آن به طرف بيت المقدس بود به سمت كعبه تغيير داد و ديوارهاى آن را در همين مكان فعلى كه هست بالا برد و روزهاى شنبه نيز پياده بدانجا مىآمد و در آن نماز مىگزارد، و به گفته گروه زيادى از مفسرين آيه شريفه سوره توبه كه در ذيل داستان"مسجد ضرار"خدا فرموده:
"... لمسجد أسس على التقوى من أول يوم أحق ان تقوم فيه فيه رجال يحبون ان يتطهروا و الله يحب المطهرين" (4) درباره همين مسجد قباء نازل شده است.
ازدواج امير المؤمنين با فاطمه(ع)
و از حوادث سال دوم هجرت ازدواج ميمون امير المؤمنين على(ع)با فاطمه دختر رسول خدا(ص)بود كه به امر پروردگار صورت گرفت.
و ملخص آن، چنانكه در روايات بسيارى از شيعه و اهل سنت رسيده است، چنان بود كه چون فاطمه به سن رشد رسيد بزرگان اصحاب آن حضرت از مهاجر و انصار براى خواستگارى فاطمه به نزد رسول خدا(ص) امدند و پاسخى كه پيغمبر خدا به همه آنها مىداد اين بود كه من در مورد ازدواج فاطمه منتظر فرمان و دستور خدا هستم و گاهى هم صغر سن و كم سالى فاطمه را دليل بر رد درخواستشان ذكر مىفرمود و كسى كه تا به آن روز به اين عنوان نزد پيغمبر(ص)نرفته بود،على (ع)بود.
روزى عمر و ابو بكر كه هر كدام براى خواستگارى رفته بودند و همان پاسخ را شنيده بودند با خود گفتند:چنين به نظر مىرسد كه رسول خدا(ص)فاطمه را براى على نگاه داشته،خوب است به نزد على برويم و او را براى اين منظور نزد پيغمبر بفرستيم و از آن سو جبرئيل نيز نازل شده و دستور ازدواج فاطمه را با على(ع) از طرف خداى تعالى به پيغمبر ابلاغ كرد.
براى اين منظور روزى به جستجوى على(ع) رفته و او را در نخلستانى كه مشغول آبيارى درختان خرما بود پيدا كردند و پيشنهاد خواستگارى كردن فاطمه(ع) را از رسول خدا(ص)بدو دادند و على(ع)نيز كه خود مايل به اين كار بود با پيشنهاد آن دو نفر دست از كار كشيد و پس از آنكه وضو ساخته و دو ركعت نماز خواند به خانه رسول خدا(ص) امد ولى شرم و حيا مانع شد كه منظور خود را بر زبان آورد ورسول خدا(ص) از وضع ورود و نظر كردن به چهره على(ع)مقصود او را دانسته و بدو گفت:
براى خواستگارى فاطمه آمدهاى؟و چون پاسخ مثبت شنيد از او پرسيد: براى انجام اين كار از مال دنيا چه دارد؟على(ع)عرض كرد:شمشيرى و اسبى و زرهام و شتر آبكشم. پيغمبر فرمود: اما شتر آبكش و شمشير و اسب را كه نمىتوانى صرف اين كار كنى و همه آنها مورد حاجت توست ولى زره خود را مىتوانى صرف اين كار كنى.
على(ع)به بازار آمد و زره خود را به چهارصد و هشتاد درهم فروخت و آن پول را آورده در دست پيغمبر ريخت، ان حضرت نيز مقدارى از آن پول را به مقداد بن اسود داد تا جهيزيهاى براى فاطمه تهيه كند،مقداد هم به بازار رفته و سنگ آسيايى با ظرفى براى آب و تشكى از پوست خريدارى كرده به نزد رسول خدا(ص) اورد و آن حضرت به كمك يكى از زنان وسايل ازدواج و زفاف زهرا(س) را فراهم كرد و پس از جنگ بدر مراسم زفاف و عروسى انجام شد.
و اين بود ملخص داستان و اگر خدا توفيق دهد در كتاب جداگانهاى در شرح حال دختر رسول خدا(ص)حضرت فاطمه، تفصيل بيشترى را در اين باب براى شما ذكر خواهيم كرد.
ضمنا در آن كتاب ان شاء الله در مورد سن فاطمه(س)بحث خواهيم كرد كه بنا به گفته بسيارى از اهل سنت در آن موقع بيست سال از عمر فاطمه گذشته بود، ولى بنا بر قول صحيحـكه از ائمه اطهار(ع) رسيدهـعمر آن بانوى معصومه در آن هنگام ده سال بوده و اين به خاطر اختلافى است كه در ولادت فاطمه(س)نقل شده كه بسيارى از ايشان آن را پنج سال قبل از بعثت مىدانند، ولى قول صحيح آن است كه پنج سال بعد از بعثت بوده، به شرحى كه در آن كتاب ذكر خواهد شد، ان شاء الله تعالى.
جنگ بدر
پيش از اين در حوادث سال دوم گفته شد كه رسول خدا(ص) در ماه جمادى الاولبا گروهى از مهاجرين از مدينه تا جايى به نام عشيره رفت ولى با كاروان قريش برخورد نكرده و پس از چند روز كه در آنجا ماندند به مدينه بازگشت و در آن وقت كاروان به سوى شام مىرفت، در هنگام مراجعت كاروان نيز پيغمبر اسلام دو نفر از مهاجرين به نام سعيد بن زيد و طلحه را براى كسب اطلاع از آنها فرستاد و به دنبال آن نيز خود آن حضرت آماده حركت شد.
كاروان مزبور به سركردگى ابو سفيان و همراهى سى يا چهل نفر از قرشيان كه از آن جمله عمرو بن عاص و مخرمة بن نوفل بود از شام باز مىگشت و خود ابو سفيان نيز از ترس آنكه مبادا مورد حمله مسلمانان قرار گيرد پيوسته از مسافرينى كه به او بر مىخوردند وضع راه را پرسش مىكرد تا آنكه شنيد محمد(ص)به منظور حمله به كاروان از مدينه خارج شده.
ابو سفيان بىدرنگ ضمضم بن عمرو غفارى را مأمور ساخت تا بسرعت خود را به مكه برساند و به قريش اطلاع دهد كه كاروان و اموالشان در خطر حمله محمد و يارانش قرار گرفته و براى محافظت كاروان از مكه كوچ كنند.
ضمضم بسرعت خود را به مكه رسانيد و در حالى كه بينى شتر خود را بريده بود و پالانش را وارونه كرده و جامه خود را دريده بود وارد شهر شد و فرياد مىزد:
اى گروه قريش اموال خود را دريابيد!كاروان در خطر حمله محمد و يارانش قرار گرفته!فورا حركت كنيد كه اگر دير بجنبيد همه را خواهند برد!
ابو جهل كه اين خبر را شنيد بىتابانه اين طرف و آن طرف مىرفت و مردم را براى حركت به سوى كاروان تحريك مىنمود و اگر تحريكات او هم نبود همان خبر ضمضم بن عمرو براى جنبش مردم مكه كافى بود زيرا كمتر كسى بود كه در ميان كاروان قريش مالى نداشته باشد.
و بدين ترتيب بزرگان قريش مانند امية بن خلف، ابو جهل،عتبه،شيبه و ديگران و از بنى هاشم نيز عباس بن عبد المطلب و به گفته برخى طالب بن ابى طالب و جمع ديگرى با ساز و برگ جنگ از مكه خارج شدند و هنگامى كه در خارج شهر،سان ديدند سپاهى عظيم و مسلح كه حدود هزار نفر مىشدند حركت كرده بود، و همراه خود هفتصد شترو دويست و يا چهارصد اسب داشتند و همگى زره و اسلحه بر تن داشتند.
لشكر اسلام
رسول خدا(ص)نيز وقتى از مدينه خارج شد عمرو بن أم مكتوم را به جاى خويش منصوب داشت و با گروهى از مهاجر و انصار كه سيصد و سيزده نفر يعنى هشتاد و دو نفر مهاجر و بقيه از انصار بودند و بسختى هفتاد شتر حركت داده و اسلحه مختصرى كه به گفته مورخين شش زره و هفت شمشير بود (5) با خود داشتند به راه افتادند.
براى سوار شدن و استفاده از اين هفتاد شتر هر سه يا چهار نفر به نوبت يكى از شتران را سوار مىشدند،مانند آنكه رسول خدا(ص)،على بن ابيطالب و مرثد بن ابى مرثد يك شتر نصيبشان شده بود و حمزة بن عبد المطلب، زيد بن حارثه، ابو كبشه و انسه يك شتر داشتند.
از آن سو ابو سفيان وقتى مطلع شد پيغمبر با مسلمانان از يثرب حركت كردهاند براى آنكه دچار زد و خورد با آنها نشود و برخورد با ايشان ننمايد، همه جا با احتياط مىرفت و هر كجا مىرسيد تفحص و جستجو مىكرد و بخصوص وقتى به حدود بدر رسيد و دانست مسلمانان در آن نزديكيها هستند راه را كج كرده و نگذاشت كاروانيان به بدر نزديك شوند و بسرعت آنها را از منطقه دور كرد و سرانجام توانست كاروانيان را از مناطق خطر بگذراند و اطمينان پيدا كرد كه ديگر مسلمانان به آنها دسترسى پيدا نخواهند كرد.
اما كار از كار گذشته بود و لشكر قريش با تمام تجهيزات و نفرات از مكه بيرون آمده بود و با اينكه ابو سفيان براى آنها پيغام فرستاد كه خروج شما براى محافظت كاروان بوده و اكنون كاروان از خطر گذشت و ديگر نيازى به آمدن شما نيست و بى جهت خود را به جنگ با مسلمانان دچار نكنيد، اما غرور و نخوت برخى چون ابو جهل كه مغرور تجهيزات و كثرت لشكريان خود شده بودند مانع از بازگشت آنانشد و گفتند: ما بايد تا"بدر"پيش برويم و چند روز در آنجا به عيش و نوش و رقص و پايكوبى بپردازيم و ابهت و عظمت خود را به رخ عرب و مردم يثرب بكشيم، تا براى هميشه رعب و ترس از ما در دلشان جاىگير شود و فكر جنگ و كارزار با ما را از سر دور سازند.
نظر خواهى رسول خدا(ص)
رسول خدا(ص)همچنان كه پيش مىرفت مطلع شد كه مردم قريش و سران ايشان با لشكرى بزرگ براى حفاظت از كاروانيان از مكه بيرون آمدهاند و كاروان قريش نيز از آن حدود گذشته است و از اينجا به بعد پيشروى رسول خدا(ص) و همراهان به جلو صورت تازهاى پيدا مىكند و حساب برخورد و جنگ با لشكر قريش در پيش است، از اين رو در جايى به نام"ذفران"توقف كرد و اصحاب و همراهان خود را جمع كرده و از جريان حركت قريش و لشكر مجهز ايشان آنان را مطلع ساخت و در بازگشت به مدينه و يا پيشروى و جنگ با قريش از آنها نظر خواهى كرده به مشورت پرداخت.
مهاجرين به طور مختلف نظر دادند، چنانكه ابو بكر و عمر برخاسته و شبيه به يكديگر گفتند:"إنها قريش و خيلاؤها،ما آمنت منذ كفرت، و لا ذلت منذ عزت و لم نخرج على اهبة الحرب" (6) [اينان قريش هستند با تمام فخر و بزرگمنشى، از روزى كه كافر شده ايمان نياورده، و از روزى كه عزيز گشته خوار نگشتهاند و ما به آهنگ جنگ و آمادگى با كارزار از مدينه نيامدهايم]و بدين ترتيب جنگ را مصلحت ندانستند، ولى مقداد بن عمروـيكى ديگر از مهاجرينـبرخاسته و چنين گفت:
[اى رسول خدا هر چه خداوند براى تو مقرر فرموده بدون تأمل انجام ده و مطمئن باش كه ما پيرو تو و گوش به فرمان توييم، و ما همچون بنى اسرائيل نيستيم كه به موسى گفتند: تو با پروردگارت برويد و جنگ كنيد و ما در اينجا نشسته و نظارت مىكنيم...!بلكه ما مىگوييم: تو و پروردگارت برويد و جنگ كنيد و ما هم پشت سر شمامىجنگيم!
اى رسول خدا سوگند بدان خدايى كه تو را به حق مبعوث فرموده ما را تا هر كجا برانى همراه تو خواهيم آمد و پشت سر تو هستيم!]رسول خدا(ص)چهرهاش باز و خوشحال شد و ضمن تحسين و تقدير از او باز هم به صورت نظر خواهى فرمود:
اى مردم بگوييد چه بايد كرد؟و راهى پيش پاى من بگذاريد؟
اين بار روى سخن متوجه انصار مدينه بود كه بيشتر آن گروه را تشكيل مىدادندـآنها در پيمان عقبه تنها دفاع از پيغمبر را به عهده گرفته بودند و پيمانى براى جنگ با دشمنان آن حضرت نبسته بودندـرسول خدا(ص)مىخواست نظريه آنها را بداند و ببيند آيا آنها نيز آماده جنگ هستند يا نه.
سعد بن معاذ منظور پيغمبر را دانست و از جانب انصار آمادگى خود را اعلام كرده چنين گفت: اى رسول خدا ما به تو ايمان آورده و تصديقت كرديم اكنون نيز دنبال تو و آماده فرمان توايم، به خدا سوگند اگر به دريا بزنى ما هم پشت سر تو در دريا فرو خواهيم رفت و يك نفر از ما از فرمانبردارى و پيروى تو تخلف نخواهد كرد...
ـبراى ما هيچ دشوار نيست كه فردا با دشمن رو به رو شويم و ما در جنگ مردمانى شكيبا و بردبار و هنگام برخورد با دشمن پا برجا و ثابت هستيم. به اميد خدا حركت كن و ما را نيز با خود به هر جا كه مىخواهى ببر!
سخنان گرم و پرشور سعد، رسول خدا(ص) را به نشاط آورد و فورا دستور حركت داد و مژده پيروزى بر دشمن را به آنها داده فرمود: به خدا سوگند گويى هم اكنون جاهاى كشته شدن سران دشمن را پيش روى خود مىبينم.
لشكر مسلمانان همچنان تا نزديك بدر و چاههاى آبى كه در آنجا بود پيش رفت و در آن نزديكى توقف نمود و چون شب شد على بن ابيطالب، زبير بن عوام و سعد بن ابى وقاص را با چند تن ديگر مأمور ساخت به كنار چاه بدر بروند بلكه خبر تازهاى از قريش كسب كنند و به اطلاع آن حضرت برسانند و خود به نماز ايستاد.
على(ع) و همراهان به كنار چاه آمدند و در آنجا به دو نفر كه يكى نامش اسلم وديگرى ابو يسار بود و به منظور بردن آب براى لشكريان قريش آمده بودند برخورد كردند و آن دو را دستگير نموده با شترى كه براى حمل آب همراه داشتند به نزد رسول خدا(ص) اوردند.
پيغمبر مشغول نماز بود و مسلمانان شروع به بازجويى از آن دو كرده و در اين ميان رسول خدا(ص)نيز نماز خود را تمام كرده و از آن دو پرسيد:
اخبار قريش را به من بازگوييد؟
آن دو خود را معرفى كرده گفتند: به خدا آنها در همين نزديكى و پشت اين تپه هستند.
پيغمبر پرسيد: انها چقدر هستند؟
ـزيادند!
ـنفراتشان چه اندازه است؟
ـنمىدانيم!
ـهر روز چند شتر مىكشند؟
ـبعضى از روزها نه شتر و گاهى ده شتر!
رسول خدا(ص) در اينجا تأملى كرد و فرمود: اينها بين نهصد تا هزار نفر هستند.
ـاز اشراف و بزرگان قريش چه كسانى همراهشان آمده؟
گفتند: عتبه،شيبة، ابو البخترى،حكيم بن حزام، نوفل بن خويلد،حارث بن عامر،عمرو بن عبدود،طعيمة بن عدى، ابو جهل، امية بن خلف... و گروه زيادى از سران قريش را نام بردند.
رسول خدا(ص)كه نام آنها را شنيد رو به مسلمانان كرده فرمود:
مكه اكنون جگر گوشههاى خود را به سوى شما فرستاده!
تصميم به جنگ
تصميم به جنگ
به ترتيبى كه گفته شد هر دو گروه آماده جنگ شده بودند و به منظور مقاتله و كارزار پيش مىرفتند، رسول خدا و همراهان پيش از قرشيان به چاههاى بدر رسيدند ودر كنار اولين چاه فرود آمدند، در اينجا ابن هشام و ديگران نوشتهاند كه:"حباب بن منذر"يكى از مسلمانان كه به وضع آن بيابان آشنا بود پيش آمده گفت: اى رسول خدا آيا به دستور خدا در اينجا فرود آمدى و وحيى در اين باره بر تو نازل شده و قابل تغيير نيست يا روى مصالح جنگى است؟
فرمود: نه!وحيى در اين باره نازل نشده و روى مصالح است!
عرض كرد: پس دستور دهيد مردم همچنان تا آخرين چاه پيش روند و در آنجا منزل كنيم و روى چاههاى آب را ببنديم و حوضى درست كرده آن را پر از آب كنيم تا در نتيجه چاههاى آب در اختيار ما باشد و بدين ترتيب برترى بر دشمن داشته باشيم.
پيغمبر اين رأى را پسنديد و دستور داد بر طبق گفته او عمل كنند.
اما برخى اين حديث را مخدوش دانسته و گفتهاند: با سابقهاى كه ما از پيغمبران الهى و اوصياى آنها داريم كه رسمشان نبوده در هيچ مقطعى حتى در سختترين شرايط جنگى، اب را به روى دشمن ببندند (7) و بخصوص اختلافى كه در اين نقل هست اين روايت قابل خدشه و ترديد بوده، و پذيرفتن آن مشكل است.
و نيز همانها نقل كردهاند كه: پس از فرود آمدن لشكر،سعد بن معاذ پيش آمده عرض كرد: اى رسول خدا گروهى از ما كه نمىدانستند خواهى جنگيد همراه ما نيامدهاند و ما در دوستى تو از آنها محكمتر نيستيم، اينك بهتر آن است در پشت جبهه جنگ سايبانى براى تو فراهم سازيم و چند اسب تندرو نيز در آنجا آماده كنيم كه اگر ما شكست خورديم شما به وسيله يكى از آن اسبان خود را به يثرب رسانده و به كمك آنها تبليغ دين و جهاد با دشمنان را دنبال كرده و از خود دفاع كنى!رسول خدا(ص) او را دعا كرده و اين كار نيز انجام شد و ابو بكر نيز نزد پيغمبر آمده در آن سايبان و"عريش"جاى گرفت.
ولى با توجه به روايت طبرى (8) كه مىگويد: ان حضرت را در هنگام جنگ مشاهده كردند كه شمشير برهنهاى در دست داشت و به دنبال مشركان مىرفت و اين آيه رامىخواند:
"سيهزم الجمع و يولون الدبر"
و روايت واقدى در مغازى كه گويد:در هنگام جنگ آن حضرت در وسط اصحاب و ياران بود (9) و روايت ديگر طبرى و سيره حلبيه و كتاب البداية و النهاية (10) كه از امير المؤمنين(ع)نقل شده كه فرمود:
"لما كان يوم بدر اتقينا المشركين برسول الله(ص) و كان اشد الناس بأسا و ما كان احد اقرب الى المشركين منه(ص)..."
[چون روز بدر شد ما از حمله مشركان به رسول خدا پناه مىبرديم و آن حضرت از همه بيشتر تلاش و شهامت داشت و كسى از آن حضرت به مشركان نزديكتر نبود.]و روايت ديگرى كه در نهج البلاغه (11) از آن حضرت نقل شده كه درباره همه جنگها به طور عموم به همين مضمون مىفرمود:
"كنا إذا احمر البأس اتقينا برسول الله(ص)فلم يكن احد اقرب الى العدو منه"
و با توجه به اينكه در آن موقعيت از كجا مىتوانستند اين مقدار شاخه خرما در آن بيابانى كه درخت خرما نبود پيدا كنند، چنانكه ابن ابى الحديد گفته است... اين حديث نيز مورد ترديد و خدشه است و الله اعلم.
بارى كارها انجام شد و لشكر مسلمانان خود را آماده جنگ با قريش كردند در اين وقت سپاه مجهز قريش از راه رسيد و چون از تپهاى كه رو به روى مسلمانان بود سرازير شدند رسول خدا(ص)سر به سوى آسمان بلند كرده گفت:
[بار الها اين قريش است كه با تمام نخوت و تكبر خود به سوى ما مىآيند تا به دشمنى با تو برخاسته و رسول تو را تكذيب كنند، پروردگارا من اينك چشم به راه نصرت و يارى تو هستم همان نصرتى كه به من وعده دادهاى، پروردگارا تا شام نشده آنان رانابود كن!]
ترديد قريش در جنگ
لشكر قريش رو به روى مسلمانان فرود آمده و منزل كردند، و آن روز جمعه هفدهم رمضان بود و در ابتدا مسلمانان در نظر آنها اندك آمدند اما براى اطلاع بيشتر از وضع ايشان عمير بن وهب جمحى را مأمور كردند به مسلمانان نزديك شود و از وضع لشكر و نفرات و تجهيزات آنها اطلاعاتى به دست آورده به آنها گزارش دهد.
عمير بن وهب بر اسب خود سوار شده يكى دو بار اطراف مسلمانان گردش كرد و به نزد قريش بازگشته گفت:
نفرات آنها سيصد نفرـچيزى كمتر يا بيشترـاست،كمينى هم پشت سر ندارند، اما اى گروه قريش اين مردمى را كه من مشاهده كردم شترانشان مرگ بر خود بار كرده و شتران آنها حامل مرگ نابوده كنندهاى هستند.
افرادى را ديدم كه پناهگاهى جز شمشير ندارند و به خدا سوگند آن طور كه من ديدم اين گروه مردمى هستند كه كشته نشوند تا حداقل به عدد نفرات خود از شما بكشند، و بدين ترتيب من نمىدانم مصلحت در جنگ باشد يا نه،شما خود دانيد اين شما و اين ميدان جنگ!
سخنان عمير بن وهب تزلزلى در قريش انداخت و از اين رو جمعى از بزرگان قريش برخاسته به نزد عتبة بن ربيعه كه رياست لشكر را به عهده داشت آمدند و به او پيشنهاد كردند مردم را به مكه بازگرداند و خونبهاى عمر بن حضرمى را نيز كه در سريه عبد الله بن جحش كشته شده بود و گروهى به عنوان خونخواهى او حاضر به جنگ با مسلمانان شده بودند، پرداخت كند تا ديگر بهانهاى براى جنگ باقى نمانده و به مكه باز گردند.
عتبه رأى آنها را پسنديد و خونبهاى عمرو بن حضرمى را نيز به عهده گرفت، اما چون آتش افروز اين صحنه بيشتر ابو جهل بود، انها را پيش ابو جهل فرستاد تا او را نيز متقاعد سازند، اما باز هم غرور و نخوت كار خود را كرد و ابو جهل متقاعد نشده پافشارى به جنگ داشت و نسبت جبن و بزدلى به عتبه داد و او را مردى ترسو خواندو از آن سو به نزد برادر عمرو بن حضرمى آمده او را تحريك كرد و در آخر جمعى را با خود همراه ساخته شعار جنگ را زنده كردند و ديگران را نيز به جنگ مصمم ساختند.
حادثهاى كه در اين ميان به روشن شدن آتش جنگ كمك كردـبه گفته ابن هشامـاين بود كه شخصى به نام اسود بن عبد الاسد مخزومى از ميان لشكر قريش بيرون آمد و همين كه چشمش به حوض آبى كه در دست مسلمانان بودـو از آب چاههاى بدر يا آب بارانى كه آن شب آمده بود پر كرده بودندـافتاد رو به نزديكان خود كرده گفت:
هم اكنون با خدا عهد مىكنم كه به كنار اين حوض بروم و از آن بنوشم يا آن را ويران سازم و يا در كنار آن كشته شوم و تا يكى از اين سه كار را نكنم باز نخواهم گشت.
اين را گفت و سوار بر اسب خود شده پيش آمد،حمزة بن عبد المطلب عموى پيغمبر جلو رفت و شمشيرى حواله او كرد كه پايش را از وسط ساق قطع نمود و با همان حال مىخواست خود را به حوض آب برساند كه حمزه ضربت ديگرى بر او زد و به زندگيش خاتمه داد.
اين جريان و مشاهده خون و منظره كشته شدن اسود بيشتر مشركين را تحريك كرد و آماده جنگ شدند و طرفداران جنگ بر صلح طلبان فزونى يافتند.
كشته شدن عتبه، شيبه و وليد
با كشته شدن اسود مخزومى عتبه و برادرش شيبه و پسرش وليد لباس جنگ پوشيده به ميدان آمدند و مبارز طلبيدند و جهت اينكه عتبه پيش قدم به جنگ شد بيشتر همان گفتار ابو جهل بود كه او را مردى ترسو و بزدل خوانده بود و عتبه براى تلافى اين سخن جلوتر از ديگران به معركه آمد، از سوى لشكر مسلمانان سه تن از انصار مدينه به نامهاى: عوف و معوذ،فرزندان حارث و عبد الله بن رواحه به جنگ آنها آمدند، اما عتبه وقتى آنها را شناخت با تحقير گفت: ما را به شما احتياجى نيست كسانى كه هم شأن ما هستند بايد به جنگ ما بيايند و در نقلى است كه يكى از آنها فرياد زد: اى محمد افرادى را از خويشان ما به جنگ ما بفرست. رسول خدا فرمود: اى عبيدة بن حارث، اى حمزه و اى على برخيزيد.
اين سه شخصيت بزرگوار كه از نزديكان رسول خدا(ص) (12) نيز بودند به جنگ آنها رفتند و چون عتبه آنها را شناخت با غرور گفت: ارى شما هم شأن ما هستيد و سپس حمله از هر دو طرف شروع شد.
عتبه با عبيده در آويخت و حمزه به جنگ شيبه رفت و على به سوى وليد حمله كرد،حمزه و على به حريفان خود مهلت نداده و هر دو را از پاى در آوردند اما عتبه با عبيده هنوز مشغول جنگ و ستيز بودند كه حمزه و على به كمك او آمدند و عتبه را از پاى در آوردند و سپس عبيده را كه سخت مجروح شده بود با خود برداشته پيش پيغمبر آوردند،عبيده كه چشمش به پيغمبر افتاد پرسيد:
اى رسول خدا آيا من شهيد نيستم؟
فرمود:چرا.
حمله عمومى و شكست قريش
با كشته شدن اين سه نفر ديگر جنگ حتمى بود اما پيغمبر به لشكريان خود فرمود: تا من دستور ندادهام حمله نكنيد سپس با سخنانى آتشين و خواندن آيات جهاد چنان مسلمانان را به جوش آورد كه يكى از مردم مدينه كه نامش عمير بن حمام بود و مشغول خوردن خرما بود همين كه از رسول خدا شنيد كه مىگويد:
[سوگند به آن خدايى كه جان محمد در دست اوست هر كس امروز براى خدا با اين گروه بجنگد و در جنگ پايدارى و استقامت ورزد و به آنها پشت نكند تا كشته شود خدا او را وارد بهشت خواهد كرد.]
چند دانه خرمايى را كه در دست داشت به زمين ريخت و گفت:چه خوب،فاصله من با بهشت فقط همين مقدار است كه اينان مرا بكشند!اين را گفت و شمشيرش را برداشته بيباكانه خود را به صفوف دشمن زد و عدهاى را به قتل رسانده و چند تن را نيز مجروح كرد تا او را شهيد كردند.
افراد ديگرى نيز مانند اين مرد چنان تحت تأثير سخنان گرم و آتشين رسول خدا قرار گرفتند كه خود را به درياى مواج دشمن زده و غرق در آنها شدند و چندان كشتند تا كشته شدند و بدين ترتيب حملات سختى از مسلمانان به صورت فردى و دسته جمعى شروع شد و طولى نكشيد كه در اثر استقامت و شهامت سربازان اسلام آثار پيروزى مسلمانان و شكست مشركين نمودار گرديد و دنباله لشكر قريش رو به مكه شروع به فرار و عقب نشينى كرد و سران قريش يكى پس از ديگرى به ضرب شمشير مسلمانان از پاى در مىآمدند.
در ميان مهاجرين و سربازان مجاهد اسلام افرادى مانند بلال و عبد الله بن مسعود و ديگران بودند كه بزرگان و سران قريش را هدف قرار داده و در صدد بودند آنها را از پاى در آورند و انتقام سالها شكنجه و آزارى را كه از آنها ديده و محروميتهايى را كه به وسيله آنها كشيده بودند از آنها بگيرند، زيرا بهترين فرصت را به دست آورده و ميدان بازى براى انتقام در پيش روى خود مىديدند.
بلال از همان آغاز در كمين امية بن خلف بود و پيوسته مىگفت: اميه را رها نكنيد كه او سردسته كفر است، در اين ميان عبد الرحمن بن عوف كه سابقه دوستى با امية بن خلف داشت ناگهان چشمش به اميه افتاد كه متحير دست پسرش على بن اميه را گرفته و ايستاده، اميه نيز عبد الرحمن را ديد و از وى خواست تا پيش از آنكه به دست سربازان اسلام كشته شود عبد الرحمن او را به اسيرى خود در آورد و بدين ترتيب موقتا جان خود و پسرش را حفظ كند تا بعدا با پرداخت فديه و پول خود را آزاد سازد.
عبد الرحمن قبول كرد و او را به اسارت خود در آورد اما در اين ميان چشم بلال به او افتاد و پيش آمده گفت:
اين مرد ريشه و اساس كفر است!اين امية بن خلف است،من روى رستگارى را نبينم اگر بگذارم او نجات بيابد!
عبد الرحمن گويد: من هر چه داد زدم اين هر دو اسير من هستند گوش به من نداد وبا صداى بلند فرياد زد:
اى ياران خدا بياييد... بياييد كه ريشه كفر اينجاست... بياييد كه امية بن خلف اينجاست. در اين وقت مسلمانان را ديدم كه به دنبال صداى بلال از اطراف آمدند و ديگر كار از دست من خارج شد و اميه و پسرش زير ضربات شمشير مسلمانان قطعه قطعه شدند.
سرنوشت ابو جهل
پيش از اين داستان اسلام معاذ فرزند عمرو بن جموح و پدرش را نقل كرديم همين معاذ بن عمرو بن جموح گويد: من در آن روز شنيده بودم ابو جهل در ميان لشكريان قريش است و در كمين او بودم تا ناگهان او را مشاهده كردم كه در ميان جمعى به اين طرف و آن طرف مىزند و مردم را براى جنگ تحريك مىكند.
و شنيدم كه مردم مىگفتند:كسى را به ابو جهل دسترسى نيست اما من تصميم به قتل او گرفته بودم و منتظر فرصتى بودم تا بالاخره اين فرصت به دستم آمد و خود را به او رسانده شمشير محكمى به ساق پايش زدم كه از وسط دو نيم شد و همانند هسته خرمايى كه در وقت كوبيدن از زير چوب مىپرد آن قسمت كه قطع شده بود به يك سو پريد.
عكرمه فرزند ابو جهل كه از دور اين جريان را ديد به من حمله ور شد و شمشيرى بر بازوى من زد كه به پوست آويزان گرديد اما من اهميتى نداده با دست ديگر به جنگ ادامه دادم تا وقتى كه ديدم اين دست آويزان جز مزاحمت نتيجه ديگرى براى من ندارد به كنارى آمده و انگشتان آن را زير پايم گذارده و بدنم را با شدت به عقب كشيدم و در نتيجه آن دست قطع شد و آن را به كنارى انداخته به دنبال جنگ و كار خود رفتم.
دنباله داستان را اهل تاريخ چنين نوشتهاند:كه ابو جهل در آن حال پياده شد و ديگر نتوانست به جنگ ادامه دهد و همراهان او نيز فرار كرده او را تنها گذاردند و يكى از مسلمانان به نام معوذ بن عفراء كه از كنار او عبور مىكرد شمشير ديگرى به اوزد كه او را به زمين افكند و هنوز نيمه جانى در تن داشت كه او را رها كرده رفت.
وقتى سر و صداى جنگ خوابيد رسول خدا(ص) دستور داد ابو جهل را در ميان كشتگان بيابند،عبد الله بن مسعود كه از او دل پرى داشت و آزار زيادى از او ديده بود به دنبال اين كار رفت و او را ميان كشتگان پيدا كرد و ديد رمقى در بدن دارد.
عبد الله پاى خود را زير گلويش گذارد و فشارى داد و بدو گفت: اى دشمن خدا ديدى خداوند چگونه تو را خوار و زبون كرد!
ابو جهل گفت:چگونه خوارم ساخت؟كشته شدن براى مردى مانند من كه به دست قوم خود كشته مىشود خوارى و ننگ نيست.
سپس پرسيد:راستى بگو بالاخره پيروزى در اين جنگ نصيب كدام يك از طرفين شد.
عبد الله گفت: نصيب خدا و رسول او گرديد، و به دنبال آن سر از تنش جدا كرده به نزد رسول خدا آورد و حضرت حمد و سپاس خداى را به جاى آورد.
سفارش پيغمبر درباره عباس و ابو البخترى
هنگامى كه لشكر قريش به سوى مكه مىگريخت و مسلمانان آنها را تعقيب مىكردند، از طرف پيغمبر اسلام به جنگجويان دستور داده شد از كشتن افراد عادىـكه معمولا از ترس رؤساى خود در اين قبيل جنگها حاضر مىشوندـخوددارى كنند، و نيز از كشتن عباس بن عبد المطلبـعموى پيغمبرـو ابو البخترى ابن هشامـكه هر دو در دوران محاصره مسلمانان در شعب ابى طالب و اوقات ديگر كمكهاى مؤثرى به پيغمبر و بنى هاشم و مسلمانان كرده بودند خوددارى كنند.
ابو حذيفهـفرزند عتبهـكه جزء مسلمانان و مهاجرين مكه در لشكر اسلام بودـبدون آنكه منظور پيغمبر را از اين دستور بداند به خشم آمده و گفت: ايا ما پدران و فرزندان و برادرانمان را بكشيم ولى عباس را زنده بگذاريم، به خدا سوگند اگر من عباس را ببينم با اين شمشير او را خواهم كشت.
پيغمبر سخن او را نشنيده گرفت و به رو نياورد، اما خود ابو حذيفه بعدها كه منظورپيغمبر را دانست از گفتار خود سخت پشيمان بود و پيوسته مىگفت:كفاره آن سخن نابجاى من شهادت در راه دين است و بايد در جنگ با دشمنان دين كشته شوم و سرانجام هم در جنگ يمامه به شهادت رسيد.
مقتولين و اسيران جنگ
بر طبق گفته مشهور در اين جنگ هفتاد نفر از مشركان كشته شدند و هفتاد نفر نيز اسير گشتند و از مسلمانان نيز چهارده نفر به شهادت رسيدند،كه شش نفر آنها از مهاجر و هشت نفر از انصار بودند.
شهداى مهاجرين عبارت بودند از: عبيدة بن حارث،عمير بن أبى وقاص، ذو الشمالين بن عبد عمرو،عاقل بن بكير،مهجع غلام عمر بن خطاب،صفوان بن بيضاء.
و شهداى انصار به نامهاى: سعد بن خيثمة،مبشر بن عبد المنذر،يزيد بن حارث،عمير بن حمام، رافع بن معلى،حارثة بن سراقة،عوف و معوذـپسران حارث بن رفاعة...
و كشته شدگان قريش بيشتر از بزرگان آنها بودند كه بنا به روايت شيخ مفيد(ره)سى و شش نفرشان تنها به دست على بن ابيطالب كشته شدند و قتل آنان براى قريش و مردم مكه بسيار ناگوار و گران بود و در ميان اسيران نيز افراد سرشناس و بزرگ بسيارى به چشم مىخورد.
و اين مطلب پيش اهل تاريخ مسلم است كه يكه تاز ميدان بدر و تنها دلاورى كه بيشتر بزرگان و شجاعان قريش را به خاك هلاك افكند على بن ابيطالب(ع)بود زيرا در ميان افرادى كه به دست آن حضرت كشته شدند نامهاى:وليد بن عتبة،عاص بن سعيد،طعيمة بن عدى بن نوفل، نوفل بن خويلد،حنظلة بن ابى سفيان، زمعة بن أسود،حارث بن زمعة و افراد بسيار ديگرى به چشم مىخورد كه هر كدام از آنها گذشته از قدرت و ثروت بسيارى كه داشتند از شجاعان و دلاوران و برخى از آنها نيز از شياطين و افراد خطرناك براى اسلام و مسلمين به شمار مىرفتند و با كشته شدن آنها پايههاى بت پرستى و شرك و ظلم و تعدى در جزيرة العرب يكسره متزلزل و بلكه ويران گرديد كه پس از آن ديگر نتوانستند آن را بنا كنند و با توجه به اينكه جنگ بدر جنگسرنوشت ميان مرام مقدس توحيد و شركت و بتپرستى بود و پيروزى مسلمانان در آن روز جنبه حياتى براى اسلام داشت خدمتى را كه امير المؤمنين على(ع)به اسلام كرد بخوبى روشن مىسازد و مقام او را در برابر افراد بزدل و ترسو و يا كافر و منافقى كه بعدا مدعى همطرازى آن بزرگوار گرديدند آشكار مىكند همچون كسانى كه وقتى جنگ شروع شد به بهانه حفاظت از پيغمبر خود را در"عريش"آن حضرت انداختندـچنانكه گفتهاندـ.
و به هر حال هنگامى كه رسول خدا(ص)خواست از بدر حركت كند دستور داد شهيدان را به خاك سپرده و كشتگان قريش را نيز در چاهى ريختند و آن گاه بر سر چاه آمده آنان را مخاطب ساخت و فرمود:
"هل وجدتم ما وعد ربكم حقا فانى قد وجدت ما وعدنى ربى حقا؟بئس القوم كنتم لنبيكم كذبتمونى و صدقنى الناس، و أخرجتمونى و آوانى الناس و قاتلتمونى و نصرنى الناس"ـ.
[آيا آنچه را پروردگارتان به شما وعده داده بود درباره خويش حق يافتيد؟من وعدهاى را كه پروردگارم به من داده به حق يافتم، براستى كه شما نسبت به پيغمبر خود بد مردمى بوديد،شما مرا تكذيب كرديد و ديگران تصديق نمودند،شما از خانه و وطن آوارهام كرديد و ديگران پناهم دادند،شما به جنگ من آمديد و ديگران ياريم كردند!]
اصحاب كه اين سخنان را مىشنيدند با تعجب پرسيدند: اى رسول خدا با مردگان سخن مىگويى؟
فرمود: انان سخن مرا شنيدندـهمانند شماـجز آنكه آنها قدرت و ياراى پاسخ دادن ندارند.
سرنوشت اسيران و غنايم جنگ
از جمله اسيران بدر،عباس بن عبد المطلبـعموى پيغمبرـ، ابو العاص بن ربيعـداماد آن حضرتـ،عقيل بن ابيطالبـبرادر على(ع) و نوفل بن حارث بن عبد المطلبـپسر عموى آن حضرتـبود. از قبيلههاى ديگر قريش غير از بنى هاشمنيز افراد سرشناسى چون عقبة بن أبى معيط، نضر بن حارث،سهيل بن عمرو،عمرو بن ابى سفيان، وليد بن وليد و جمع ديگرى به دست مسلمانان اسير شده بودند كه جز عقبه و نضرـكه به دستور رسول خدا به قتل رسيدندـديگران با پرداخت فديه و برخى هم بدون فديه آزاد شدند و فديهاى را كه معمولا براى آزادى مىپرداختند از چهار هزار درهم تا يك هزار درهم بود كه روى اختلاف وضع مالى افراد متفاوت بود، انها كه پول زيادترى داشتند بيشتر و آنها كه فقيرتر بودند با پول كمترى خود را آزاد مىكردند و گروهى از آنها كه پولى نداشتند متعهد شدند تا چندى در مدينه بمانند و فرزندان انصار را نوشتن و خواندن بياموزند و برخى هم به دستور رسول خدا آزاد شدند.
ابو العاص بن ربيع
رسول خدا(ص) از همسرش خديجه چهار دختر داشت به نامهاى:زينب، رقيه، ام كلثوم،فاطمه(س) و زينب را در زمان حيات خديجه و درخواست او به أبى العاصـخواهر زاده خديجهـشوهر داد، و اين جريان قبل از بعثت رسول خدا(ص)بود و پس از اينكه آن حضرت به نبوت مبعوث گرديد، دختران آن حضرت و از آن جمله زينب به پدر بزرگوار خود ايمان آورده و مسلمان شدند، اما ابو العاص با كمال علاقهاى كه به همسر خود زينب داشت اسلام را نپذيرفت و به همان حال كفر باقى ماند و چون رسول خدا(ص)به مدينه هجرت فرمود زينب به ناچار در مكه و خانه شوهر خود ماند و از او اطاعت مىنمود.
جنگ بدر كه پيش آمد ابو العاص نيز در اين جنگ شركت كرد و به دست يكى از مسلمانان به نام خراش بن صمه اسير گرديد و همراه اسيران ديگر او را به مدينه آوردند. هنگامى كه مردم مكه براى آزاد كردن اسيران خود پول و اموال ديگر به مدينه مىفرستادند، زينب نيز مالى تهيه كرد و از آن جمله گردن بندى را نيز كه خديجه در شب عروسى و زفاف او با أبى العاص به وى داده بود روى آن مال گذارده و به مدينه فرستاد. همين كه آن اموال به مدينه رسيد چشم رسول خدا(ص) در ميان آنها به گردن بند خديجه افتاد و سبب شد تا خاطره خديجه و محبتها و فداكاريهاى آن همسر مهربان در دل آن حضرت زنده شود و در ضمن به حال دخترش زينب نيز كه براى استخلاص شوهر خود ناچار شده يادگار مادر را از دست بدهد رقت كرد و تمايل خود را به آزادى ابو العاص و بازگرداندن آن اموال به دخترش زينب به مسلمانان اظهار فرمود و آنان نيز اطاعت كرده بر طبق ميل آن حضرت عمل كردند و ابو العاص را بدون فديه آزاد كردند، اما چنانكه برخى گفتهاند: با او شرط كردند زينب راـكه زنى مسلمان بود و بر طبق قانون اسلام بر مرد مشرك و كافرى چون ابو العاص حرام بودـبه مدينه بفرستد و او نيز پذيرفت و رسول خدا(ص)نيز زيد بن حارثه و مردى از انصار را مأمور كرد براى آوردن زينب به حوالى مكه بروند، چون به مكه رفت وسايل حركت زينب را فراهم كرده و هودجى براى او ترتيب داد و او را به برادر خود كنانة بن ربيع سپرد تا جايى كه قرار بود به زيد بن حارثه و رفيقش بسپارد و كنانه مهار شتر زينب را به دست گرفت و چون به راه افتاد سر و صدا بلند شد و مردم مكه كه بيشتر داغدار كشتگان خود بودند حاضر نبودند كه روز روشن دختر محمد(ص) را با آن ترتيب از مكه بيرون ببرند و آنها انتقامى نگرفته باشند و به همين منظور گروهى از اوباش را تحريك كردند تا مانع حركت زينب شوند و از آن جمله شخصى به نام هبار بن اسود بن مطلب و شخص ديگرى به نام نافع بن عبد القيس بودند كه پيش از ديگران خود را به هودج زينب رسانده و هبار با نيزهاى در دست بدان هودج حمله كرد.كنانه نيز تيرى به كمان نهاد و خود را آماده جنگ با آنها كرد كه بالاخره ابو سفيان و جمعى از قريش وقتى وضع را چنان ديدند و خطر جنگ و اختلاف تازهاى را مشاهده كردند دخالت نموده و كنانه را قانع كردند تا زينب را به خانه بازگرداند و پس از آرام شدن سر و صدا و گذشتن چند روز،شبانه و دور از انظار مردم او را از مكه خارج سازد.
اما همان حمله هبار به هودج سبب وحشت زينبـكه در آن وقت حامله بودـگرديد و موجب شد تا پس از بازگشت به خانه بچه خود را سقط كند و روى همين جهت هنگامى كه رسول خدا(ص)مكه را فتح كرد خون چند نفر را كه يكى همين هباربود هدر ساخت كه هر كجا او را يافتند به جرم اين جنايتى كه كرده بود او را به قتل رسانند. (13)
نمونهاى از ايمان مسلمانان
شايد در خلال آنچه تاكنون از داستان جنگ بدر و شهامت و فداكارى مسلمانان آن روزـاعم از مهاجرين و انصارـنگارش يافت گوشههايى از ايمان و استقامت شگفت انگيز آنان در دفاع از دين و گذشت بىدريغ آنها در مورد هدف مقدسى كه داشتند آشكار شده باشد ولى قسمت زير نمونهاى است كه از ميان نمونههاى بسيارى براى خواننده محترم انتخاب كرديم و وضع تدوين اين مختصر اجازه نمىدهد قسمتهاى ديگرى را ذكر كنيم:
مصعب بن عمير يكى از مهاجرين و مجاهدان اين جنگ بود كه پيش از اين نيز نامش به عنوان نماينده رسول خدا(ص) و فرستاده آن حضرت به شهر مدينه ذكر شد، وى برادرى داشت به نام ابو عزيز كه جزء لشكر مشركين به بدر آمده بود و در جنگ با مسلمانان شركت داشت و يكى از پرچمداران آنان محسوب مىشد، وى نقل مىكند هنگامى كه مسلمانان بر ما پيروز شدند يكى از انصار مرا به اسارت گرفت و هنگامى كه مرا دستگير كرده بود برادرم مصعب بن عمير سر رسيد و چون مرد انصارى را با من ديد رو به آن مرد كرده گفت:
او را محكم ببند كه مادرش پولدار است و ممكن است پول خوبى براى آزادى او بپردازد؟
ابو عزيز گويد: من با كمال تعجب گفتم: برادر!به جاى اينكه در اين حال سفارشى درباره من به اين مرد بكنى اين چنين به او مىگويى؟
مصعب گفت: برادر من اوست نه تو!
و دنباله داستان را مورخين اين گونه نوشتهاند كه وقتى خبر اسارت ابو عزيز را بهمادرش دادند پرسيد: گرانترين فديه و پولى را كه براى آزاد كردن يك نفر قرشى بايد پرداخت چه مقدار است؟
گفتند:چهار هزار درهم.
آن زن چهار هزار درهم به مدينه فرستاد و ابو عزيز را آزاد كرد.
و همين أبو عزيز نقل مىكند كه رسول خدا(ص)به مسلمانان سفارش كرده بود با اسيران خوشرفتارى و نيكى كنند و روى همين سفارش،من كه در دست چند تن از انصار بودم تا به مدينه رسيديم كمال خوشرفتارى را از آنها ديدم تا آنجا كه در هر منزلى فرود مىآمدند و هنگام غذا مىشد نانى را كه تهيه مىكردند به من مىدادند ولى خودشان خرما به جاى نان مىخوردند و من گاهى از آنها خجالت مىكشيدم و نان را به خودشان پس مىدادم اما آنها دست به نان نمىزدند و دوباره به خودم بر مىگرداندند.