0

خاطرات/ رفع عطش

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خاطرات/ رفع عطش

صدای غرش توپ ها و مسلسل های سنگین لحظه ای قطع نمی شود. ناله مجروحین تشنه مثل سوهانی روح را آزار می دهد. مهمات مان در حال تمام شدن است. چند روز است در خط مقدم به شدت درگیر هستیم. عده ای از دوستان ما به فیض شهادت نایل آمده اند. من آرپی‌جی زن هستم.

تا آنجا که توانسته ام گلوله هایم را هدر نداده ام. وقتی به یاد فرمانده بی باک و نستوه لشکر می افتم همه خستگی هام از هدر نداده ام. وقتی به یاد فرمانده بی باک و نستوه لشکر می افتم همه خستگی هام از یادم می رود. «آقا مهدی» لحظه ای آرام و قرار ندارد. دوست صمیمی ام «سعید» چند ساعت پیش زخمی شده است و به سنگرهایی که با خط فاصله دارند، برده شده است. سعید گونه های سرخ و ریش مخملی یک دست و سیاهی دارد. جثه اش ریزتر از همه بود اما اراده اش از همه اراده های ما بیشتر بود. سعید بار پنجاه کیلویی را در سر بالایی های چند ساعته به راحتی بالا می کشید طوری که دهان همه از تعجب باز می ماند. وقتی داشتند داخل آمبولانس می گذاشتند خون زیادی از او رفته بود. ترکش به پهلو و ران راستش اصابت کرده بود. از خاکریز پایین می خزم و به سمت سنگرهایی که تعدادی از زخمی ها را آنجا برده اند، می روم. گرد و خاک با بوی باروت در آمیخته است.


وارد سنگر می شوم. رضا بچه زنجان را هم کنار سعید خوابانده اند.


ـ «آب، آب!»


رضا آب می خواهد. قمقمه خالی ام را ساعت ها پیش دور انداخته ام. بی آنکه بخوابم اشک می جوشد و از چشم هایم سرازیر می شود. لب های ترک خورده سعید خشک خشک است. ناله رضا هر لحظه ضعیف تر می شود. ناگهان غرش چند هواپیما شنیده می شود. می روم بیرون از سنگر و نگاه می کنم. هواپیماهای خودی روی مواضع عراقی ها شیرجه رفته اند. برمی گردم داخل سنگر. رضا چشم هایش را بسته است. و برای همیشه در جوار رحمت الهی آرمیده است. آمبولانسی که زخمی ها را برده هنوز برنگشته است. یک دفعه غرش های ناجوری می شنوم. چند تانک عراقی از سمت غرب خاکریز ما دارند پیشروی می کنند. دود غلیظی از چند نقطه مواضع عراقی ها رو به آسمان می رود. آخرین گلوله ام را آماده می کنم. صدای سعید مدام توی ذهنم تکرار می شود.


ـ «مهدی! خیلی تشنه ام. جیگرم آتیش گرفته!»


شلیک می کنم. گلوله درست به برجک تانک عراقی می خورد. سه تانک دیگر بی امان شلیک می کنند. در می روم و به سنگر باز می گردم. سعید را می بینم که با آرامش خوابیده است. دلم هری فرو می ریزد. با خودم می گویم:


ـ «نکنه سعید هم مثل رضا...!»


بر سرم می زنم و سیل اشک جاری می شود.


ـ «نه سعید! تو رو خدا ... ما باید با هم برگردیم. مادرت در گوشی به من گفته که خیال هایی واسه تو داره!»


یک دفعه سعید چشم هایش را باز می کند. چیزی از دلم کنده می شود و در وجودم سقوط می کند.


ـ «... خیلی ممنون مهدی. آب خوردم. دیگه تشنه ام نیست! هاج و واج می مانم.»


ـ «کی بهت آب داد؟!»


سعید با تبسم زیبایی می گوید: «مگه ندیدی.... آن سید سبزپوش را مگه ندیدی؟ او برایم آب آورد و به سرم دست کشید.!»


های های گریه را سر می دهم. صدای آمبولانس می آید. می روم بیرون از سنگر و دهها تویوتا را پر از نیرو می بینم که از جلوی سنگرها عبور می کنند. گالن های آب را پایین می آورند و من از ته دل فریاد می زنم:


ـ «پاشو رضا! پاشو ببین چقدر آب آورده اند...!»

سه شنبه 21 دی 1389  2:34 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها