پنج نفر بودیم. شب بود و ماه در پشت ابرهای سیاه پنهان بود. بایستی می رفتیم و در منطقه ای به نام «سید جابر» موقعیت دشمن را شناسایی می کردیم. ما به عبارتی گشت شناسایی بودیم. گاهی دشمن منور می زد و سکوت شب را می شکست. در آن حال به خاطر آنکه دیده نشویم، دراز می کشیدیم تا پشت تپه ای درنگ می کردیم تا فانوس خاموش شود.
وقتی داشتیم از کنار یالی عبور می کردیم ناگهان عده ای از عراقی ها ما را دیدند و زیر آتش گرفتند. فاصله مان نزدیک بود و چاره ای جز درگیری نبود. عراقی ها به نظر گشت رزمی بودند و نسبت به ما مهمات بیشتری داشتند.
مدتی به طرف ما تیراندازی کردند ما هم پاسخ آنها را دادیم اما ناگهان صدای انفجار مهیبی برخاست. عراقی ها با نارنجک انداز به سوی ما نارنجک پرتاب کرده بودند. دو نفر از بچه ها زخمی شد. تصمیم گرفتیم عراقی ها را هر طور که شده دور بزنیم. دوستان زخمی با یک نفر دیگر باقی ماندند تا سر عراقی ها را گرم کنند. من و یکی از بچه های اطلاعات حرکت کردیم. تقریباً پس از نیم ساعت درست پشت سر عراقی ها بودیم باید آنها را غافلگیر می کردیم. جلوتر خزیدیم. پشت تخته سنگی بزرگ هیکل درشتی را مثل سایه هیولایی دیدم و به آن طرف رفتم. درست به چند قدمی او رسیده بودم. وقتی ماشه را کشیدم تیری شلیک نشد! تمام فشنگ هایم را شلیک کرده بودم. عراقی به طرف من برگشت و مرا دید که اسلحه به دست رو به او ایستاده ام. از ترس زبانش بند آمد. آهسته طوری که صدایش را کس دیگری غیر از من و خودش نشنویم، با صدای خفه ای گفت:
ـ «دخیل! دخیل الخمینی!»
با اشاره اسلحه حالیش کردم تا دست هایش را بیشتر بالا ببرد...
افسر عراقی که به اسارت من در آمده بود، سروان بود و فرمانده گروه گشت رزمی او در مصاحبه اش گفت که مرا یک لشکر محاصره کرده بود و از تانک و نفربر صحبت می کرد! و من به این آیه شریفه از دل و جان یقین کردم که:
«زمانی که تیر می اندازی، تو تیراندازی نمی کنی و این خداست که تیر می اندازد. آن شب، بی آن که حتی یک گلوله در تفنگ من باشد، من به تنهایی و با اراده خدا یک لشکر شده بودم.
منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي در سايت ساجد