علی اصغر از فکر خود به هیجان آمده است . با عجله به طرف کوچه می رود . خوشحال است ، می تواند از تحقیقاتش با مادری بی قرار حرف بزند . خصوصا که مادر دوستش ، سعید است . دوستی که لحظه های زندگیش با یاد او گره خورده است . وقتی در خانه شان را باز می کند ، صدلی لالایی همسرش گوشش را نوازش می دهد . می فهمد برای بیدار نشدن بچه ها باید بی سر و صدا به اتاقش برود .
علی اصغر فیلم غواص ها را از قفسه بالای کتابخانه بر می دارد . جزوه هایش را ورق می زند . دسته ای از ورق ها را که منگنه شده است را بر می دارد . روی آن درشت نوشته شده است : عملیات فاو . آرام روی پنجه پا قدم بر می دارد و به طرف کوچه بر می گردد . به کوچه نگاه می کند . هنوز از خانه عزیزی کسی بیرون نیامده است . روی پله منتظر می نشیند . نوشته هایش را نگاه می کند . در دلش چراغی روشن می شود و احساس خوبی به او دست می دهد. شوق پرواز وجودش را لبریز می کند . همان احساسی که لحظه های نوشتن به او دست می دهد ... کنار شهدا .... با شهدا ...
صدای شلیک توپ و خمپاره از ساعت اول شروع حمله ، فضای منطقه را برای ساکنان طبیعی آن غیر مسکونی کرده است . با غرش هر توپ ، زمین مثل گهواره می لرزد . در تاریکی شب ، گنجشک ها و سارها ، با دیدن نورهای آتشین و لرزیدن پی در پی لانه هایشان ، روی نخل ها سر گردانند . ترنم بارش باران که آهنگی زیبا برای ساکنان منطقه است ، اکنون در زیر غرش توپها ، گم و نامفهوم است . در مقابل ، رزمنده ها همراه با ترنم و غرش ، زمزمه ذکر و دعا بر لب دارند و لرزش زمین و غرش توپ ها را بیشتر از آن چه که هست حس می کنند و از بچه های توپخانه توقع دارند و آرزو دارند آتش سنگین تر از آن چه که هست بر سر کسانی بریزد که شش سال پیش ، زندگی آنها را از حالت طبیعی صلح و آرامش بیرون آورد و از کتونهای گرم و راحت به کوه و بیابان و بر دل اروند وحشی کشاند . رودخانه ای که به خواست خدا ، همچون فرشته ای یاری و همراهی آدم های مدافع را به عهده گرفت . غواص های خط شکن را در آرامش به درون خود دعوت کرد و با طوفان و موج های سنگین از آنها پذیرایی کرد .
با سر و صدا ، وحشی بودن خود را طبیعی جلوه داد و اجازه نداد بعثی ها متوجه آمدن آدم های قورباغه ای به طرفشان بشوند . آنها بی خیال به رفت آمد و استراحت مشغول بودند که به هلاکت رسیدند و برای مردمان ، آیینه عبرت شدند و فهماندند تا زمانی که خلاف سنت پیش بروند ، همین طبیعت هم علیه آنها عمل می کند .
بعد از همراهی رودخانه ، فرماندهان فرمان حمله را صادر کردند . سه ساعت از لحظه شروع گذشته است و از قرار گاه های ده لشکر ، که در عرض ساحل رودخانه مستقر هستند ، آتش به طرف نظامیان آن طرف رودخانه ریخته می شود . صد و چهل و پنج گردان که در سی نهر استتار شده اند ، قرار است با صد فروند قایق ، به نوبت برای پاکسازی و استقرار به آن طرف بروند .
ستونهایی از رزمنده ها کنار رودخانه ، به صف ایستادهاند . صورت شاد و شرمگین آنها، نو دامادان حنا زده بر کف دست را به یاد می آورد ، ولی با تفنگ و قطار فشنگ در دور شانه ها ...
قایق های موتوری تیزرو به دنبال آن از راه می رسند . پانزده نفر و گاهی که دوستی و مراد و مریدی هست ، شانزده نفر سوار می کنند و به آن طرف می برند .
کنار رودخانه مردانی با پیشانیبند یا زهرا و با باد گیرهای آبی ، چراغ قوه به دست گرفته اند و ایسناده اند . نور چراغ قوه ها تا فاصله ده متری . رنگ کبود آب را زرد کرده است . در بعضی قسمت ها مردان چراغ به دست ، تا کمر در آب و گل فرو رفته اند .
عمق رودخانه اروند رود کم و زیاد می شود . سه ساعت است که آنها در سرمای بهمن ماه در زیر باران چراغ قوه به دست دارند . سرما تا مغز استخوتنشان نفوذ کرده است ، اما صورت شاد و سخنان با نشاطی که به مسافران قایق ها می گویند ، نشان می دهد گرمی و شیرینی پیروزی ، خون جاری در رگ هایشان را به جوش آورده و سرما را تحمیل پذیر کرده است . سر و صدای آن ها که سرمست از پیروزی خط شکن ها بالا گرفته ، در بین غرش توپ ها ، لحظه ای قطع نمی شود ...
انتهای ساحل ، در عمق نخلستان ، گردانهای مالک و انصار از لشکر محمد رسول الله در حالت انتظار ، کارهای غیر نظامی می کنند . عده ای در حال ذکر و دعا ، در میان غرش توپها رو به آسمان ، نجوا می کنند . قطره های ریز باران ، در برابر قطره های گلاب پاش های گل سرخ ، به بزرگی آسمان منطقه به سر و رویشان پاشیده می شود .
از لابه لای نخل ها صداهایی ضعیف ، از داخل قبرهای خیس به عرش می رود . در این حال و هوا، ناگهان صدای مارش نظامی از بلندگوهای ساکت ساختمان بلند می شود و با بوم و بوم توپ خانه ها ، در هم می آمیزد .
ولوله ای در تاریکی و در لابه لای نخل ها دیده می شود . سایه ها زیر نور فانوسها ، کوچک و بزرگ می شوند . بچه های به سجده رفته ، انگار که لبیک شنیده اند ، سراسیمه از زمین کنده می شوند . دست هایی رو به آسمان می رود . زبانها تکبیر و خدایا شکر می گویند ...
دست هایی دور گردن ، مسح صورتهای خیس از اشک و باران و ذکر های الحمد الله ، منطقه را ملکوتی می کنند . آنهایی هم که در چادرها در حال استراحت بودند، سراسیمه از چادرها بیرون می آیند و با تعجب می پرسند : چی شد ! کجا بابید برویم ! چه شد ، به هدف رسیدیم !
کلمات : توجه فرمایید .. توجه فرمایید ، در میان آهنگ نظامی ، نظامی پوشان راست می ایستند و گوش هایشان را تیز می کنند به صدای:
.... ملت غیور ایران ! توجه فرمایید ! شهر بندری فاو ، به دست جان بر کفان شجاع و منتقم ، آزاد شد ...
انگار خون تازه ای در رگ های رزمندگان جاری می شود . صدلی تکبیر و هلهله و شادی ، از تمام نقاط نخلستان همراه با غرش توپ ها به آسمان می رود . پرتو نورهای کم رنگ فانوس ها و نور چراغ قوه ها ، با شادی و لغزش دستها ، در فضا و میان زمین و آسمان می لغزد و رنگ به رنگ می شود . ترنم باران ، آهنگی زیبا برای رقص نورها شده است .
نفرات پنجاه گردان با هماهنگی فرماندهان ، دسته دسته به صف منتظران قایق می پیوندند .
فرماندهان در قرار گاه ها ، منتظر رسیدن فرمان جدید از قرارگاه خاتم والانبیاء هستند و برای هماهنگی ، بیسیم چی ها را به دنبال خود می کشانند و در بین رزمنده های پر شور و پر حرف ، فقط بیسیم چی ها باید جدی و ساکت ، منتظر آمدن دستور جدید از قرارگاه ها و خط مقدم باشند و به محض شنیدن صدا ، ارتباط برقرار کنند . شنیده اید مشکل الحاق باید حل شود و گرنه آتش توپخانه بر سر خودی ها می ریزد یا خودی هایی که زودتر خط را شکسته اند ، از طرف گردانهای پشت سر و چپ و راست ، به فرض این که خودی نیستند ، مورد حمله قرار می گیرند . بسیم چی این را می داند و آرزو می کند، مشکل الحلق هر چه سریع تر حل شود . او شادی برای پیروزی را تنها با آب کردن قند در دل با سکوت و رد و بدل کردن سریع دستورها و خبرها برگزار می کند .
نفرات گردان مالک انصار، که پنج کیلومتر دور تر از قرارگاه لشکر امام حسین هستند ، با شنیدن خبر از بلند گوهای نخلستان ، دو به دو شادی می کنند و پیروزی را به هم تبریک می گویند . سعید تفنگ کلاش خود را بالا و پایین می برد و با فریا د الله اکبر می گوید : در جواب سعید از تمام نقاط نخلستان ، صدای الله اکبر بالا می رود . پرنده ها از روی نخل ها ، به پروازهای کوتاه مشغول می شوند . هنوز از غرش توپ ها در هراسند . آنها که جوجه ای و تخمی ندارند، پرواز بلند و طولانی دارند . به دنبال مامن و پناه دیگری می گردند .
رحیم فانوس به دست ، از مقر چادرهای گردان انصار جلو می آید، در راه حاج مجتبی را می بیند بعد از ابراز شادی و تبریک می گوید :
کی آمدی ؟ جوجه ات را به کی سپردی ؟
اول به خدا بعد هم از پدرم خواستم دیگر به جبهه نیاید و مراقب همسر و نوزادش باشد .
رحیم و حاج مجتبی به طرف چادر بچه های محل می آیند . رحیم گل حلقه یمان و سعید و احمد و حاجی می شود . قد بلند و اندام ورزیده او در بادگیر خاکی رنگ ، با هیبت تر از همیشه جلو می کند . بچه های مسجد ابوالفضل ، مثل پنج انگشت یک دست ، مشت می شوند و شادی می کنند و به هم تبریک می گویند . با صدای آشنایی ، مثل غنچه باز می شوند .
بچه ها ! بیایید .... حاج حسین کنار رودخانه ، توی باتلاق ، یک دستی ، چوب می کشد . این را رضا سهرابی می گوید که کوچکترین نیروی رزمنده از مسجد ابوالفضل است . اگر تپل و گوشتی نبود ، با بچه های دوازده ساله اشتباه گرفته می شد . پانزده ساله بود که با اصرار و سماجت ، با مسئولیت دائی اش برای تدارکات به جبهه آمد . حالا پشت لبش سبز شده و ریش مخملی هم پیدال کرده است . کنجکاوی بی حدش ، او را به میان تجمع ها می کشاند . رضا نفس بلندی می کشد و حرف می زند . در میان حرف هایش بچه ها در نور فانوس رحیم به لباس های گل آلود رضا نگاه می کنند و سوال هایی می پرسند:
: باز کجا بودی ! از چی سر در آوردی ؟ کجا گل بازی کردی !
می گویند: اگر اسکله و پل به موقع درست نشود ، مجروح ها آن طرف آب روی زمین می مانند .
سعید به طرف چادر حرکت می کند و با حرکت دست و خم و راست کردن سر ، می فهماند که وسایلشان را داخل چادر به مسئول تدارکات تحویل بدهند و برای کمک بروند .
بچه ها نخل طویل را زیر باران ، پشت سر می گذارند . در بین راه خاکی پوشان دیگری را دعوت به کمک می کنند . وقتی به ساحل باتلاقی می رسند ، رحیم فانوس را بالا می گیرد . نفس زنان می گوید :
صبر کنید ! داریم به باتلاق نزدیک می شویم . آهسته قدنم بردارید !
زود تر می رسید .
سلمان و احمد که لاغر اندام هستند ، دسته یکدیگر را گرفته . سلمان می گوید :
مراقب باشید . اگر فرو برویم ، از عملیات و شهادت و حوری خبری نیست ها !
رضا می گوید :
بیایید از چولان های کنار رودخانه برویم .
سعید با اشاره به سر و صدای توپ ها ، گوشش را کنار دهان رضا می برد و از او می خواهد حرفش را تکرار کند . حاج مجتبی رو به سعید بلند می گوید :
می گوید از توی نی ها و چولان ها برویم .
نه ! نه ... خیس می شویم . نمی توانیم کار کنیم.
این را رحیم می گوید، که هفته پیش از قایق به رودخانه افتاده و از بچه ها عقب ماند و نتوانست در تمرین رزمی با قایق حرکت کند .
رحیم ادامه می دهد :
... پانصد قدم بیشتر نیست . آهسته آهسته قدم برداریم ، می رسیم . نور قرارگاه معلوم است . راهی نیست .
بچه ها از دور ، نور روشن قرار گاه را می بینند و جلو می روند . حالا صدای ریزش باران را که آرام آرام در آغوش رودخانه جا می گیرد ، می شنوند . از غرش توپ ها فاصله گرفته اند و به رودخانه نزدیک شده اند . در نظر آن ها اروند رودخانه نیست ، دریاچه کم عرض و طویلی است که قایق های موتوری با سرعت در آن رفت و آمد می کنند و آرامش رودخانه را در حال مد به هم می زنند .
بچه ها با کمک همدیگر به قرار گاه نزدیک می شوند . سایه هایی را می بینند . که دو به دو وسایلی را به سختی از میان باطلاق به طرف رودخانه می کشند . نزدیک تر که می شوند ، فرماندهان را هم در حال کار می بینند . فرمانده لشکر حاج حسین خرازی ، فرمانده گردان مالک ، حاج آقا نوزاد ، معاون لشکر 27 رسول الله ، سید رضا دستواره ..
سعید جلو تر از همه ، خود را به حاج حسین که تنها با یک دست ، قطعه چوب دو متری را می کشد ، می رساند . بقیه بچه ها هم به طرف تجهیزات اسکله می روند .
حاج آقا .... شما چرا ! ما را خبر می کردید ...
دیر شده ... همه باید کمک کنیم . صبح که جزر بشود قایق ها تو گل می مانند ، مجروح ها هم رو زمین ...
سعید با چشم و سر ، چشم می گوید . فرمانده پیشانی بند یا زهرای سعید را می بوسد و چوب را رها می کند . سعید ! می خواهد به کارش سرعت بدهد . تمام قد ، روی گل ، می افتد . فرمانده ناراحت می شود و با یک دست به سعید کمک می کند . فکری از ذهنش می گذرد :
ابن طوری نمی شود . ستون پانصد متری درست کنید تا وسایل را دست به دست به رودخانه برسانید .
طولی نمی کشد چند ستون به موازی هم درست می شود . بچه ها در حال انجام کار دست از شوخی بر نمی دارند.
بچه ها نظام بگیرید !
مثل زمانی که تو دبستان بودید ، منتها الان با دست پر ...
آقا اجازه ! ما داریم فرو می رویم .
عیبی ندارد ، تازه می شوی اندازه بچه دبستانی ...
شلیک خنده دسته جمعی ، فضای ساحل را بیشتر از شلیک توپها اشغال کرده است . عرق از زیر پیشانی بندهای سبز و قرمز سرازیر است . آن ها هر لحظه بیشتر از قبل در باتلاق فرو می روند ، ولی کسی نظم ستون را به هم نمی زند . فرمانده نفس راحتی می کشد . حالا خیالشان راحت است ... اسکله به زودی ساخته خواهد شد . خطر حمله به اسکله وجود ندارد . چون رزمنده ها پیش روی کرده اند . نیروهای بعثی هم در حال فرار هستند . فرمانده های رده بالای آن ها هنوز در خوابند . حتما وقتی هم بیدارشان می کنند ، باور نمی کنند فاو را از دست داده اند . حاج حسین هم با فرمانده هان مالک و انصار برای رفتن به آن طرف آب صحبت می کند ، ولی تاکید می کند ، از تمام شدن ساخت اسکله ...
حسین کهتری ، مسئول دیده بانی لشکر ، به طرف حاج حسین می آید . چند قدم مانده بلند می گوید :
حاجی ! بچه ها خیلی جلو افتاده اند ... توپ خانه برد آخر را که بزند ، سر بچه ها می ریزد ...
حاجی پاهای خود را به طرف کهتری می کشد .
عجب سرعتی ! با قرار گاه تماس بگیرید ! فکرش را نمی کردم با این سرعت ، باید برویم آن طرف ساحل ، از دکل های صد متری خودشان استفاده کنیم . بیسیم چی ! قرار گاه خاتم را بگیر !
بیسیم چی در حال کار کردن می گوید :
خیلی ترسیده اند ، می گویند: مردان فورباغه ای به ما حمله کرده اند .
شلیک خنده بچه ها چهره حاجی را شاد می کند . سعید می گوید :
همین غواص های بسیجی را می گویند که از سرزمین کشاورزی و دکان لبنانی و سر کلاس در آمده اند ...
حاجی به طرف ستون بچه ها می چرخد و می بیند تعدادشان اضافه شده . بعضی را می بیند که یک تنه وسایل سنگین سیمانی و تراورس ها می افتند روی گل ، دوباره بلند می شوند و وسایل اسکله را می کشند . فرمانده در حالی که پوتین های گل آلودش را به سختی جا به جا می کند ، چند قدم خود را به نفرات ستونها نزدیک می کند و می گوید :
کار شما کمتر از کار غواص ها نیست . الان خبر رسید که به خط دوم رسیدیم . باید هر چه زودتر وسایل سنگین مهندسی را بفرستیم ، تا خاک ریز بزنند . بچه ها در دشت بی سنگر هستند . سر پناه ندارند .
نوجوانی با لهجه اصفهانی در زیر تراورس ، بریده بریده می گوید :
حاج آقا ! بعد از ساخته شدن اسکله ما را هم به دشت می برید ؟
مطمئن باش ! حاجی اول تو را می برد ، که به جای سبزه ، گلوله گره بزنی تا بختت باز شود .
صدلی خنده بچه ها ، روح حاج حسین را شاد می کند و جسمش را فعال تر از قبل به طرف خط مقدم می فرستد . حاجی در میان نور ضعیف فانوس ها ، با تکان دادن سر و یک دست ، رو به اصفهانی لبخند می زند و خداحافظی می کند و به طرف چادر قرار گاه می رود . مهندسین جهاد با کمک غواصی در زیر آب ، زیر ساخت پل های محکمی که طراحی آن را شهید چمران به آنها آموخته ، پی ریزی می کنند . پایه ها را با کمک تایرهای بزرگ مخصوص تریلی و کامیون ، به سطح آب می رسانند و سطح اسکله را با تراورس می پوشاند . نزدیک اذان صبح ، اسکله آماده می شود . بچه ها بی رمق کنار ساحل می افتند ، ولی وقتی اولین برانکارد از روی اسکله می گذرد و به طرف آنها می آید ، همگی جان تازه ای می گیرند . از این که می بینند جان مجروحی را نجات داده اند ، دست در دست یکدیگر شادی می کنند و الله اکبر می گویند . ناگهان با فریاد امدادگر ساکت می شوند .
کنار ... بروید کنار .. اسماعیل بی هوش شده .. مهره های کمرش ... از شدت درد بی هوش شده .
اسماعیل سرا پا در گل پوشیده شده ، دمر روی برانکارد خوابیده است . بچه ها با کنجکاوی دورش حلقه می زنند .
انشا اله خوب می شوی و برمی گردی ...
اسماعیل باید زنده بماند و برای همه تعریف کند ... باید از معجزه اروند بگوید .. فاو آزاد شد ولی با معجزه اروند ... اسماعیل ... اسماعیل بیدار شو .. بگو که موج ها گوش بعثی ها را کر کرد . اروند ساکت یک مرتبه با طوفان وحشی شد . سر و صدا کرد تا صدای حرکت غواص ها به گوش آنها نرسد ... تا تخریب چی ها راحت مانع ها را بردارند ...
امداد گر یک نفس حرف می زند و گوشه برانکارد را با احتیاط بلند می کند . اسماعیل را داخل قایق می گذارند . سعید می پرسد : چرا جای کفش روی کمر اسماعیل است ؟
امداد گر با فریاد می گوید :
بله ... اسماعیل روی سیم های حلقوی خوابید تا بچه ها از رویش رد شوند .. آخر عملیات شده بود . بچه های ما پشت سیم ها معطل بودند .
بعد از تخلیه مجروحان ، که تعدادشان به انگشتان دست هم نمی رسید ، لودرها ، بلدوزرها ، آمبولانس و تانک ها و نفربرهای گل مالی شده که منتظر ساخت اسکله ، ساعت ها در صف بی حرکت بودند ، به حرکت در می آیند . نفرات گردان مالک و انصار هم بعد از اداء نماز و صرف صبحانه ، به جای استفاده از قایق ، با نفربر امپی، از پل ساخته شده می گذرند . از نخلستان و مواضع سیمانی مستطیل شکل که پر است از سنگرهای ویران شده و کشته های عراقی ، می گذرند و به پایگاه موشکی یک می رسند . پیاده می شوند . از پایگاه ، گلوله های دوشکا و کاتیوشا به طرفشان می بارد . سینه خیز جلو می روند . از طرف توپخانه خودی ، از دکل های صد متری ، آتش تهیه بی وقفه به سنگرهای اطراف پایگاه ریخته می شود . فرماندهان بعثی متوجه عمق فاجعه می شوند .
