0

خاطرات/ با صدای طبل

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خاطرات/ با صدای طبل

کجا هستم؟ کی هستم؟ مرا کجا می برند؟ مادرم گم شده است. باید به یاد بیاورم. کی بود که برای آخرین بار او را دیدم؟ اگر بتوانم مادرم را به یاد بیاورم آن وقت او پیش من خواهد بود.
یکی از روزهایی است که آسمان ابری است. نم نم باران برگ های زرد را خیس کرده است. اعزام می شویم و به «بانه» می رسیم. اما نباید به آنجا برسیم.
باید مادرم را به یاد بیاورم بعد به «بانه» برسیم. اما در هر حال در یکی از روستاها به نام «عمرشال» در خانه ای کمین می کنیم. کاک اسماعیل برایمان تدارک ناهار می بیند. بوی خورشت قیمه می آید. مادرم می داند که من چقدر خورشت قیمه را دوست دارم. اما او گم شده است. هرچه نگاه می کنم غیر از افق های ابری چیز دیگری نمی بینم. ناهار خورده و نخورده یکی از بچه ها می آید و می گوید:
ـ «در آن یکی اتاق دمکرات ها هستند!»
دیدی چطور شد؟ خودمان را جمع و جور می کنیم و آماده درگیری می شویم. کاک اسماعیل التماس می کند.
ـ «نه! تو را خدا اینجا جنگ راه نیندازید. زن و بچه هایم می ترسند. آنها به زور وارد هوا شدند. بروید بیرون هر کاری دلتان می خواهد بکنید!»
هوا سرد است. می رویم دنبال دمکرات ها. پیدایشان نمی کنیم. کسی می گوید که آنها کموله بودند! می گویم که همه شان سر و ته یک کرباس اند. می رویم به روستای «بادمجان» و از آنجا هم به کوه کله قندی. سه روز یا دو روز یا نمی دانم چند روز راه می رویم. تشنه ام. آب. آب. آب. گرسنه ام. علف و سبزی ها را می کنیم. می خوریم. یک دفعه صدای انفجاری به گوش می رسد. دراز می کشیم. بعد سرمان را بلند می کنیم می بینیم تعدادی از گوسفندان چوپان کردی دست و پا می زنند. باز برمی گردیم روستای بادمجان. بعد از شش روز که همه اش راه رفته ایم ماشین هایمان را می بینیم و خوشحال می شویم. بوی برنج و مرغ پخته می آید. گرسنه هستیم. آنقدر می خوریم که می میریم. بعد از مردن خودمان را به زور از پشت ماشین های ایفاء بالا می کشیم. آن وقت می بینم که توی پادگان هستیم. مادرم کجا رفته است؟ باید صدایش بزنم. مادر. مادر! مادر نیست برای همین ده روز مرخصی می دهند. ده روز مرخصی را نرفته تمام می شود. وقتی مادر نیست مرخصی به چه درد می خورد؟ برای همین باید برگردم به پادگان. به سمت کوه می رویم. سرباز بی سیم چی را به رگبار بسته اند. طفلک سوراخ سوراخ شده است. با یکی از بچه ها می گیریم و توی آمبولانس می گذاریم.
آمبولانس آژیر می کشد. صدا در همه جا می پیچید. صدا در سینه و توی سرم می پیچید. از پشت دوشکا ما را به رگبار می بندند. معطل نمی کنم و آرپی‌جی را شلیک می کنم. ماشین در یک آن پخش هوا می شود. فریاد می زنیم «الله اکبر».
خمپاره ای کنار من و دوستم می افتد. دوستم شهید می شود. اما من، همه بدنم سوراخ سوراخ می شود شاید من هم شهید می شوم.
ـ «پسرم! چشمات رو باز کن. بلند شو مادر دیگه!»
صدای طبل می آید. دسته ای نوحه می خواند.
ـ «مادر!»
مادرم می گوید: «چیزی نیس پسرم. تو زخمی شدی. آوردنت بیمارستان امام. من هم شفای تو را از امام خمینی گرفتم.... تو سیزده روز که بیهوش هستی!»
ـ «سیزده روز!؟»
ـ «آره پسرم!»
مادرم اشک هایش را با بال روسری مشکی اش پاک می کند و من به یاد می آورم که همه اش می خواستم مادرم را به یاد بیاورم. صورتش را، تارهای سفید شده موی سرش را، نگاه مهربانش را، حالا مادرم را به یاد آورده ام و از اینکه جانباز شده ام خداوند بخشنده و مهربان را همیشه شکر می گویم.
صدای طبل و نوحه از آن سوی پنجره به گوش می رسد.

منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي در سايت ساجد
سه شنبه 21 دی 1389  2:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها