وقتى صبح تن كشيد توى اتاق مخصوص كه به مهمان خانه هاى جنوب شهر مى مانست،
ـ اما بهترين هتل العماره و مخصوص خبرنگاران بود- از تختخواب پر صداى خود بيرون آمدم. دوشنبه بود، سوم آذر ماه سال ۸۲ و مى گفتند كه فردا در ايران عيدسعيد فطر خواهد بود.
سيد را بيدار كردم و تا مترجممان سيد غالب علوى و سيد جاسم صبحانه را بياورند از پنجره به بيرون نگاهى انداختم يك پاجروى سوخته در كوچه هم جوار هتل خودنمايى مى كرد.
به سيد غالب گفتم، اين پاجروى سوخته چيست؟ گفت: دو روز قبل دو خبرنگار با چند سرباز امريكايى با آن، به هتل آمده بودند و شب هنگام خودروشان منفجر شد، و آن ها به شدت زخمى شدند.
به سيد گفتم: به به مى بينى چه جاى امن و دنجى برايمان گرفته اند؟ سيد خنديد و گفت: شكر كن كه الان سلامتيم. بهتر است زودتر صبحانه بخوريم و برويم.
روز قبل تمام طول راه از بصره تا العماره را درباره «تسواهن» صحبت كرده بوديم.
ابهام هاى بسيارى برايم وجود داشت كه سيد هم به بسيارى از آن ها رسيده بود و پاسخى نداشت و مى خواستيم در اين سفر پرده از اين جزييات پر اهميت برداريم.
كل ماجرا اين بود كه در اين شهر توسرى خورده مجسمه زنى به نام تسواهن در يكى از ميدان هاى ورودى وجود داشت كه غروب ديروز آن را در تاريكى ديده بوديم. بلند و باشكوه بود و مى گفتند مجسمه زنى است كه چهار ايرانى را كه مى خواستند به او تجاوز كنند، كشته و از اين رو صدام دستور داد مجسمه او را بسازند و نامش را بگذارند. تسواهن، يعنى زنى برابر با تمامى زنان. در سفر قبل سيد شنيده بود كه سيد مرتضى نامى آن را منفجر كرده و اين مجسمه را دوباره علم كرده اند و او را نيز تيرباران كرده اند.
وقتى دوباره قامت پرشكوه مجسمه فلزى «ستواهن» را ديدم باورم نشد كه اين مجسمه كار جديدى باشد. روى يك پايه بتونى قرار داشت. پنج متر طول و حدود سه و نيم متر عرض داشت. سربند عربى اش در باد مثل شاخه درخت نخل شناور بود. دست چپ دراز شده اش در امتداد افق حلق كبوترى را مى فشرد و دست راستش را روى سينه جمع كرده بود.
به زن هاى عراقى نمى مانست. زيبا بود و حالت تركمنى چهره اش به او وقارى شرقى مى داد. مى توانست سمبل هر چيزى باشد جز زنى كه چهار رزمنده ايرانى كه قصد تعدى به او را داشته اند، تاديب كرده باشد.
در ذهن سمبل مادرى فداكار و زنى صبور و يا مادر و زايش را تبادر مى كرد و وصله ناجورى بود كه به هيچ عنوان به «ستواهن» صدام شبيه نبود. نمى توانست باشد. وقتى سيد دوربين را بيرون آورد كم كم ازدحام مردم خصوصاً بچه ها بيشتر شد.
آن كه سيه چرده بود و يك دست به كلاه نمدى روى سرداشت و گوشه اى از ميدان چمباتمه، روى دو پا نشسته بود و با وجود اين كه رمضان بود سيگار مى كشيد نظرم را جلب كرد.
البته جوان هاى بسيارى ديده بودم كه بنا به فتوايى سيگار مى كشيدند و اين امر را سبب بطلان روزه نمى دانستند ولى كمتر ديده بودم كه پيرمردى در رمضان سيگار دود كند.
سيد دوربين بدون فيلم را سر دست گرفته بود تا سيل بچه هاى عراقى را كه گوشه اى از ميدان جلوى دوربين فيلمبردارى شكلك در مى آوردند و فرياد مى زدند، از من و مترجم دور نگه دارد. ترفند جالى بود، وقتى دوربين فيلمبردارى باشد ديگر كسى رغبتى به ضبط خبرنگارى كوچك من نشان نمى دهد.
رفتم طرف پيرمرد و از سيد غالب، مرتجممان خواستم از او بپرسد اين مجسمه چه نام دارد.
پيرمرد درآمد كه سال هاست به آن مى گويند «ستواهن» ولى من از كودكى به ياد دارم كه اين مجسمه همين جا وسط ميدان قرار داشت و به آن «ماجدة المسيان» مى گفتند.
پرسيدم: «پس اين مجسمه قدمتى بيش از پنجاه يا شصت سال دارد؟» پيرمرد گفت: «آرى» گفتم: «پس ستواهن چه؟» گفت: «نام جديد اين مجسمه است.» آمدند اعلام كردند و مدتى در تلويزيون تبليغات كردند كه اين سمبل زن قهرمان عراقى است كه توانسته چهار سرباز متجاوز ايرانى را كه قصد تعدى به او داشته اند از پاى درآورد.»
پرسيدم: «مى دانى ستواهن يعنى چه؟» گفت: «يعنى زنى براى تمام زنان». ادامه دادم: «باور كرديد كه چنين زنى وجود دارد، اصلاً كسى او يا خانواده اش را در تلويزيون ديده و يا صدايش را شنيده است؟»
پك عميقى به سيگار زد و دود غليظ سيگار بد بو را از بينى بيرون داد و گفت: «راستش ما كه زياد از اين چيزها سر درنمى آوريم، ولى بعدها عده اى از جوانان به شكل مخفيانه سعى مى كردند مردم را به دروغ بودن چنين مساله اى آگاه كنند، حتى شنيدم دو سه نفرى كه قصد منفجر كردن آن را داشتند، اعدام شده اند.»
مرد قد كوتاهى كه سبيل هاى پرپشتى داشت خود را قاطى گفت و گو كرد و گفت: «مساجدة المسيان» يكى از مجسمه هاى قديمى در اين استان است و من از وقتى ياد دارم در اين ميدان قرار داشته است. از مترجم خواستم از او بپرسد از «ستواهن» چه مى داند. گفت: يك مدت خيلى روى آن مانور دادند كه زنى اهل العماره، چهار سرباز ايرانى را كه مى خواسته اند او را به زور تصاحب كنند از پاى درآورده و صدام به پاس اين دليرى دستور داده تا مجسمه او را در اين شهر نصب كنند.
گفتم: «پس شما كه مى گوييد اين مجسمه از قبل در اين مكان بوده است.»
گفت: «آن هم داستانى دارد كه قديمى ترها بهتر مى دانند. انگار مجسمه ستواهن هنگام نصب دچار سانحه مى شود و سر آن از بدن جدا مى شود، به شكلى كه ديگر نمى شده آن را ترميم كنند.
جرثقيل را همان روز پاى مجسمه اعدام مى كنند. من آن روز نبودم ولى مى گفتند سروانى اهل العماره كه مسووليت نصب را داشته خودش او را از جرثقيل بيرون مى آورد و به نام صدام و به نيابت از او راننده را اعدام مى كند.»
يك نفر ديگر هم آرام آرام به ما نزديك شد، سن و سالى داشت و شايد او مى توانست جزئيات بيشترى به ما بگويد. به سيد غالب گفتم: «سوال كن اين ستواهن است يا ماجدة المسيان؟» مرد جواب داد: «اين ماجدة المسيان است و از قديم در مركز مسيان يعنى العماره قرار داشته است. نشانه اى از بزرگى و عظمت اين استان است.»