نفرات ده لشکر با قایق به نخلستان آمده اند و مشغول پاک سازی و پیشروی هستند . لشکر 25 کربلا، پیشتاز است . مرتضی قربانی ، پرچم سبز ثامن والائمه را بر مناره مسجد شیعه فاو نصب می کند . علی رضا کریکی، اولین اذان صبح را می گوید . روز دوم ، بعثی ها هوشیار می شوند . محل را با انواع گلوله ، بمباران می کنند . کسی نمی تواند وارد مسجد شود ، ولی علیرضا هم نمی تواند اذان نگوید . هر روز سه نوبت در ساعات ملاقات با خدا ، فضای فاو ، ملکوتی می شود . رزمنده ها تا سه راهی کارخانه نمک پیشروی کرده اند و بچه های واحد مهندسی ، خاکریزی دو جداره ، محکم و طویل از اروند تا خور عبد الله زده اند . کریمی مسیر کارخانه نمک تا مسجد را با موتور می رود و بر می گردد . عراقی ها از جسارت کریمی دیوانه می شوند . آنها می دانند صدای اذان در منطقه جنگی چه معنی می دهد : تقویت روحیه بسیجی ها و تضعیف روحیه بعثی ها و حیرت زده از این هستند که هر روز به طرف علی رضا تیر اندازی می شود ، ولی هیچ کدام به او و موتورش اصابت نمی کند .
سعید در هر شرایطی که است ، به بچه ها اشاره به خواندن نماز می کند . در حال حمله ، و در هنگام شلیک ، با علیرضا همنوایی و همراهی می کند. سعید می گوید : این اذان نظر کرده ایست ، می بینید ...
فرشته های خدا ، گلوله را دور می کنند ... از نیمه روز دوم ، بچه ها دیگر نمی توانند در مسجد نماز جماعت بخوانند .
تیپ 111 و لشکر پنج زرهی ، تنها نیروهای بودند که جلوی لشکرهای ایرانی ایستاده اند ، اما چند ساعت بیشتر دوام نیاوردند . صدام نیروهایش را از فاو بیرون برده بود .
مسئولان نظامی – مهندسی ، در مدت شش ماه َ، پانصد طرح فریب اجرا کرده بودند تا صدام فکر کند در فاو هیچ خبری نیست . خود صدام هم با همفکری اربابانش ، به این نتیجه رسیده بود که اروند وحشی ، اجازه پیشروی به فاو را نمی دهد . هیچ کس باور نمی کرد ، غواص ها بتوانند بدون سر و صدا از اروند عبور کنند ، انواع مین ها را خنثی کنند ، مانع ها را بردارند و بعثی ها را غافلگیر کنند . صدامی ها از ماهواره های آمریکایی می دیدند، سیل رزمنده ها ، با نام راهیان کربلای یک از تمام نقاط ایران به طرف جبهه سرازیر است ، اما فکر می کردند ، عملیات زمستان 64 هم مثل زمستانهای 62 و 63 در منطقه هور العظیم انجام می شود .
دومین فریب بزرگ ایذایی ، یک روز قبل از حمله فاو در جزیره ام الرصاص اروند بود، که فاصله زیادی تا فاو داشت و صدام را مجبور می کند ، نیروهای مستقر در فاو را به جزیره ام الرصاص ببرد .
مسئولان می گویند : فتح فاو مدیون حمله به ام الرصاص است .
بچه ها ، لشکر پنج زرهی و تیپ 111 را به راحتی از صحنه بیرون می کنند . از نیمه روز دوم ، تانک ها و نفربرها جلو می آیند . بچه های مهندسی ، خاکریزی از اروند تا عمق نخلستان می زنند . بچه ها پشت خاکریز پناه می گیرند . تخریب چی های پنج لشکر، جلوی خاکریز را مین گذاری می کنند . توپخانه ها که وارد نخلستان شده اند ، از دیده بان های عراقی ها ، سربازهای عراقی را می زنند .
پایگاه های موشکی ، یکم و دوم و سوم سقوط می کنند .
دسته سعید همراه با همراه نیروهای دیگر ، با مسلسل و کلاش آرپی چی و تفنگ 106 برای پاکسازی می رود . از طرف پایگاه موشکی سه ، گلوله های آتش به طرفمان سرازیر است . پایگاه ، چند نیروی سمج دارد ، که حاضر به تسلیم نیست . تعدادی از بچه ها در جاده فاو – ام القصر شهید می شوند . دسته ها و گروه ها زمین گیر شده اند . سعید دست به ابتکاری می زند . به دسته اش فرمان می دهد ، که مسافتی حدود 200 متر را سینه خیز بروند . بچه ها در حالی که پوست بدنشان از گل و نمک و نیش پشه ها می سوزد ، با کوله بار و اسلحه ، سینه خیز به طرف ساختمان پایگاه می روند تا جایی که دیگر دهنه چهار لول نمی تواند به طرف آنها نشانه گیری کند . به ساختمان که می رسند با فرمان سعید ، پا می شوند و تند و تیز بعثی ها را به رگبار می بندند ...
نیروهای باقی مانده از تیپ 111 و لشکر پنج بعثی به طرف خور عبداله فرار می کنند . صدام به فرمانده هان دستور تخلیه تاسیسات سه پایگاه را داده است . می ترسد بر علیه خودشان استفاده شود . تجهیزات می رود ولی چهار لولها به طرف بعثی های زمین گیر شده ، گرفته می شود و در ساحل خور عبد اله صف بزرگی از فراریان با تجهیزات روسی و آمریکایی و فرانسوی است ، که با عجله سوار هاورکرافت می شوند و فرمانده تیپ 111 با چند فرمانده گردان و افسر کشته شده اند .
نیروهایشان از ترس و اضطراب به باتلاق برخورد کرده اند .
هزار جفت پوتین جفت شده ، نظر رزمنده ها را جلب می کند . معلوم می شود این نیروها در حال استراحت بودند . دسته سعید به طرف باتلاق می دوند . مردانی را با زیر پیراهن سفید در حال فرو رفتن می بینند ، که دست هایشان به امید رسیدن کمک ، در هوا مانده است .
سعید فریاد می زند :
چوب ... طناب ... وسیله ای برای کمک پیدا کنید.
اولین بعثی را سعید با اسلحه کلاش بیرون می کشد . و با کلمات عربی به بقیه اشاره می کند که ، از کمر بند یکدیگر بگیرند و بیرون بیایند . یک بعثی در در حال اغماء است و می گوید :
خیلی هست ... خیلی هست ...
صدای مارش نظامی ، قند در دل بچه های رزمنده آب می کند و صدای رئیس جمهور ایران مو بر بدن بعثی ها راست :
به دولت کویت اخطار می دهیم ، هر چه زودتر جزیزه بوبیان را که در اختیار عراق گذاشته بود ، پس بگیرد ، و گرنه آن جا را هم تصرف می کنیم ...
با سقوط سه پایگاه ، دست صدام از خلیج فارس کوتاه می شود . دیگر هماپیماهایش نمی تواند شهرهای مرزی و کشتی ها و نفت کش های صادراتی ایران را بمباران کند .
روز سوم ، صدام باور می کند فاو را از دست داده است . دو تیپ 3 و 4 از نیروی ویژه ، گارد ریاست جمهوری را از جاده استراتژیک فاو – بصره می فرستد . نیروهای کماندویی تیپ 10 زرهی را هم از جاده فاو – ام القصر برای پشتیبانی گارد به سه راهی کارخانه نمک می فرستد .
هم ایرانی ها و هم عراقی ها ، هم خارجی ها باورشان نمی شود ، سه ساعته فاو آزاد شد و سه روز تا سه راهی کارخانه نمک ... هشتصد کیلومتر ...
واحد منهدسی مجبور است دنبال رزمنده ها بدود و چند ساعت یک بار ، خاکریز جدید بزند .
گارد در پناه تانک های تی 72 جلو می آید . تخریب چی های 5 لشکر ، جلوی سه جاده ، از خاکریز طولانی اروند تا خور عبداله را مین ضد تانک و ضد نفربر، می کارند ...
رزمنده ها پشت خاکریز دو جداره اسلحه به دست کمین کرده اند و چشم به فرماندهان دارند .
باز نویسی
نادره عزیزی نیک