0

خاطرات/ پیشانی بند

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خاطرات/ پیشانی بند

سرانجام انتظار به پایان رسید و شب عملیات از راه رسید. من به اتفاق دوستم مثل همه بچه ها رفتیم برای انتخاب پیشانی بند. چه شور و حالی بود. همه بر و بچه ها انگار که خود را برای رفتن به مهمانی آماده می کردند. بوی عطر و گلاب در هوا پیچیده بود. خورشید در انتهای آسمان با اشتیاق هرچه تمام نگاه می کرد.
ـ «یا مولا! یکی را انتخاب کن!»
علی به من گفت. چشم هایم را بستم و یکی از پیشانی بندها را برداشتم. رویش «یا حسین» نوشته بود. علی با تبسم شیرین همیشگی اش گفت:
ـ «مواظب سرت باش!»
آن وقت او چشم هایش را بست و یکی از پیشانی بندها را برداشت مال او رویش نوشته بود: «یا ابوالفضل العباس!»
زدم به پشتش و گفتم: «تو هم مواظب بازویت باش!»
صدای نوحه برادر آهنگران همه جا را پر کرده بود و چیزی به آغاز عملیات نمانده بود.

ترکش درست خورده بود به بازوی راستش و خون فواره می زد اما او لبخند رنگ پریده اش را فراموش نکرده بود. رفتم کنارش و گفتم:
ـ«دیدی! من که بهت گفتم!»
همانطور که داشت سوار آمبولانس می شد گفت:
ـ« حالا تو باید شش دانگ حواست به سرت باشد!»
آمبولانس داشت دور می شد و من به امام حسین (ع) و فدارکاری یارانش در روز عاشورا فکر می کردم.

منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي در سايت ساجد
سه شنبه 21 دی 1389  2:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها