جمع ما جمع خوبی بود و تنها یک اشکال داشت، آن هم این بود که تقریباً نیمی از افراد تشکیل دهنده آن سربازانی بودند که دوره احتیاط را می گذراندند. آنها بنابر فراخوان عمومی به خدمت آمده بودند و پس از 6 ماه خدمت تصفیه حساب می کردند و می رفتند آن 6 ماه خیلی زود گذشت و آنها با کوله باری از خاطرات به شهرهای خودشان بازگشتند. گاهی نامه هایی می نوشتند و من هم پاسخ آنها را می نوشتم.
خداورد سادین بعد از ترخیص نامه ای نوشته بود و گفته بود «هنگامی که نامه را می نویسد در مشهد و کنار حرم امام رضا (ع) است و دارد قرآنی را که در جبهه یاد گرفته می خواند و برای ما هم دعا می کند.» چند تا تسبیح نیز برایمان فرستاده بود که بین بچه ها تقسیم شد و آنها راخیلی خوشحال کرد.
در میان سربازانی که دوره احتیاط را می گذراندند، سرباز ایزدی که اهل خرامه فارس بود، همراه بقیه تصفیه حساب نکرد و گفت که می خواهد سه ماه دیگر در جبهه بماند ـ هرکجا هست خداوند توفیقش دهد. بسیار متدین و با ایمان بود و خیلی به ما کمک می کرد. عصای دستم بود و خیلی با او مانوس شده بودم. به دلیل جدیت در انجام وظایف از مسئولان رده بالا برایش درجه تشویقی درخواست کردم. موافقت شد و به درجه گروهبان سومی مفتخر شد بعد از آن او را سرگروهبان ایزدی صدا می زدیم که خیلی خوشحال می شد.
همان شب داخل سنگر درجه اش را برایش دوختیم. سر به سرش می گذاشتیم و می خندیدیم. بعداً در عملیات فتح کوه های الله اکبر رشادت و فداکاری بسیاری کرد، از این رو درجه دیگری برایش درخواست کردم که موافقت شد و ایزدی گروهبان دوم شد با سربلندی خدمت وظیفه را به پایان رساند و به آغوش خانواده اش برگشت. بعد از آن مرتب با من مکاتبه داشت.
روزهای زمستان می آمد و می گذشت و خاطرات زیادی برای ما به یادگار می گذاشت. تعدادی افسر وظیفه با مدرک کارشناسی و با درجه ستوان دومی نیز به جمع ما اضافه شدند. محمد سلطانی اهل محمدیه نایین، یکی از آنها بود. او مدرک کارشناسی روان شناسی داشت و بسیار متدین و محجوب بود. اوایل کم حرف می زد، اما بعدها کسی در حرف زدن حریفش نمی شد. جوان خونگرم، با احساس و مهربانی بود. همه دوستش داشتند. یکی دیگر از بچه های نیروی هوایی که به جمع ما پیوسته بود، ستوان نعمت ابراهیمی اهل نظام آباد تهران بود. افسری مومن و حزب اللهی بود و من با او خیلی دوست شده بودم. بعدها او، محمد سلطانی و من سه نفری همه جا با هم بودیم.
پشت پای سلطانی کورک بزرگی زده بود که مجبور بودم هر روز پانسمانش کنم. برای درمان سر ظهر، هنگام ناهار سر و کله اش پیدا می شد. تا از دور بچه ها می دیدنش، می خندیدند و می گفتند باز هم سر ظهر و ناهار آمد. محل کورک خیلی درد داشت او هم در راه رفتن به عمد تکانی به خود می داد و دست به کمر می گرفت و راه می رفت. با دیدن او همه از ته دل می خندیدند. تا مدت ها اسباب شادی بچه ها را فراهم می کرد. گاهی هم که یکی از بچه ها می خواست از پشت سرش رد شود آهسته محل کورک را فشار می داد. او هم خیلی سریع عکس العمل نشان می داد و فریاد بلندی می کشید و تکانی خاصی به اندام چاقش می داد. در آن لحظه همه می خندیدند و دوست داشتند سر به سرش بگذارند.
کم کم ستوان سلطانی کارها را یاد گرفته بود و در آموزش کمک های اولیه شرکت می کرد. او کمک های اولیه، زخم بندی، تزریقات و کار در بهداری را به خوبی آموخته بود و در کارها بسیار به من کمک می کرد. هر وقت می خواستم به مرخصی بروم، او را به جای خودم می گذاشتم. منزل پدر همسرش در نظام آباد بود. یک بار که در مرخصی بودم به منزلشان رفتم، و از او تعریف ها کردم. هنگام خداحافظی مقدار زیادی مغز گردو، بادام و پسته دادند که برایش سوغات ببرم. جای شما خالی در برگشت که با هواپیمای سی ـ 130 از تهران به سمت اهواز می رفتم که با همراهان، حسابی دلی از عزا درآوردیم و تنها کمی از آن سوغات به دست سلطانی رسید. آن جا هم بچه ها نگذاشتند چیزی به او برسد. سلطانی گفت: «باشد من هم به مرخصی می روم و طوری دل خانواده ات را می سوزانم که کلی سوغاتی برای تو به همراهم بفرستند.» از قضا به منزل ما هم رفته بود و سری زده بود، و وقتی موقع خداحافظی گفته بود کاری ندارید، همسر زرنگ من گفته بود «فقط سلام مخصوص برسانید و بگویید دعایش می کنم.»
دربندی، غلامحسین