0

خاطرات/ در کنار دوستان

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خاطرات/ در کنار دوستان

ـ «حاج علی!» همان طور که به شما گفتم جسد من در همان جایی است که امروز تعدادی از شهیدان را بیرون آوردید...، اما کمی گودتر. اگر برای شما زحمتی نیست بروید و جسد من را نیز بیرون بیاورید!
این بار دوم است که به خواب حاج علی می روم. آنها شش نفر بودند.
آنها به منطقه آمدند جنازه های ما را پیدا کنند. شاید لازم است ما جایی به نام مزار داشته باشیم. مادر هر شهید، پدر، برادر یا خواهرش شاید حق دارند هر هفته ساعتی بیایند و در کنار ما گریه کنند. آنها نمی دانند که ما کجا هستیم. آنها اگر می دانستند که ما زنده هستیم و در کنار پروردگار مهربان خویش روزی می خوریم، لبخند می زدند و شادمانی می کردند. اما با همه اینها شاید در کنار مزار ما بودن آدم ها را به یاد جهان آخرت بیندازد. یعنی دنیایی که ما حالا در آن هستیم. دنیایی که با کلمه های زمانی که در آن بودیم به وصف در نمی آید. باید باشی و ببینی. من هرگز در باره بعد از گلوله خوردن خودم چیزی نخواهم گفت. گلوله مثل پرنده ای آمد و بر آشیانه قلب من نشست. آن وقت من رها شدم. آن وقت چیزهایی دیدم که باید باشی و ببینی. من در آن دنیایی که رنج می بردم شهید مفقودالاثر نامه دارم. شاید اگر بگویند شهید مفقود الجسد درست تر باشد. چگونه اثر ما محو می شود؟ شهید با تقدیم جان خویش به رب و پروردگارش جاودانه می شود.
این حاج علی خود از رزمندگان اسلام بود. او از جمله کسانی بود که روزهای اول جنگ به جبهه آمد. در دارخوین، کنار شهید چمران نبرد کرد. چند بار زخمی شد تا این که به حساب آن دنیا گرفتار دشمن شد. پس از آزای او جانباز بود چرا که در عملیات «کربلای چهار» چشم راستش را هدیه داده بود.
این اواخر «حاج علی» خانه و کاشانه اش را رها کرد و گفت جزء اعضای گروه تفحص شهدا شد. عصر امروز طرف های غروب تعدادی از دوستان مرا پیدا کردند و به معراج بردند.
حالا من از او می خواهم پیکر مرا هم پیدا کند. ما سال ها کنار هم بوده ایم. الان هم کنار همدیگریم. اما دوست دارم حالا که جنازه دوستانم را به زادگاهمان می برند من هم پیش  آنها باشم. یعنی پیکر خاکی ام کنار آنها باشد.
اوایل شب رفتم به خواب او. یک لحظه از خواب بیدار شد و اعتنایی نکرد. بار دوم هم انگار باورش نشده که من جداً از او می خواهم تا همان جا را کمی گودتر بکند. انگار حاج علی خسته است. این دفعه باید جدی تر باشم.
ـ «علی آقا! مگر به شما نگفتم بروید و پیکر مرا نیز بیرون آورید.»
حاج علی از خواب می پرد. بی واهمه و بی ترس گریه می کند. دوستانش به صدای گریه او از خواب برمی خیزند. حاج علی همه چیز را از سیر تا پیاز برای آنها تعریف می کند. بعضی از آنها برمی خیزند و مشغول نماز شب می شوند. ساعتی دیگر زمان نماز صبح خواهد شد. به حساب آن دنیا ساعتی دیگر آفتاب طلوع خواهد کرد. آن وقت آنها وسایل کارشان را برخواهند داشت و پیکر مرا درست در همان نقطه ای که گفته ام، پیدا خواهند کرد.

منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي در سايت ساجد
سه شنبه 21 دی 1389  2:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها