0

خاطرات/ مقصر اصلی

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خاطرات/ مقصر اصلی

ماه رمضان از راه رسیده بود. عراقی ها در تکاپو بودند و با روزه گرفتن ما مخالفتی نداشتند. البته روزه ای که شب هایش بی عبادت و مناجات باشد. اجتماع بیش از سه نفر مثل همیشه مجازات مرگ داشت. حالا مرا دارند به اتاق شکنجه می برند. چون وقتی وسط عزاداری ریختند به سر ما، بلند شدم و گفتم که مقصر اصلی من هستم. این من بودم که همه را به عزاداری واداشتم.
از کجا پیدا کرده بودم این همه جسارت را؟! بگذارید برایتان بگویم. ما قبل از جنگ و حتی بیشتر از آن به مسجد محله مان می رفتیم. بعد از افطار، رفتن به مسجد حال و هوای دیگری داشت. در باره فضایل حضرت علی (ع) و در باره روزه صحبت می شد. تا دلت می خواست نماز می خواندیم و قرآن تلاوت می کردیم. اصلاً چایی ماه رمضان چایی دیگری بود. نان روغنی های کوچک که احسان می دادند، مزه دیگری داشت. چند روز مانده به پانزده رمضان دست به کار می شدیم حیاط مسجد را با لامپ های کوچک سبز و سرخ و سفید و آبی تزئین می کردیم. درخت توت شاخه هایش با لامپ های رنگی زینت داده می شد. به یاد امام حسن مجتبی (ع) پرچم های سبز را کنار در ورودی مسجد می زدیم. بچه های مداح شعرهایشان را در باره «امام حسن مجتبی (ع)» دوره می کردند. سفارش نان روغنی و زولبیا و بامیه داده می شد.
بعد از نیمه رمضان کم کم شب های احیا از راه می رسید و چه عالمی داشت قرآن را بر سر گذاشتن و گریستن و توبه کردن.

توی اردوگاه، عراقی ها به خاطر آن که از جیره ما بدزدند، با روزه گرفتن ما موافق بودند اما با مراسم و شب زنده داری و احیا هرگز!
آن شب خوابیدم. دلم خیلی گرفته بود. با خودم می گفتم که حالا بچه های مسجد آنها که شهید نشده اند، دارند خود را برای شب های قدر آماده می کنند. اما ما چرا باید نتوانیم با یاد «امیر مومنان» عزاداری کنیم و دعا بخوانیم.
توی خواب می دانستم که خوابیده ام. اما فرقی نمی کرد. مولای متقیان با صراحت هرچه تمام از من پرسید:
ـ «مومن چرا ناراحتی و بی تابی می کنی؟ شما هر طوری که دوست دارید مناجات و عزاداری و سینه زنی کنید. خیالتان راحت باشد بقیه کار با ماست!
از خواب برخاستم و همه را بیدار کردم.
ـ «بچه ها نماز شب یادتان نره! امشب شب اول قدره ها! بیدار شوید!»
آن قدر با اطمینان گفتم که بچه ها خیال کردند عراقی اجازه داده اند. تازه اشتیاق خواب اجباری را از چشم ها فراری داده بود. نوحه ای برای مولا خواندم. اشک همه درآمد. می خواستم در باره فضیلت شب قدر تا آنجایی که بلد بودم، قدری حرف بزنم که عراقی ها ریختند داخل آسایشگاه.
ـ «من مقصر هستم سیدی!»
حالا دارند مرا به اتاق شکنجه می برند. جمله مولا کلمه به کلمه در یادم هست. ذره ای نمی ترسم. وارد اتاق تاریک می شوم. نور مهتابی ظلمت را عقب می راند. پاهایم را می بندند تا می خواهند اولین ضربه کابل را فرود بیاورند، صدای محکم تکبیری از داخل اتاق به گوش می رسد. دست سرباز عراقی با شلاق در هوا خشک می شود. بلافاصله پاهایم را باز می کنند.
ـ «برو و دیگر خرابکاری نکن!»
خوشحال و خندان به آسایشگاه برمی گردم. بچه های نگران با دیدن قیافه ام جا می خورند.
ـ «خیال نمی کردم زنده برگردم اما تکبیرتان به موقع بود!»
همه هاج و واج می مانند.
ـ «معلوم است چه می گویی؟ ما که تکبیر نگفتیم. صدای تکبیر هم نشنیدیم!»
لرزشی خوشایند به جانم می افتد. کلام مولا در ذهنم طنین می اندازد:
«... شما هر طوری که دوست دارید مناجات و عزاداری و سینه زنی کنید. خیال تان راحت باشد. بقیه کار با ماست!»
دو قطره اشک سر می خورد و روی گونه هایم می لغزد. چیزی به زمان خوردن سحری مختصر، باقی نمانده است.

منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي سايت ساجد
سه شنبه 21 دی 1389  2:35 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها