اوستا! بیا مردانگی کن. اجازه بده من و حاج محسن و عبدالهی برویم پایین. می دانم شما رفتن ما را بی فایده می دانید. شما می دانید ما باز نخواهیم گشت! اما شرمندگی ما را می کشد. اوستا! الان چهار روزه که بچه ها نه چیزی خوردند و نه چیزی آشامیدند! نگاه کن. ببین چه جوری ریشه های گون و خار و خاشاک را می خورند. این جوری همه شان تلف می شوند به مولا!
جعفر بدجوری پیله کرده است. من!؟ به من می گویند اوستا عباس. قبل از جنگ معمار بودم. حالا در قله سیاه کوه جانشین فرمانده واحد نیروهای عملیاتی هستم. از زمین و هوا در محاصره کامل هستیم. نیروهای خودی به هیچ وجه نمی توانند آب و آذوقه به ما برسانند.
جعفر حاج محسن و عبدالهی سه یار غار هستند. آنها را کسی تا حال بیکار ندیده است. یا جای دیده بان خسته کشیک داده اند یا به کمین های خطرناک رفته اند یا اسحله تمیز کرده اند. اگر هیچ کاری هم نبوده آنها قرآن خوانده اند. عبدالهی زیارت عاشورا را خوش می خواند. حاج محسن هم مناجات اش حرف ندارد. در این چند روز که در محاصره هستیم هر کدام از آنها به نوبت به سنگر آمده اند و خواسته اند که بروند پایین دره تا از چشمه آب بیاورند. من نمی توانم به آنها اجازه بدهم. بعثی ها مثل لشکر «عمر سعد» روی چشمه دید کامل دارند. آنها هر کس را که نزدیک آب ببیند با تیر می زنند. نه، من نمی توانم. اما نگاه جعفر طور دیگری بود. انگار بر سرم داد می زد.
ـ «مرد! حالا که ما می خواهیم مثل «ابوالفضل» علمدار بمیریم چرا اجازه شهادت را از ما دریغ می کنی!»
جعفر با چشم های به اشک نشسته اش این جوری می گفت.
خدایا! چه باید بکنم؟
ـ «آهای برادر! نخور از این علف ها!»
ـ «آب!»
ـ «آب»، یه قمقمه آب می خوام!»
صدای ناله ها کلافه ام کرده است. «السلام علیک یا بنت ولی الله!»
سه یار غار در تب و تاب هستند. آنها بیشتر از آب برای شهادت بال بال می زنند. آنها نه تشنه آب که تشنه شهادت اند.
حالا باز خواهند آمد. باز التماس خواهند کرد. نه، دیگه نمی توانم بیشتر از این نگه شان دارم!
هر کدام از آنها پانزده قمقمه در کوله پشتی می گذارند. تفنگ در یک دست و گالن بیست لیتری در دست دیگر از تپه سرازیر می شوند. اگر این بی سیم از کار نیفتاده بود....
ـ «اوستا! بیا بی سیم داره کار می کنه!»
خدای بزرگ! دیگه این چه حکمتی است؟ بی سیم انگار منتظر بود سه یار غار تپه را رها کنند تا به کار بیفتد! فوری با قرارگاه تماس می گیرم و با رمز وضعیت را گزارش می کنم. از قرار گاه اطلاع می دهند که کار بعثی ها را در آن منطقه ساخته اند و به زودی به قله خواهند رسید. خبر را به بچه ها می دهم. با آن قیافه های تکیده و با آن لب های ترک خورده لبخند می زنند.
ـ «بچه ها! نیرو داره می رسه!»
ـ «تا یه ساعت دیگه می رسن!»
بغض گلویم را می فشارد. لحظه ای نمی توانم از فکر سه یار غار بیرون بیایم. تلاش می کنم موقعیت آنها را در ذهنم مجسم کنم.
ـ «آیا به آب رسیده اند؟»
ـ «خدا کنه دشمن آنها را نبیند....!»
ـ «حالا دارند لابد آیه وجعلنا را می خوانند!»
ناگهان از دیده بانی اطلاع می دهند که پرنده های عشق با بال و پر گسترده به آشیانه برمی گردند. دلم می خواهد زار زار گریه کنم. جعفر، حاج محسن و عبدالهی دارند برمی گردند. باور نکردنی است.
یک دفعه خبری مثل طوفان نابودم می کند.
ـ « اوستا! پرنده ها را به آتش کشیدند!»
می روم. می دوم. حال خودم را نمی فهمم. وقتی بالای سرشان می رسم می بینم بیست متری بیشتر با ما فاصله نداشته اند. قمقمه ها و گالن ها سالم هستند. آنها را از پشت به رگبار بسته اند. لب هایشان را نگاه می کنم. لب های هر سه درست مثل لحظه ترک قله ترک خورده باقی مانده است.
سه یار غار مانند مولایشان حضرت باب الحوائج، با لبان تشنه جان داده اند.
نیروهای کمکی سر می رسند. آنها دشمن را پراکنده کرده و حلقه محاصره را شکسته اند به پشت سنگری می روم تا یک دل سیر گریه کنم.
منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد