0

خاطرات/ فرزندان دریا

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خاطرات/ فرزندان دریا

باد سوزناکی در ساحل می وزید و خیزاب های عظیم از دل خلیج فارس پیش می آمدند. تاریکی غلیظی مثل قیر بر همه جا باریده بود. با این همه، شناوری بی آن که سر و صدای اضافی داشته باشد، به سمت «ایستگاه دریایی» در حرکت بود.

«ایستگاه دریایی» به خاطر آن که از دید دشمن در امان باشد در نزدیکی جزیره ای مسکونی برپا شده بود. کشتی ها و ناوچه های بزرگ به دلیل کم عمق بودن آن در آن قسمت نمی توانستند تا کنار ایستگاه بیایند. ناوچه هایی که مایحتاج ایستگاه را حمل می کردند در ده کیلومتری ایستگاه لنگر می انداختند و قایق های کوچک تند رو بار و مهمات و مواد غذایی را تحویل گرفته و به سوی ایستگاه می بردند.


بعد از تصرف شهر «فاو» عراق به دست رزمندگان اسلام، دشمن بعثی مسیر هواپیماهای خود را از روی همان ایستگاه انتخاب کرد تا بندر فاو را بمباران کنند. رزمندگان مستقر در ایستگاه، مسیر عبور جنگنده های دشمن را تا اجرای آتش پی گیر سد کردند به همین خاطر مهمات موجود در ایستگاه ته کشید. موضوع به رده های بالاتر اطلاع داده شد و در این رابطه شناوری حمل مهمات و مواد غذایی را به عهده گرفت. و در آن شب تاریکی و ظلمانی به ده کیلومتری ایستگاه رسید. حرکت قایق های تندرو در آن هوای نامساعد غیرممکن به نظر می رسید. اما دو نفر از دلاوران این مسئولیت را برعهده گرفتند.


آن دو، ساعتی پس از آن که مهمات و مایحتاج را تحویل گرفتند، متوجه شدند حرکت به سمت ایستگاه غیر ممکن است.


ـ «حالا باید چکار کنیم؟»


ـ « نمی دانم! اما نباید قایق برگرده. مهمات اگه تو آب بیفته...!»


از این فکر وحشت کردند. چون به خوبی می دانستند فردا صبح عراقی ها حملات هوایی خود را با هواپیما و هلی کوپتر به سوی بندر فاو آغاز خواهند کرد.


ـ «موتور قایق از کار افتاد!»


ـ «و حالا.... مواظب باش!»


فریاد رزمنده در میان باد و خروش امواج ناپدید شد. لحظه های دشواری بود. باید هرچه زودتر تصمیم می گرفتند.


ـ «باید بپریم تو آب. باید قایق را هل بدهیم به سوی ساحل!»


ـ «خب!»


ـ «خب نداره دیگه. از کناره ساحل می توانیم هل بدهیم تا ایستگاه! فکر بدی نبود. پریدن به درون آب سرد که تا بالای زانو آب می رسید، کار آسانی نبود.»


هر دو لبه های قایق را گرفتند و پریدند به آب. آن وقت شروع به هل دادن کردند. موج ها یکی پس از دیگری هجوم می آورد و سر تا پایشان را خیس می کرد. باد سرد همچون شلاقی فرود می آمد. اما آنها تنها به یک چیز فکر می کردند. رساندن مهمات به ایستگاه.


ـ « من دیگه پاهام چیزی حس نمی کنه!»


ـ «بیا کمکت کنم برو تو قایق!»


به تنهایی شروع به هل دادن کرد. مهره های کمرش داشت از هم جدا می شد. حس می کرد بند از بن وجودش گسسته می شود. به یاد داستانی افتاد که سال ها پیش خوانده بود.


پیرمرد نمی دانست او کوسه را شکار کرده یا کوسه او را شکار کرده است. کوسه ها بوی خون را چشیده بودند. آنها با حرص و ولع بی پایان پیش می آمدند و پیرمرد با چماق بی وقفه بر سر آنها  می کوبید اما با همه تلاشی که می کرد، تکه ای از گوشت بدن کوسه عظیم الجثه به غارت می رفت. باید پارو می زد. باید به هر ترتیب ممکن قایق را با شکار بزرگی که کرده بود، به سمت روستا می برد.


باید پارو می زد. درد در تمام وجودش می پیچید اما او قایق و رفیق نیمه جان و مهمات را همچنان هل می داد.


وقتی از ایستگاه متوجه تاخیر آنها شدند بلافاصله پنج نفر در صدد برآمدند تا به سراغ دوستان خود بروند که بی باکانه در دل شب تاریک دل به دریا زده بودند.


نفس اش داشت بند می آمد. دیگر هیچ توانی برای هل دادن قایق نداشت. پاهایش از زانو به پایین توی آب بود. ناگهان فکری به خاطرش رسید. چراغ قوه را با زحمت هرچه تمام از جیب اورکتش بیرون آورد. با یک دست محکم قایق را نگه داشته بود. شروع کرد به فشار دادن متناوب شستی چراغ قوه. صدای ناله های دوستش ضعیف و ضعیف تر می شد.


ـ «اگر متوجه نشوند!»


حدس می زد که به حوالی ایستگاه رسیده است. از آن سو یکی از رزمنده ها متوجه نور چراغ قوه شد. شتابان به آن سو راندند و قایق و رزمنده ها را در حالی که هر دو از هوش رفته بودند، پیدا کردند.



فردای آن روز دو هلی کوپتر و یک هواپیمای دشمن مورد هدف قرار گرفت. لبخند رضایت بر لبان دو رزمنده نشست. دشمن بعثی مجبور شد مسیر عبور هواپیماهایش را تغییر دهد و این یک روز تمام وقت گرفت. در این مدت رزمندگان اسلام مواضع خود را در شهر بندری فاو محکم کردند.



... پیرمرد ماهیگیر به ساحل رسید. چیزی غیر از اسکلتی غول آسا از کوسه ای که او شکار کرده بود، در دنباله قایق دیده نمی شد. پسرک پیرمرد را دید که به سوی کلبه اش رفت تا از زور خستگی بیهوش شد. اهالی دهکده با شگفتی اسکلت غول آسا را نگاه کردند و در دل به شجاعت پیرمرد ماهیگیر آفرین می گفتند.

سه شنبه 21 دی 1389  2:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها