دو سوی جاده را برف سفید و یک دست پوشانده بود. ماشین ها در طول جاده به کندی در حرکت بودند و او که عادت به تند راندن داشت، حوصله اش سر رفته بود. سه ماه و شش روز از خدمت سربازی اش باقی مانده بود بایستی خود را به شهر «ارومیه» می رساند و فرمانده لشکر 31 عاشورا از خانه شان سوار می کرد و به تبریز می آورد.
وقتی کمی شیشه را پایین کشید باریکه ای از سوز هوای سرد هجوم آورد. با آدرسی که در دست داشت، خانه فرمانده را پیدا کرد.
ـ «خودشان رفتند برادر!»
ـ «کجا؟ آخه من باید .... تبریز رفتند دیگه، بله!؟»
ـ «بله برگشتند تبریز!»
با اوقات تلخی سوار ماشین تویوتا شد و راه بازگشت را در پیش گرفت.
ـ «تو این برف و سرما بکوب بیا... آقا برگشته، واقعا! که!»
از شهر خارج نشده مقابل قنادی نگه داشت و مقداری شیرینی و چند بسته نقل بید مشک خرید.
با غیظ در ماشین را بست و راه افتاد.
درست وقتی می خواست از شهر خارج شود رزمنده ای را دید که چشم به جاده دوخته بود. خواست اعتنایی نکند اما دلش سوخت و پا روی پدال ترمز فشار داد.
ـ «کجا برادر!»
ـ «تبریز می رم!»
ـ «شانس آوردی! بیا بالا»
رزمنده تشکر کرد و سوار شد. راننده شیرینی تعارف کرد و پرسید:
ـ «بسیجی هستی؟!»
ـ «بله!»
ـ «کجا خدمت می کنی!»
ـ «لشکر عاشورا!»
آن وقت راننده شروع کرد به نقل ماجرا و پشت سر فرمانده لشکر به بد و بیراه گفتن. بسیجی خاموش بود و همچنان که برف بی پایان گردنه و تردد کند ماشین ها را نگاه می کرد، گوش می داد.
وقتی به تبریز رسیدند، عصبانیت راننده بیشتر شد. با خشم از ماشین پیاده شد و رفت به داخل. رزمنده همسفر هم پشت سر او وارد شد.
ـ «این چه وضعی آقا! چند ساعت تو این فلاکت و بدبختی کوبیدم رفتم ارومیه... گفتند که آقا خودش برگشته!»
مخاطب جوانی متوسط القامه و خوش سیما بود و با لبخندی گفت:
ـ «تو که آقا مهدی را با خودت آوردی!»
راننده هاج و واج برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. فرمانده با تبسم او را نگاه می کرد.
ـ «آقا مرا ببخشید... تو را خدا مرا...!»
ـ «آقا مهدی» او را در آغوش گرفت و آهسته در گوشش گفت:
ـ «خسته نباشی برادر!»
قطره های اشک از چشم های راننده جوشید و سر رفت.