0

باغ خوبی ها

 
ali_81
ali_81
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1388 
تعداد پست ها : 10633
محل سکونت : اصفهان

باغ خوبی ها

 

امشب فاطمه دوباره خواب می بیند در وسط باغ  قشنگی ایستاده است. همه درخت ها و شکوفه ها به او سلام می کنند

.

باغ خوبی ها

 

گنجشک ها و پرستوها آواز خواندند: فاطمه جان،فاطمه جان، خوش آمدی.

 دختر خوب و مهربان خوش آمدی.

از پشت درخت های سیب، فرشته ای با لباس بلند و سفید می آید.

در دست های او یک سبد است. سبدی پر از گل های سرخ.فرشته جلوتر می آید. فاطمه سلام می کند.

فرشته می گوید: فاطمه جان به باغ خوبی ها خوش آمدی!

فاطمه می پرسد: باغ چی؟

فرشته می گوید: باغ خوبی ها؟ تو با یاد گرفتن نماز به باغ خوبی ها آمدی.

بعد سبد پر ازگل را به دست فاطمه می دهد و می گوید: این هم هدیه من به تو.

فاطمه نمی داند چه بگوید. سبد گل را می گیرد.

چه قدر گل های سبد خوش بو هستند.

 در همین لحظه، فاطمه با صدای مادربزرگ از خواب بیدار می شود.

فاطمه جان پاشو، آدم که روز تولدش زیاد نمی خوابد.

 

 منبع: کتاب قصه های شیرین نماز

 

سه شنبه 14 شهریور 1396  8:23 AM
تشکرات از این پست
zahra_53
دسترسی سریع به انجمن ها