دو سه تا از دندان هاى جلويى اش ريخته بود و هنگام صحبت كمى نامفهوم و خنده دار سخن مى گفت. به سيد غالب گفتم از او بپرس پس مجسمه ستواهن چه شده است؟ پيرمرد گفت: «يك بار «ماجدة المسيان» را بردند و مجسمه زنى را به جاى آن گذاشتند، بيش از چند هفته نگذشت كه چند جوان آن را منفجر كردند. دو هفته اى گذشت تا اين كه يك روز با جرثقيل مجسمه ستواهن جديد را كه يك مجسمه ساز العماره اى ساخته بود آوردند. هنگام نصب كابل جرثقيل رها شد و سر ستواهن از تن جدا شد. فكر كردند كار راننده جرثقيل عمدى است و بدبخت را همان جا اعدام كردند. خودم آن روز شاهد بودم كه افسر بعثى با كلت به سر راننده كه روى زانو نشسته بود و التماس مى كرد، شليك كرد.»
ادامه داد: «هيچ كس باور نمى كرد زنى به نام «ستواهن» وجود خارجى داشته باشد، چون نه او را ديده بوديم و نه كسى از او يا خانواده اش اطلاع داشت. همه، خصوصاً جوانان غيرتمند شهر كه طرفدار امام خمينى (ره) بودند مى خواستند به هر شكل اين سمبل دروغ را پايين بكشند و چون يك بار هم مجسمه قبلى را منفجر كرده بودند افسر عراقى فكر كرد اين كار عمدى است و راننده جرثقيل را اعدام كرد.»
بعد از چند روز دوباره «ماجدة المسيان» را آوردند سر جاى خودش نصب كردند و از آن به بعد او را «ستواهن» ناميدند. جوان ترها و بچه ها الان او را به اين نام مى شناسند، ولى بزرگ ترها همه مى دانند كه اين مجسمه «ماجدة المسيان» است و به آن ها توضيح مى دهند و شايد فقط اهالى شهرهاى ديگر او را با نام «ستواهن» بشناسند و باور كنند.
خانه سيد مرتضى، جوانى كه يك بار تنديس ستواهن را منفجر كرده بود، در كوچه رو به روى مجسمه قرار داشت. سيد بار قبل به آنجا رفته بود. دوباره به آنجا رفتيم. لازم به در زدن نبود. سيل زن و مرد و بچه هاى بيكار شهر از خانه ها بيرون زده بودند و ما را مى نگريستند.
جلو رفتيم و پرسان پرسان سراغ از خانواده سيد مرتضى گرفتيم. جوانى جلو آمد. نوزده يا بيست سال سن داشت. شكم برآمده اش اصلاً متناسب با سن و سالش نبود. سيد غالب گفت: اين برادر سيد مرتضى است. از او خواستم مادرش را هم به ما معرفى كند. پيرزنى با روبنده و چادر عربى و عينك ته استكانى را جلو آوردند و از ميان حلقه جمعيت كنار پسرش چمپاتمه روى زمين نشاندند. كار سيد مرتضى را جويا شدم و خواستم كاملاً توضيح دهد كه چه شده است. سيد غالب صحبت هاى پسر و مادر و اهالى را كه گاه به گاه خود را در داخل گفت و گو مى كردند برايم ترجمه مى كرد.
مى گفتند كه اين مجسمه «ماجدة المسيان» است و سال ها است كه در اينجا قراردارد ولى يك روز آن را بردند و مجسمه كوچك تر زنى را كه تبر به دست داشت و سه چهار ايرانى زير پايش بود را آوردند و گفتند اين «ستواهن» است. يعنى زنى برابر با تمامى زنان و اين نام را صدام به او داده، چرا كه چهار نظامى ايرانى را كه قصد تجاوز به او را داشته اند كشته و به سزاى عملشان رسانده است.
پيرزن هر چند لحظه يك بار شست و انگشت سبابه اش را زير عينك مى برد و اشك چشم هايش را پاك مى كرد. او ادامه داد: سيد مرتضى مى گفت دروغ مى گويند. اگر اين جور است چرا ما اهالى العماره او را نمى شناسيم؟ چرا او و خانواده اش را معرفى نمى كنند؟ شور عجيبى داشت و قسم مى خورد كه اين دروغ بزرگ عليه ايرانيان را به زير خواهد كشيد.
يك شب با چهار دوستش رفتند و مجسمه را منفجر كردند. فرداى آن روز هنگام غروب آمدند و او را با بسيارى از جوانان بردند. خيلى ها برگشتند ولى اطلاعى از سيد مرتضى و چند دوستش نداشتند، تا اين كه چندين ماه قبل آمدند و گفتند كه او را همان زمان اعدام كرده اند.
برادر سيد مرتضى گفت: بر سر مجسمه دوم هم بلاى مشابهى آمد و هنگام نصب به شكلى سرش شكست كه ديگر قابل ترميم نبود. مجسمه ساز را مى شناختيم. هر دو تنديس را او ساخته بود. بدبخت راننده را همان روز در ملأ عام اعدام كردند.
جلوى چشم همه دوباره «ماجدة المسيان» را آوردند و سرجايش گذاشتند و گفتند اين مجسمه از اين به بعد «ستواهن» نام دارد.
مرد ديگرى گفت: بيشتر اهالى بغداد و شهرهاى بزرگ و جاهاى دورتر از اين استان قصه «ستواهن» را باور كردند، ولى كسى از اهالى العماره اين دروغ را هرگز باور نكرد.
پرسيدم: پس چرا هنوز بعضى از بچه ها و جوان ترها به آن «ستواهن» مى گويند؟ يكى ديگر درآمد كه: خيلى روى آن تبليغات مى كردند، حتى شايعه كرده بودند كه اگر كسى اين مجسمه را «ماجدة المسيان» بنامد او را در جا اعدام خواهند كرد، مردم هم كه از صدام وحشت داشتند، به اجبار نام «ستواهن» را بر اين تنديس براى مدتى قبول كردند.
قسمت هاى بعدى ماجرا كه از زبان اهالى، مادر سيد مرتضى، برادرش و همه بيان و تاييد مى شد به سرگيجه ام انداخت. در انتفاضه سال ۱۹۹۱ وقتى شيعيان قيام مى كنند در ابتدا در العماره آن افسر بعثى را جلوى همين تنديس اعدام مى كنند، كسى را كه با چشم خود ديده بودند راننده جرثقيل را كشته است.
جمعى هم به خانه مجسمه ساز مى روند كه دو مجسمه اول را ساخته بود. او را مى كشند و كارگاهش را به آتش مى كشند... بعد از سركوب انتفاضه خيلى ها دوباره دستگير و ناپديد مى شوند كه از سرنوشت بسيارى از آن ها هنوز خبرى نيست و ...
و اين مجسمه فلزى هنوز روى پايه بتونى خود ايستاده است؛ «ماجدة المسيان» كه اين همه كشتار و جنايت را براى تزريق دروغى در ذهن عراقى ها تحمل كرده است.
در راه ترك شهر و حركت به سوى بغداد بعد از اين كه به چند محله ديگر هم سرزديم و همان قصه ها را با اندكى تفاوت در جزئيات شنيديم، با سيد در مورد نحوه تبليغات صدام بحث مفصلى كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه اين ديكتاتور ديوانه براى القاى گفته هايش به هر كارى دست مى زده است و چه رذيلانه از هر عنصرى براى تحريك مردم عراق به ادامه جنگ با ايران سود جسته است. «ستواهن» يا «ماجدة المسيان» با آن قامت بلند، هنگام ترك شهر به ما چشم دوخته بود و حس مى كردم از اين كه همه اين ماجرا سرانجام پس از اين همه سال فاش شده است و او هويت اصلى اش را يافته شادى تلخى دارد. تلخ به خاطر اين همه خون كه در پاى يك يك دروغ ريخته شد و شاد به خاطر بازگشت شكوه و عظمت نماد بزرگى و زايش اين استان بلاخيز.
محمد على آقا ميرزايى
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان