|
آن سال عراقيها قبل از اينكه روز هفده شهريور برسد، بيش از 500 نفر از اسرايي را كه از نظر آنها جزء مخالفان بودند، از اردوگاه موصل يك جمع كردند و در روز شانزده شهريور به يكي ديگر از اردوگاههاي موصل انتقال دادند. من هم جزء آنها بودم. بچههاي قديمي و با تجربه ميدانستند كه اين انتقال صرفاً يك جا به جايي ساده نيست.
آن روز بعد از اينكه ما را فرستادند به آسايشگاهها، تا فردا صبح كه شد، ديديم كه تعداد زيادي سرباز در دو طرف راهرو جلو آسايشگاه ـ كه 4 تا از آنها در يك طرف و يكي در طرف ديگر اردوگاه بود ـ با فاصلههاي كم از يكديگر ايستادهاند، در حالي كه در دست هر يك شيلنگ، سيمهاي برق به هم بافته شده و كابل بود.
ما كه در آسايشگاه يك ـ كه اولين آسايشگاه نزديك به در ورودي اردوگاه بود ـ قرار داشتيم، آنچه را كه ميگذشت، زودتر و بهتر از آسايشگاههاي ديگر ميتوانستيم ببينيم. در هر صورت، از آسايشگاه يك شروع كردند و ما را بيرون آوردند. آنها ميگفتند كه فقط پنج دقيقه فرصت داريم كه به مستراح رفته، برگرديم. در واقع ما بايد مسيري را كه حدود 100 متر بود با سرعت زياد ميدويديم و اين در حالي بود كه سربازهاي دو طرف اين مسير، با ورود اولين نفر تا آخرين نفر، همه را ميگرفتند به باد كتك.
وقتي به مستراحها ميرسيديم، چون در يك سالن سربسته بود و آب و برق هم نداشت، هيچ كس نميتوانست استفاده كند. تازه اگر كسي هم ميخواست استفاده كند، جداي از همه اينها، مستراحها پر از فاضلاب بود كه همه نجس ميشدند.
در برگشتن، وضع بهتر از رفتن نبود. يعني دوباره گذشتن از همان كوچه باز شده و سربازان كابل به دست و كتك خوردن بود تا رسيدن به نزديك آسايشگاه.
آن روز همه را زدند و بعد از فرستادن به آسايشگاهها، درها را بستند. همين قضيه، تا 9 روز ادامه داشت.
هر چند كه لحظه به لحظه اسارت با رنج و درد همراه بود، بچهها سعي ميكردند كه با تعريف خاطرات خود و حتي گفتن لطيفههاي سالم، خنده و شادي را به لبهاي ديگران بنشانند.
ما هيچ وقت در آن سياهچالها، ازدعاي خير براي حضرت امام و ساير مسئولان غافل نبوديم.
حسين مقدم ـ تهران (شميران)
|