0

خاطرات/ خانه تکانی

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خاطرات/ خانه تکانی

تابلوی اول
اسم من حسین است. بچه ها می گویند حسین آقا. راستش از آقایی خودشان است. بچه های جبهه خیلی با معرفت اند به مولا. من و این کمپرسی دربست مخلص همه شان هستیم. روزی که خواستم بیایم جبهه، به مادر بچه ها گفتم:

ـ «ببین! من یک رفتنی ام. مشکل پول مول هم که نداریم. اما می دونی؟ اگه حالا نرم جبهه فکر کنم فردا نتوانم تو روی بچه ها نگاه کنم. حالیته؟ حالا تو هم این قدر آبغوره نگیر!
باورتان نمی شود. این عیال ما نه گذاشت و نه برداشت، درآمد گفت:
ـ «من که واسه رفتن تو آبغوره نمی گیرم. مگه نمی بینی دارم پیاز پوست می کنم!»
به خود گفتم ای دل غافل. ما را باش که خیالات برمان داشته بود. بگذریم کمپرسی نازنین را برداشتم و زدیم به چاک جبهه.
حالا کنار یک مشت آدم هایی هستم که فابریک درجه یک هستند.
ـ تابلوی دوم
خیلی خسته بودم. چارستون بدنم درد می کرد. گفتم بعدازظهر است و کار و باری هم که نیست. گرفتم خوابیدم. چه خواب شیرینی. اما خب! هنوز چشممان یک ذره گرم نشده، بیدارمان کردند.
ـ «حسین آقا... حسین آقا! بلند شو!»
ـ «واسه چی؟»
ـ «مگه نمی دونی امروز عیده!»
لااله الاالله. باز این بچه های باحال سر به سرمان گذاشته بودند. بلند شدم نشستم. غیر از این چاره ای نبود. ول کن معامله که نبودند. آنقدر آدم را آلاخون والاخون می کردند که کمپلت قیرپاچ می کردم.
ـ «حسین آقا! باید خانه تکانی کنیم!»
ـ «خانه تکانی؟!»
ـ «آره دیگه!»
یارو گفت و زد روی پتو خاک چهار وجب رفت هوا. گفت که اینها را باید بتکانیم تا گرد و خاکشان برود.
همه پتوها و تشک ها را ریختیم بیرون و آن وقت هی تکان شان دادیم.
ـ «ول کنید بابا اینا این جوری پاک نمی شوند!»
یکی از بچه ها ـ به گمانم سید بود اهل اردبیل ـ گفت:
ـ «بولاری گرگ یوواخ!»
حسابی ما را گذاشتند سر کار. دوباره پتوها و تشک ها را برداشتیم و بردیم رودخانه. من هم از لجم همه تشک ها را شستم. فقط لحاف و پتوی فرمانده گردان را نشستیم. آخر همه اش پز فرماندهی می داد.
کمرم داشت خرد می شد. دست هایم مال من نبود. لاکردار آب سرد پدرم را در آورده بود.
ـ تابلوی سوم
آقا مرتضی فرمانده گردان همه پتوها را شسته بود همه بچه ها سرما خورده بودند. اما آقا مرتضی سُر مُر و گنده آمد پیشم و گفت:
ـ «ممنون حسین آقا که پتو و لحاف مرا شستی. آخه اونوقت من هم سرما می خورم!»
همه بچه های ناخوش احوال با عطسه و سرفه زدند زیر خنده. دیدم نه بابا آقا مرتضی آن طوری ها که ما خیالات می کردیم، نیست. او هم از آن آدم های با معرفت شش دانگ است.
حالا من دربست مخلص آقا مرتضی هستم. باید یادم باشد وقتی مرخصی رفتم ذکر خیرش را به بچه های خانه بکنم. حال کمپرسی جان هم خوب است. آنجا پشت خاکریز توی آشیانه اش روپا ایستاده است. قبراق و سرحال مثل همیشه.


منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي در سايت ساجد
سه شنبه 21 دی 1389  2:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها