0

داستان هاي كودكانه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

خرگوش با هوش


خرگوش با هوش در جنگل سر سبز و قشنگي خرگوش باهوشي زندگي مي كرد . يك گرگ پيرو يك روباه بدجنس هم هميشه نقشه مي كشيدند تا اين خرگوش را شكار كنند . ولي هيچوقت موفق نمي شدند . يك روز روباه مكار به گر گ گفت : من نقشه جالبي دارم و اين دفعه مي توانيم خرگوش را شكار كنيم . گرگ گفت : چه نقشه اي ؟ روباه گفت : تو برو ته جنگل ، همانجا كه قارچهاي سمي رشد مي كند و خودت را به مردن بزن . من پيش خرگوش مي روم و مي گويم كه تو مردي . وقتي خرگوش مي آيد تا تو رو ببيند تو بپر و او را بگير .گرگ قبول كرد و به همانجائي رفت كه روباه گفته بود . روباه هم نزديك خانه خرگوش رفت و شروع به گريه و زاري كرد . با صداي بلند گفت : خرگوش اگر بدوني چه بلائي سرم آمده و همينطور با گريه و زاري ادامه داد ، ديشب دوست عزيزم گرگ پير اشتباهي از قارچ هاي سمي جنگل خورده و مرده اگر باور نمي كني برو خودت ببين . و همينطور كه خودش ناراحت نشان ميداد دور شد . خرگوش از اين خبر خوشحال شد پيش خودش گفت برم ببينم چه خبر شده است . او همان جائي رفت كه قارچهاي سمي رشد مي كرد . از پشت بوته ها نگاه كرد و ديد گرگ پير روي زمين افتاده و تكان نمي خورد . خوشحال شد و گفت از شر اين گرگ بدجنس راحت شديم . خواست جلو برود و نزديك او را ببيند اما قبل از اينكه از پشت بوته ها بيرون بيايد پيش خودش گفت :‌ اگر زنده باشد چي ؟ آنوقت مرا يك لقمه چپ مي كند . بهتر است احتياط كنم و مطمئن شوم كه او حتما مرده است . بنابراين از پشت بوته ها با صداي بلند ، طوريكه گرگ بشنود گفت : پدرم به من گفته وقتي گرگ ميمرد دهنش باز مي شود ولي گرگ پير كه دهانش بسته است . گرگ با شنيدن اين حرف كم كم و اهسته دهانش را باز كرد تا به خرگوش نشان بدهد كه مرده است . خرگوش هم كه با دقت به دهان گرگ نگاه مي كرد متوجه تكان خوردن دهان گرگ شد و فهميد كه گرگ زنده است . بعد با صداي بلند فرياد زد : اي گرگ بدجنس تو اگر مرده اي پس چرا دهانت تكان مي خورد . پاشو پاشو باز هم حقه شما نگرفت . و با سرعت از آنجا دور شد .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  12:25 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

خرس شكار نشده





دو شكارچي به نام آلفرد و اگوست ، از نزديك جنگلي مي گذشتند تا به منزلگاهي رسيدند نمودند بر يك رباطي ورود كه بر جنگل خرس نزديك بود آن منزلگاه نزديك جنگلي بود كه خرس بزرگي در آن زندگي مي كرد . شكارچيان ديدند كه همه مردم از هيكل بزرگ خرس و پوست با ارزش آن صحبت مي كنند . كه تا حالا هيچ شكارچي موفق به صيد آن نشده است سخن آمد از خرس اندر ميان براشان نمودند تعريف از آن كه در جثه بي حد بزرگ است او بود پوستش پر بها و نكو بسي آمده از شكار آوران كه عاجز بمانند از صيد آن آگوست گفت : ما دو نفر او را به زودي شكار مي كنيم آكوست آن زمان گفت كه ما دو يار به زودي نماييم او را شكار خلاصه از فردا صبح آن دو نفر به جنگل رفتند ، ولي هرچه گشتند از خرس خبري نبود كه نبود گويا آب شده و رفته زير زمين .پس به خانه برگشتند و چند روز بدين منوال گذشت . به جنگل برفتند آن دو جوان پي خرس گشتند هر سو روان قضا را نمودند هر جا گذر نديدند آن روز از خرس خبر ز جنگل سوي خانه باز آمدند بدين حال بودند خود روز چند ماجرا يك هفته ادامه پيدا كرد و آنها در آن منزلگاه ماندند و از صاحبخانه هر چه خوردني لازم داشتند مي گرفتند و به او گفتند : وقتي خرس را شكار كرديم ، پوستش را مي فروشيم و پول جا و غذايمان را مي دهيم بماندند يك هفته در آن رباط ز هر قسم ماكولشان در بساط خريدند از ميزبان نان و آب ندادند وجه طعام و شراب نمودند با او قرار و مدار كه سازيم چون خرس را ما شكار فروشيم پس جلد آن خرس را نماييم مر قرض خود را ادا آن دو صياد خود پسند در روياي خود پوست خرس را فروختند. ولي آن لحظه اي كه خرس را ديدند شجاعت خود را از دست دادند . چون آن خرس از فيل هم بزرگتر بود و گويا كوهي به حركت در آمده باشد . آلفرد كه تفنگ از دستش افتاد و از ترسش به بالاي درختي رفت . اما اگوست كه فرصتي براي بالا رفتن از درخت نداشت خودش را مانند مرده ها روي زمين انداخت و نفس هم نكشيد دو صيا با جرئت و خود پسند كه ناكشته اش پوست بفروختند در آن دم كه ديدند آن پيل تن نمودند گم جرات خويشتن فتاد آلفرد را تفنگش ز دست ز بيمش به بالاي شاخي بجست اگست آن زمان مرد چون خفتگان نياورد بيرون نفس از دهان خرس كه دستش به آلفرد نمي رسيد به سمت اگوست رفت و دماغ و گوشهاي او را بو كشيد و وقتي احساس كرد كه او مرده از آنجا دور شد . اكست با حال پريشان از زمين بلند شد و آلفرد هم از درخت پايين آمد ورا مرده پنداشت ، زو برگشت چو از چشم ايشان بسي دور گشت اكست از زمين جست شوريدبخت بشد آلفرد بر زمين از درخت آلفرد سعي كرد به روي خودش نياورد بعد با پوز خند به اكست گفت : خرسه دم گوشت چي مي گفت ؟ اكوست نگاهي به دوستش كرد و گفت : كه خرس به من گفته تا موقعي كه خرس را نكشته اي ، پوستش را نفروش بگفتا بر او با لب نيمخند چه در گوشت آن خرس بنهاد پند ؟ چنين داد پاسخ كه اين گفت اوست : چو ناكشته اي خر س ، مفروش پوست

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  12:25 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

مكتبخانه


در زمانهاي قديم بچه ها در مكتب خانه درس مي خواندند . روزي بچه ها دور هم جمع شدند و گفتند : اين آموزگار ما هر چند در كار خود استاد است ولي نمي خواهد درسها را به ما خوب بياموزد و با ما راست نيست . بايد به دنبال فرصت مناسبي باشيم تا زشتي اينكار را به او نشان دهيم . روزي مادر يكي ازبچه ها براي آقا ميرزا يك سيني پلو و مرغ بريان و يك شيشه شربت آبليمو هديه آورد . آقا ميرزا خوشحال شد و دو نفر از بچه ها را صدا زد و گفت : اين مرغ و شيشه را به خانه من ببريد و به زنم بدهيد . ولي خيلي دقت كنيد دستمالي كه روي مرغ است كنار نرود ،‌كه مرغ خواهد پريد و به اين شيشه هم كسي لب نزند كه زهر كشنده است . بچه ها سيني را گرفتند و بيرون آمدند . با خود گفتند بهترين فرصت است كه استاد خود را بيدار كنيم . مرغ را خوردند و شربت هم نوشيدند و ظرف خالي را به در خانه آقا ميرزا بردند . وقت ناهار آقا ميرزا به خانه رفت و به زن گفت تا غذا را بياورد . زنش گفت : كدام غذا ، بچه ها فقط يك سيني و شيشه خالي به خانه آوردند . آقا ميرزا عصباني به مكتب رفت و از آن دو شاگرد پرسيد : مرغ و شربت چه شد ؟‌ بچه ها گفتند : آقا ميرزا تو به ما گفتي دقت كنيد تا دستمال از روي مرغ كنار نرود كه مرغ مي پرد ، ما دقت كرديم ولي در ميان راه باد تندي وزيد و دستمال را برد و مرغ هم پريد ، ما هم ديديم ديگر نمي توانيم روي شما را ببينيم و از آن شيشه زهر خورديم تا بميريم ، ولي نمرديم . آقا ميرزا پس از چند دقيقه سكوت گفت : شما درس بزرگي به من داديد و اي كاش با شما راست بودم . قول مي دهم كه روش خود را عوض كنم و چنان كرد .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  12:26 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

بابا برقي و خانه هاي ايراني



يكي از روزهاي گرم تابستان همه در خانه بودند . ناهارشان را خورده بودند . در اين هواي خيلي گرم در يك اتاق خنك يك چرت خيلي مي توانست لذت بخش باشد . ولي تازه خوابشان برد كه برق قطع شد . ديگه خوابيدن خيلي سخت بود . با اين گرما كه نمي شد خوابيد . چون در يك مدت كوتاه كم كم خنكي اتاق تبديل به يك گرماي طاقت فرسا مي شد . دختر كوچولو پيش خودش فكر كرد كه مردم قبل از اختراع برق و توليد اين كولرهاي خنك كننده چكار مي كردند . هنوز مشغول فكر كردن بود كه بابا برقي را كنار خود ديد . بابا برقي كه كه متوجه سوال دخترك شده بود آمده بود تا او را راهنمايي كند . بابا برقي گفت : عزيزم قديمها مردم راه هاي مناسبي براي حل اين مشكلات خود داشتند . نحوه ساخت خانه ها خيلي به آنها كمك مي كرد . در آن زمانها ديوارهاي خانه ها خيلي كلفت بود . و قطر آن 50 سانتيمتر و يا بيشتر بود . اين قطر زياد ديوارها در كنترل دماي اتاق موثر بود . زيرا در زمستان سرما به داخل كمتر نفوذ مي كرد و در تابستان جلوي گرما را مي گرفت . اين دفعه كه به ديدن مراكز تاريخي رفتي به قطر ديوارهايش دقت كن . مخصوصا جاهاي كه در و پنجره هست عمق ديوارها كاملا مشخص است عامل ديگر پنجره ها بودند . در آن زمان پنجره ها كوچكتر بود و مدل آنها ساده بود و اين سبب مي شد كه ساخت آنها راحتتر باشد .حتي گاهي پنجر هاي كوچك با شيشه هاي رنگي نه تنها در كنترل حرارت موثر بود بلكه نماي زيبايي به ساختمان مي داد . امروزه بعلت افزايش روشنائي از پنجره هاي بزرگتري در ساختمان استفاده مي شود كه اين سبب انتقال حرارت بين داخل و خارج ساختمان مي شود . و مشكل بدتري كه وجود دارد مدلهاي گوناگون پنجره ها و عدم دقت كافي براي ساخت پنجره ها باعث مي شود كه فاصله هاي زيادي بين درزهاي پنجره ها و در ها وجود داشته باشد و كمتر مردم به اين مسئله مهم دقت مي كنند . اين درزها كوچك عملا باعث ورود هواي سرد در زمستان به داخل ساختمان و در تابستان خروج هواي سرد از اتاق به خارج از ساختمان مي شود . همچنين مردم قديم از حصير براي جلوگيري تبادل حرارت از طريق پنجره ها استفاده مي كردند ودر ساعاتي كه آفتاب شديد مي شد اين حصير ها را پايين مي آوردند . اين حصيرها يك روشناي ملايم و لطيفي در منزل ايجاد مي كرد كه آرامبخش بود و جلوي ورود گرماي شديد آفتاب را در ساعات گرم روز مي گرفت . در قديم مردم به ايجاد محيط سبز در اطراف منزلشان اهميت مي دادند و در حفظ و نگهداري آن كوشا بودند . ولي امروزه مردم به اين امر دقت كافي نمي كنند . درختهاي زيادي در اطرافشان به مرور زمان در اثر بي دقتي و آبياري از بين مي روند . درختهاي بلند با ايجاد سايه در خنك نگهداشتن محيط موثر هستند . همچنين استفاده از بادگيرها و وجود حوض ها و فواره هاي وسط خانه ها در خنك كردن آن نقش داشتند . اگر شما مسافرتي به كاشان كني و از بناهاي تاريخي آن ديدن كني متوجه مي شوي كه خانه ها داراي زيرزمينهاي وسيع و بزرگي براي استراحت بودند . چون در زيرزمينها نور كمتري وارد ساختمان مي شد حتي در قسمتهائي از اين زيرزمينها كه با كلي پله پايين ميرفتي ديگر نوري وجود نداشت و درجه حرارت ممكن بود به صفر برسد و براي نگهداري مواد غذائي از اين مكانها استفاده مي كردند . خلاصه امروزه زندگي ما ، خانه هاي ما خيلي تغيير كرده ، ديوارها ي نازك و شيشه هاي بزرگ ، زندگي در طبقات بالاي ساختمانها ،ما را دچار مشكل كرده . البته ممكن است فكر كني مردم در كشورهاي اروپايي اين مشكلات را ندارند ? بايد گفت : آنها تدابير خاصي براي كارهاي خود دارند ولي ما به اين نكات دقت نكرديم و فقط ظاهر آنها را مي بينيم . استفاده از عايقهاي حرارتي در كف و حتي ديوارهاي ساختمانها باعث رفع مشكل قطر ديوارها در ساختمان مي شود ولي اكثر سازندگان ساختمانها براي سود بيشتر خود از استفاده از اين عايق ها خودداري مي كنند . ساخت درست پنجر ها و دربها كه درزهاي آن اينقدر باز نباشد كه يك انگشت داخل آن برود ، خيلي موثر است . تازه بعد از ساخت خوب و دقيق پنجره ها بايد از درزگيرها ، جلوي آن مقدار هواي كمي كه از اين درزها عبور مي كند را بگيريد . كاشت درختهاي سايه دار كنار پنجر هاي جنوبي و غربي ساختمان مي تواند هزينه هاي سرمايش منزل را در تابستات به ميزان قابل ملاحظه اي كاهش دهد . استفاده از سايه بانهاي متحرك جديد ( بجاي حصير هاي قديمي ما )‌مي تواند به طبقات بالاي ساختمان خيلي كمك كند . راستي يادت نره كه دستگاه تهويه مطبوع مركزي را در فاصله زماني مناسب سرويس و تنظيم شود . يا حتي در مورد كولرهاي آبي تميز بودن پوشالها كمك موثري در خنك كردن مي كند . يك پوشال كثيف كه كلي خاك روي آنرا گرفته موجب مي شود كه شما مجبور باشيد بيشتر كولر خود را روشن نگهداريد . اگر از دستگاه تهويه مركزي در خانه استفاده مي كنيد بهتر است از دستگاهي كه مناسب اندازه خانه اتان است استفاده كنيد . استفاده از دستگاهاي بزرگتر رطوبت هوا را كاهش مي دهد و تازه كلي بايد هزينه برق متحمل شويد . بهرحال اميدوارم كه با كاشت درخت ، استفاده از سايه بانهاي متحرك و سرويس به موقع دستگاه تهويه ، شما بتوانيد به مصرف بهينه سوخت و استفاده درست از منابع و انرژي كمك كنيد . دخترك از عمو برقي پرسيد . عمو برقي نطرتان در مورد اينكه به خانه هاي ساخته شده از نظر رعايت نكاتي كه گفتيد امتياز بدهند تا سازندگان در ساخت خانه هايشان دقت كنند . چيست ؟ يعني، آيا در كف ساختمان عايق حرارتي گذاشته اند؟‌ يا آيا ساخت در و پنجر ها خوب است؟ يا شيشه ها دو جداره باشند ؟و يا خيلي از نكاتي كه شما بيشتر وارد هستيد . عمو برقي گفت‌ : آره عزيزم پيشنهاد خوبي هست . اميدوارم روزي پيشنهاد تو عملي شود . در همين لحظه برق آمد و بابا برقي از دخترك خداحافظي كرد . و به او قول داد كه باز هم به او سر بزند و نكات مهم ديگري را به او آموزش بدهد . شما فكر مي كنيد دخترك بعد از ياد گرفتن اين اطلاعات فرداي آن روز با كمك والدينش چه كارهاي انجام دادند

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  12:26 AM
تشکرات از این پست
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

كلاه فروش

يكي بود و يكي نبود ، مردي بود كه از راه فروش كلاه زندگي مي كرد . روزي شنيد كه در يكي از شهرها كلاه طرفداران زيادي دارد . براي همين با تمام سرمايه اش كلاه خريد و به طرف آن شهر راه افتاد . روزهاي زيادي گذشت تا به نزديكي آن شهر رسيد . جنگل با صفائي نزديكي آن شهر بود و مرد خسته تصميم گرفت كه آنجا استراحت كند . كلاه فروش در خواب بود كه باصدايي بيدار شد با تعجب به اطرافش نگاه كرد و چشمش به كيسه كلاه ها افتاد كه درش باز شده بود و از كلاه ها خبري نبود مرد نگران شد دور و بر خود را نگاه كرد تا شايد كسي را ببينند ولي كسي را نديد . ناگهان صدائي از بالاي سر خود شنيد و سرش را بلند كرد و از تعجب دهانش باز ماند . چون كلاه هاي او بر سر ميمونها بودند . مرد با ناراحتي سنگي به طرف ميمونها پرت كرد و آنها هم با جيغ و هياهو به شاخها هاي ديگر پريدند . مرد كه از اين اتفاق خسارت زيادي ديده بود نمي دانست چكار كند ، زيرا بالارفتن از درخت هم فايده نداشت چون ميمونها فرار مي كردند . ناراحت بود و به بخت بد خود نفرين فرستاد . پيرمردي از آنجا عبور مي كرد ، مرد كلاه فروش را غمگين ديد از او پرسيد : گويا تو در اينجا غريبه اي ! براي چه اينقدر غمگين هستي . پيرمرد وقتي ماجرا را شنيد به او گفت : چاره اينكار آسان است آيا تو كلاه ديگري داري ؟‌ مرد كلاه فروش ، كلاه خود را از سرش در آورد و به پيرمرد داد . پيرمرد كلاه را بر سرش گذاشت و مثل ميمونها چندبار جيغ كشيد و بعد كلاه را از سر برداشت و در هوا چرخاند و بعد آنرا بر زمين انداخت . مرد كلاه فروش خيلي تعجب كرد ولي مدتي گذشت و ميمونها نيز كار پيرمرد را تقليد كردند و كلاه را از سرشان به طرف زمين پرتاب كردند . كلاه فروش با خوشحالي كلاه ها را جمع كرد و از تدبير و چاره انديشي مناسب آن پيرمرد تشكر كرد . هديه اي براي تشكر به پيرمرد داد و به راه خود ادامه داد .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
سه شنبه 21 دی 1389  12:27 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها