میلیون ها ساعت در پیش رو دارم. اینجا اردوگاه اسرا همه چیز ساکن است. زمان از حرکت ایستاده است و ما اسیران از روز نخست آفرینش انگار اینجا بوده ایم. از تکه های پتو تا فیلم های رادیولوژی برای شلوارهایمان وصله می زنیم. گاهی به خاطر هیچ و پوچ سه روز در آسایشگاه را قفل و زنجیر می کنند و ما نباید بیرون برویم. در این حال من فکر می کنم. فکر می کنم به او. به او که چنان ورزیده و زرنگ و باهوش بود که از من سبقت گرفت.
«شهادت» آمده بود به منطقه عملیاتی دهلران. سال 65 بود. دشمن روباه تر از همیشه شده بود. برای همین منطقه را بمباران شیمیایی می کرد. حالا فکر می کنم به آن لحظه های رعب آور. اگر بگویم نمی ترسیدم دروغ گفته ام. بله ترس! شاید همین بود که شهادت را فراری داد. شهادت از من فاصله گرفت و او آن را قاپید.
شهید «صمد کاظمی» را می گویم. هیکل ریزی داشت. قیافه اش همیشه بشاش و خندان بود. این با لودگی چقدر فاصله داشت.
جای یکی از دندان های ردیف جلو، توی دهانش خالی بود. هنوز هیجده سالش نشده بود اما به اندازه چهار نفر کار می کرد. او در اصل بی سیم چی بود. اما گاهی پشت کالیبر پنجاه بود و بعضی وقت ها زخمی ها را به پشت جبهه تخلیه می کرد. از حمل بیمار و پانسمان سر رشته داشت. می گفتند که آشپزی اش حرف ندارد. کم حرف می زد. با این وجود همه دوستش داشتند.
بعضی وقت ها دلم می خواست جای او باشم. اما او با آن جثه کوچک بار پنجاه کیلویی هم که می برد، لبخند می زد. آن روز دشمن دست به حمله هوایی زد و بمب های شیمیایی اش را فرو ریخت. چقدر بیزارم از بمب شیمیایی و اتمی و این جور چیزها. شاید کسی بگوید بمب بمب است دیگر. اما نه! من فکر می کنم این از جوانمردی خیلی دور است. حالا به کتاب های تاریخ که در مدرسه خوانده ایم، فکر می کنم. به جنگ هایی که در صدر اسلام اتفاق افتاد. سلاح های آن روزگار طوری بود که می توانستی چشم در چشم دشمن بدوزی. هرچه نفرت و خشم بود با نگاه نثار او کنی. او هم هر آن چه در چنته داشت، رو می کرد. آن وقت زورآزمایی آغاز می شد و هرکه قوی تر و شجاع تر بود، پیروز میدان بود.
داشت دماغ و سینه ام می سوخت. بلافاصله ماسک ام را برداشتم، اما وقتی دیدم هوا از چند نقطه ماسک تو می آید، وحشت برم داشت.
نمی دانستم کجا باید بروم و چه باید بکنم؟ اگر گلوله ای وسط پیشانی ام می خورد یا ترکشی دخل ام را در می آورد. باز چیزی بود اما دوست نداشتم با گازهای شیمیایی خفه بشوم.
ـ «حالا باید چکار کنم!»
هنوز جمله ام تمام نشده بود که کسی ماسک سالمی را گذاشت کف دستم.
ـ «زود باش...! عجله کن!»
ماسک را زدم و دویدم بیرون. همه چیز به هم ریخته بود. دشمنی رو در رو در کار نبود تا فریاد بکشم و تیراندازی کنم و باید از آنجا دور می شدم. در حین رفتن کسی را کنار یکی از سنگرها دیدم که تمام دست ها و صورتش تاول زده بود. من او را شناختم. او صمد عزیز ما بود.
چرا تردید کردم؟ چرا گذاشتم او جلو بزند؟ چطور متوجه نشدم در آن لحظه که او ماسک خود را به من بخشیده است؟ نشستم بالای سرش و زار زدم.
ـ «نه....! نه! من باید جای تو می مردم!»
نمی دانم چقدر گذشت. عراقی ها سر رسیدند و اسارت نصیب من شد. می گویند صلیبی ها به زودی برای بازدید خواهند آمد. می گویند به زودی آزاد خواهیم شد. باید یادم باشد بروم سر مزار صمد باید هر هفته بروم. باید با او حرف بزنم. باید بروم مادر و پدرش را ببینم. آیا آنها مرا جای صمد قبول می کنند. من که طعم مادر و مزه پدر را هیچ وقت نچشیدم. یادت باشد سری به خانه آنها بزنم.
منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي در سايت ساجد