ـ «آرش جان! این گردوها را از کجا آوردی؟»
ـ «یکی از دوستان بابا برایش از مرند آورده!»
ـ «از این گردوها به من هم می دی؟»
ـ «آره عموجان! شما یه خاطره از جبهه برایم تعریف کنید من همه این گردوها را می دهم به تو!»
بعد از این صحبت، عمویم سه تا از گردوها را دست می گیرد و چند لحظه آنها را نگاه می کند. اما انگار به چیز دیگری فکر می کند. ساکت می مانم و چیزی نمی گویم. تا اینکه سکوت را می شکند و می گوید:
اوایل جنگ بود. راستش وقتی جنگ شروع شد من هم مثل خیلی ها فکر می کردم در عرض یکی دو هفته تمام می شود. اما چند ماه گذشت و خبری از پایان جنگ نشد! برای همین من هم رفتم سربازی. روزهای جنگ و هر وجب از جبهه خاطره های جالبی دارد. عموجان باز نگاهش به گردوهای توی دستش گره می خورد.
بعد از چند لحظه درحالی که قارقار کلاغی را روی یکی از شاخه های درخت توت حیاط مان نگاه می کند، ادامه می دهد.
روزی قرار شد برای پاکسازی یکی از مناطق «کردستان» اعزام بشویم. ساعت 6 بعدازظهر از کنار جاده به راه افتادیم. هرچه می رفتیم سر بالایی شیب تندتری می یافت و ماشین هایی که از آنها پیاده می شدیم، کوچک تر می شدند.
آن شب تا حوالی صبح یکریز راه رفتیم. شاید من هم خیلی از بچه ها از فرط خستگی در طول راه خوابیدم و بیدار شدم. منافقین با دیدن ما در گرگ و میش هوای سپیده دم شروع به تیراندازی کردند.
ما هم به تیراندازی آنها پاسخ دادیم و خلاصه سرت را درد نیاورم تا عصر آن روز درگیر شدیم. متاسفانه با خودمان غذا نبرده بودیم. باور نمی کنی اگر بگویم تخته سنگها را تکه های بزرگ نان می دیدم. قلوه سنگ ها کیک های یزدی و شاخه های بوته ها رشته های ماکارونی بودند. با یکی از دوستانم سرازیر شدیم و خودمان را به دره ای رساندیم. برف ته دره را پوشانده بود. از زور خستگی نشستیم روی برف ها. برف سفید و یک دست غیر از مسیری که ما آمده بودیم، سفید و پاکیزه بود. انگار خامه یا در بعضی جاها مثل سرشیر بود! همان طور که نشسته بودیم چشمم به شاخه ای علف افتاده که از لایه برف بیرون زده بود. نگاهی به دوستم کرده جلو خزیدم. دست بردم تا علف را بکنم.
وقتی علف خشک را کندم. چیز گردی آن ته کنجکاوم کرد. دست بردم و گوی سبز را برداشتم. باور نمی کنی اگر بگویم گردوی سبز مثل آن بود که تازه از درخت کنده شده بود!
دوستم ناباورانه نگاه می کرد. زود با سر نیزه پوست سبز را کندم و گردو را شکستم. آن وقت همان تنها گردو را دو قسمت کردم و نصفش را گذاشتم توی دهانم و نصفش را هم دادم به دوستم. هنوز هم فکر می کنم آن گردو، خوشمزه ترین گردوی جهان بود. گ
نیروهای کمکی سر رسیدند و منافقین را از مواضع شان عقب راندند. با بچه ها مقداری گردو از زیر برف ها پیدا کردیم. اما گردوی دیروزی، چیز دیگری بود.
عمویم به گردوهای توی دستش نگاه می کند و لبخند می زند.
منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي در سايت ساجد