0

مناطق جنگی

 
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

مناطق جنگی

فکه

 

ماجرای فکه دو روایت متفاوت دارد و نه تنها متفاوت که متضاد روایتی حاکی از شکست و روایتی  سرشار از پیروزی و شگفت، که در اینجا هر دو روایت منطبق بر واقع است. آری فکه یادآور شکست است شکست یک حرکت نظامی. تلاشی که به فتح خاک منجر نشد و از طرف شاهد یک پیروزی خیره‌کننده است پیروزی ارزش‌های بلند الهی و انسانی. فکه از یک سو محل فرو افتادن اجساد و از سویی دیگر خاستگاه عمیق‌ترین و شورانگیزترین گرایشات ربانی انسان است، درست مثل کربلا.

روایت اول

فکه نام منطقه‌ای است واقع در شمال غربی استان خوزستان که از غرب به خط مرزی ایران و عراق، از شمال به منطقه چنانه و از جنوب به منطقه چزابه محدود می‌شود. فکه یکی از محورهای اصلی تجاوز ارتش عراق به شمال خوزستان بود. عراقی‌ها با عبور ازاین محورها توانستند خود را تا کنار رودخانه كرخه برسانند و به جاده اهواز- اندیمشک نزدیک شوند. در آغاز جنگ وقتی فکه سقوط کرد پاسگاه‌های واقع در آن محاصره شدند و نیروهای مستقر در آنها با زدن به بیابان عقب‌نشینی کردند. اما تعدادی در هنگام عقب‌نشینی راه را گم کرده و در اثر تشنگی شهید شدند.

در طول نبرد 8 ساله، دو عملیات وسیع نظامی و دو عملیات محدود در منطقه فکه به اجرا درآمد، عملیات‌های والفجر مقدماتی در بهمن 1361 و والفجر یک در فروردین ماه 1362 به عنوان حرکت‌های بزرگ نظامی جمهوری اسلامی ایران در تاریخ دفاع مقدس تیپ شده است و عملیات‌های ظفر 4 و عاشورای 3 که به ترتیب در تیرماه و مرداد ماه 1364 انجام شد، حرکت‌های محدودی بود که صرفاً به منظور انهدام یگان‌های رزمی دشمن در منطقه به مرحله اجرا درآمد.

عملیات والفجر مقدماتی با هدف تصرف پل غزیله و دستیابی به شهر العماره راس ساعت 30/21 روز 18/11/61 به اجرا در آمد. گرچه در این عملیات یگان‌های زرهی عراق در برابر دلاور مردی رزمندگان متحمل آسیب شده اما در نهایت نیروهای خودی ناچار به عقب‌نشینی شدند. دوماه بعد در روز 21/1/62 عملیات والفجر یک در منطقه شمالی فکه و با هدف تهدید شهر العماره آغاز شد و بعد از چند روز بدون دستیابی به اهداف از پیش تعیین شده خاتمه یافت. در عملیات ظفر 4 و عاشورای 3 نیز که در تابستان 1364 در منطقه فکه به اجرا در آمد دستاورد چشمگیری به همراه نداشت. این همه ماجرای نظامی فکه است.

روایت دوم

وقتی قدم به خاک فکه می‌گذاری و نگاهت را روی تپه‌ها و رملستان‌های آن می‌لغزانی، بهت و حیرتی غریب فضای دلت را می‌گیرد. غمی بزرگ بر جانت می‌افتد و احساس حقارت همه وجودت را تحت تأثیر قرار می‌دهد. یک بیابان و چند تپه ماهور و فرشی از سیم خاردار و مین و باد گرمی که آرام آرام در پیچ وخم تپه‌ها در حرکت است. نه، اینها نمی‌تواند آدمی را تا این حد درماتم خویش بنشاند. عطر دل‌انگیزی که در این فضا می‌پیچد از خاک و آهن نیست. این شن‌های روان نمی‌توانند ژانوان هستی آدمی را این چنین به لرزه افکنند باید چشم و گوش دیگر داشت و با احساسی دیگر به دنبال ماجرا بود. فضای سنگین فکه، یادگار ارواح بلندی است که سالیان پیش همه عشق را به شهادت جانبازی خویش فرا خواندند انسان‌های پاک که حلاج وار با خون خویش وضوی عشق کردند و سر به سجده شکر بردند. این است اصل ماجرا. این است راز بزرگ سرزمین شن‌های روان، این است فکه.

شواهد و قراین اینگونه نشان می‌دهد که درصد زیادی از رزمندگان دشت فکه نوجوانان بوده‌اند و اکثر شهدایی که بعداً در عملیات تفحص از این سرزمین کشف شدند نیز از سن و سال کمی برخوردار بودند. ماجرا آنگاه شنیدنی می‌شود که با روحیات و گرایش‌های معنوی آنان قبل از عملیات آشنا شدیم. به اعتراف همه فرماندهان و آنهایی که سالیان سال در عملیات‌ها حضور داشتند، حالات معنوی و روحانی موجود رد میان رزمندگان فکه در کمترین عملیاتی مشاهده شده است. سید حسین سید مراد شهادت می‌دهد:

خدا شاهد است این را بدون هیچ بزرگ‌نمایی و غلوی می‌گویم. من می‌دانستم که عملیاتی که پیش‌رو داریم خیلی سخت است و طاقت فرسا اما وقتی به چهره معصوم بچه‌ها خیره می‌شدم و یا هق هق گریه‌های نیمه شب آنها را می‌شنیدم روحیه می‌گرفتم. با اینکه کم سن و سال بودند اما همه آرزویشان این بود که خدا آنها را ببخشد و شهادت را نصیبشان کند.

عبدالمجید حلمی نیز از حال و هوای شهادت در عملیات والفجر مقدماتی خاطره‌ای دارد:

روز عملیات یکی از بچه‌های اطلاعات آمد پیشم و گفتم می‌خواهم بروم عروسی کنم.

 شما یک فرصتی به من بده. مانده بودم چه تصمیمی بگیرم. مرخصی‌ها لغو شده بود. به این نتیجه رسیدم که بگویم برود. راه افتاد و رفت. بین راه بچه‌های گردان را دید. از آنها پرسیده بودمی خواهید کجا بروید آنها گفته بودند کجای کاری امشب عملیات است تو نمی‌دانی، سراغ من آمد شروع کرد به دعوا و گفت تو که می‌دانستی عملیات است چرا به من مرخصی دادی... نمی‌خواهم بمانم رفت جلو و صبح شنیدم شهید شد. در جریان عملیات والفجر مقدماتی تعداد زیادی از نیروها درون یکی از شیارها که از تلاقی دو تپه ماهور تشکیل شده بود در محاصره عراقی‌ها گرفتار می‌شوند. داخل شیار با مین‌های و المری فرش شده است. تعدادی از بچه‌ها در برخورد با مین به شهادت رسیده و تعدادی مجروح می‌شوند. مابقی سعی می‌کنند در سینه‌کش تپه‌های رملی پناه‌گیرند سنگرهای کمین دشمن که بر روی شیار تسلط کامل داشته‌اند باران گلوله را راهی شیار می‌کنند. هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده می‌شود. با این حال رزمندگان محاصره شده 3 روز در بدترین شرایط مقاومت می‌کنند. در پایان سیل گلوله، خمپاره و شلیک‌های تانک و دوشکا قامت‌های برافراشته شیار را در خاک و خون می‌غلتاند، بعد از چند روز وقتی عراقی‌ها وارد شیار می‌شوند سراغ مجروحین رفته و بسیاری از آنان را به شهادت می‌رسانند. اما یکی از حزن‌انگیز‌ترین و در عین حال زیباترین پرده نمایش فکه، ماجرای گردان حنظله است. سیصد تن از رزمندگان این گردان درون یکی از کانال‌ها به محاصره نیروهای عراقی در می‌آیند. آنها چند روز و صرفاً با تکیه بر ایمان سرشار خود به مبارزه ادامه می‌دهند و به مرور همگی توسط آتش دشمن و یا عطش مفرط به شهادت می‌رسند. عراقی‌ها مدام به وسیله بلندگو از آنها می‌خواهند که خود را تسلیم کنند اما هر بار که صدای بلندگو به هوا برمی‌خیزد فریاد تکیبر بچه‌ها فضا را عطر آگین می‌کند. شهید علی محمودوند و از بازماندگان کانال حنظله این گونه روایت می‌کند:

مهمات کم داشتیم. بچه‌ها توی خاک و خل دنیال چهار تا فشنگ‌کلاش می‌گشتند. به علت عمق زیاد پیشروی ما، از آتش پشتیبانی توپخانه و این‌جور چیزها خبری نبود. یک هفته مقاومت کرده بودیم، مخصر آب کمپوت‌های باقی مانده جیره‌بندی شده بود. تشنگی و گرسنگی پیدا می‌کرد محاصره هم شده بودیم. نور علی نور... اما هر وقت صدای بلند گوهان دشمن بلند می‌شد بچه‌ها با آخرین رمقی که در وجودشان مانده بود همصدا می‌شدند و تکیبر می‌گفتند. می‌دانی؟ من یکی تا زنده‌ام صدای درهم پیچیده دعوت به تسلیم بند گوهای دشمن و تکیبرهایی که از لب‌های قاچ قاچ شده و تفتیده بچه‌ها خارج می‌شد را فراموش نمی‌کنم.

آری عطش واژه‌ای است که با وادی فکه عهده دیرینه دارد. عطش عجین همیشگی رمل‌ها و تشنگی اذن خول سرزمین شن‌های روان است. جعفر ربیعی از همنشینی با عطش به هنگام مجروحیتش می‌گوید:

صبح روز چهارم از شدت تشنگی به شبنم‌هایی که روی علف‌های هرز نشسته بود روی آوردم. لب خشک و ترک خورده را به قطره‌های شبنم نوک علف‌ها چسباندم ولی این مقدار حتی نتوانست لب‌های خشک مرا ترکند تا چه رسد به رفع عطش آفتاب در ادامه حرکت خود آرام آرام به بالای سرم رسید. تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده خود را به بالای سر جنازه‌ای که در 3متری‌ام افتاده بود برسانم. امید داشتم که در قمقمه‌ای  که به فانسقه‌اش بسته بود آب باشد... یا هر مشقتی بود خود را به جنازه رساندم و با دندان قمقمه را از فانسقه بیرون آوردم. قمقمه را بین دو ساعد دستم قرار داده و با دندان در آن را باز کردم اما به محض اینکه خواستم قمقمه را به دهانم نزدیک کنم از دستم رها شد و به زمین افتاد و آب آن جاری  شد. حسرت آب از دست رفته تمام وجودم را گرفت. چشمانم تحمل دیدن این صحنه را نداشت. رمل‌ها خیلی سریع آب را مکیده بودند.

اکنون پس از سال‌ها وقتی یا به فکه می‌گذاری و فارغ از هر چیزگوش جان به سکوت مرموز آن می‌سپاری هنوز می‌شنوی ترنم شهدایی که از کنج تپه‌ای، زاویه‌ کانالی و لا به لای میدان مینی تو را به وفاداری و استقامت فرا می‌خوانند.

 

 

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:19 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

سوسنگرد

مدتی بود که خبر درگیری در مرز ایران و عراق دهان به دهان می‌گشت. مردم روستاها و شهرهای نزدیک مرز، پیش از این هم خبرهای درگیری مرزی را شنیده یا دیده بودند. به همین دلیل بود که پس از مدتی همه سر و صداها برای‌شان عادی شد. ولی این پایان کار نبود و جنگ بی‌آنکه آنها باور کنند، روز به روز نزدیک‌تر می‌شد. علاوه بر درگیری‌های مرزی، خبرهای ناگواری هم از شهرهای جنوبی به گوش می‌رسید: پخش سلاح در میان مردم بمب‌گذاری، آتش زدن لوله‌های نفت و...

درگیری در مرزها ادامه داشت. مرزداران، چشم به آن سوی سیم‌خاردارها دوخته بودند. آنها بارها به مسوولین وقت خبر داده بودند که عراقی‌ها در آن سوی مرز دست به تحرک زده‌اند اما جوابی نیامد و یا سرپوش روی مساله گذاشتند. حدود ساعت ده صبح 31 شهریور 1359 به سرلشگر وفیق السامرایی- از فرماندهان ارشد عراقی- دستوری رسید. از او خواسته شد پیش از ساعت دوازده به مرکز اصلی فرماندهی جنگ برود. راس ساعت دوازده- یک بعدازظهر به وقت ایران- 192 هواپیمای جنگنده نیروی هوایی عراق به طرف اهداف خود در ایران پرواز کردند. در همین حال، صدام حسین وارد شد. او چفیه قرمزرنگ به سر داشت و یک نوار قشنگ به دور کمربسته بود. وزیر دفاع به صدام احترام گذاشت و گفت، سرور من، جوان‌ها بیست دقیقه پیش پرواز کردند. صدام در حالی که لبخند پیروزمندانه‌ای بر لب داشت، گفت: نیم ساعت دیگر کمر ایران را خواهیم شکست.»

رژیم بعث عراق، پیش از حمله به ایران، نام برخی از شهرهای خوزستان را به عربی تغییر داده بود. با این تدبیر می‌خواست مردم منطقه را با خود همسو کند. به این ترتیب، نام خرمشهر را «محمره»، آبادان را «عبادان» و سوسنگرد را به «خفاجیه» تغییر داده بود.

جبهه خوزستان به لحاظ شکل زمین و موقعیت به سه منطقه شمالی، میانی و جنوبی تقسیم شد. جبهه میانی خوزستان، منطقه عمومی دشت آزادگان بود، از بخشداری حمیدیه در 25 کیلومتری شمال غربی اهواز شروع و به سمت غرب امتداد می‌بافت شهرستان سوسنگرد مرکز فرمانداری دشت از آزادگان و شهرهای بستان، هویزه و حمیدیه در این محدوده قرار دارند. مهم‌ترین جبهه منطقه، محور حلفابیه به سوی چزابه، بستان، سوسنگرد، حمیدیه و اهواز است. با حمله عراقی‌ها در 31 شهریور، عناصر تیپ صد زرهی لشگر 92 اهواز، مستقر در پاسگاه‌های صفریه و سوبله، نتوانستند حملات دشمن را دفع کنند و به ناچار به عقب رانده شدند. عراقی‌ها موفق شدند روی رودخانه کرخه و رسیم، پل شناور نصب کنند. به این ترتیب، بستان به طور کامل سقوط کرد، آنها با پیشروی در محور بستان- سوسنگرد، این شهر را از سمت غرب مورد تهدید قرار دادند. آنها با عبور از کرخه کور، به قصد حمیدیه  و سوسنگرد، در دو ستون پیشروی کردند و روز هشتم مهر به حاشیه جنوبی حمیدیه و سوسنگرد رسیدند. در این زمان، عناصری از دشمن وارد سوسنگرد شدند و ویرانی و خرابکاری بسیار به جا گذاشتند.

زهرا جرفی آن روزها هشت ساله بود و چیزی از جنگ نمی‌دانست.

او روزی را که عراقی‌ها وارد شهر شد. خوب به یاد دارد: «یک روز صبح که از خواب بلند شدیم، دیدیم مردم گروه گروه در حال بیرون رفتن از شهر هستند.  مدتی بعد، شهر خلوت شد. برخلاف انتظارمان، کمی بعد صدامیان با تصرف مناطق، به سوی سوسنگرد هجوم آوردند و وارد شهر شدند. آن روز، نظامیان عراقی به کسی رحم نکردند. غارت کردند، کشتند و مردم بی‌گناه را به اسارت بردند.»

«مهند» جزو اولین سربازان عراقی بود که پایش به آسفالت خیابان‌های سوسنگرد رسید. او در خاطرات خود، هنگامی که در اردوگاه اسرای عراقی در ایران به سر می‌برد، می‌نویسد: «در مدخل شهر، چند پاسدار را دیدم پاسداران با مشاهده ما به سرعت خودشان را در کوچه‌ای مخفی کردند. به سرعت نزد نیروها در آن طرف خیابان رفت. در همین حال از پنجره خانه‌ای نارنجکی به بیرون پرتاب شد. گروهبان سومی ‌داشتیم به نام «عبدالامیر خشام» اهل ناصریه، رو کرد به من و گفت: بیا با هم برویم داخل خانه. داخل کوچه شدیم و با شکستن در به خانه رفتیم. در یکی از اتاق‌ها، کنار پنجره، پیرمردی روی صندلی نشسته بود. یک پا هم نداشت. اولین چیزی که نظرم را به خود جلب کرد، شال سبزدور گردن پیرمرد بود. گروهبان عبدالامیر پس از من وارد اتاق شد. پیرمرد با چشمان باجذبه‌اش نگاهمان می‌کرد. گروهبان عبدالامیر جلوتر رفت و مقابل پیرمرد ایستاد.

پیرمرد یکریز نگاهش کرد. گروهبان کلاشینکف خود را بالا آورد. بعد دهانه لوله را روی سینه پیرمرد جا به جا کرد. لحظات به سختی سپری شد. ناگهان پنج یا شش گلوله از کلاشینکف گروهبان عبدالامیر در سینه پیرمرد نشست. از خانه خارج شدیم. هنوز نیمی از کوچه را طی نکرده بودیم که یکی از مدافعان شهر از پشت بام رو به روی کوچه نمایان شد. گروهبان عبدالامیر او را دید و خواست به طرف او شلیک کند. اما دیر شده بود و گلوله‌‌ای بر پیشانی او نشست. مغز گروهبان را دیدم که به در و دیوار و حتی لباس‌هایم پاشید.»

وقتی  بار دوم عراقی‌ها به سوسنگرد حمله کردند. دکتر مصطفی چمران با شنیدن خبر احتمال سقوط شهر برآشفت. سوسنگرد اهمیت خاصی داشت و معبر حمیدیه- اهواز بود. چند روزی بود که عراقی‌ها، شهر را محاصره کرده بودند. روز 26 آبان 1359، دکتر چمران که فرماندهی نیروهای چریکی نامنظم را بر عهده داشت، برای آزادی سوسنگرد حرکت کرد. او با خود این طور زمزمه می‌کرد: «هجوم برای آزاد کردن سوسنگرد، برای در هم شکستن کفر و ظلم و جهل، برای بیرون راندن ظلم صدام کثیف، برای نجات جان صدها نفر از بهترین دوستان محاصره شده، برای پاک کردن لکه ذلت از دامن خوزستان، برای شرف، برای افتخار، برای انقلاب و برای ایمان.»

چمران شروع به سازماندهی نیروهایش کرد. گروه بختیاری، بیشترشان از صنایع دفاع بودند. چمران آنها را از جنگ‌های کردستان می‌شناخت. گروه فداکاری که تجربه نبرد هم داشتند. چمران آنها را مسوول جناح چپ کرد. آنها نود نفر بودند. گروه دوم متشکل از نیروهای بومی و محلی بود مسوولیت آنها با محمد امین‌هادوی بود. آنها از طرف چمران ماموریت داشتند از کنار رودخانه کرخه،( کانال کم عمقی هم برای مخفی شدن داشت)، مسیر را پیموده و از شمال شرقی وارد سوسنگرد شوند. این گروه، موفق شد خود را زودتر از گروه‌های دیگر به شهر برساند. گروه دوم و سوم مستقیماً تحت فرماندهی مصطفی چمران بود. چمران قصد داشت با گروه خود، از میان دو گروه چپ و راست، به طور مستقیم به سوسنگرد وارد شود. دکتر چمران نیروهایش را تقسیم کرد. چند نفر را سیصد متر جلوتر فرستاد. چند نفر از چپ  وعده‌ای هم از راست حرکت کردند.

«نیمی از راه ابوحمیظه به سوسنگرد را طی کرده بودیم. هر لحظه بر سرعت خود اضافه می‌کردیم. ناگهان متوجه تانکی شدم که از طرف شمال و زیر رودخانه کرخه، به سرعت به طرف ما می‌آمد. به نیروهایم فرمان دادم که سنگر بگیرند. در همین حال، یکی از نیروها را با آر. پی. جی به شکار تانک فرستادم. به حرکت‌مان ادامه دادیم. تقریباً به نزدیکی شهر رسیده بودیم. با دیدن درختان خارج از شهر، به پیروزی نزدیک می‌شدیم. ناگهان گرد و غبار زیادی از طرف شمال شرقی شهر بلند شد. از میان گرد و غبار، هیکل آهنین و غول پیکر تانک‌ها و ادوات زرهی دشمن نمایان شد. مسیر آنها دقیقاً به طرف ما بود. آنها به طرف ما می‌آمدند. در حالی که پشت سرتانک‌ها سربازان مسلح عراقی موضع گرفته و پیش می‌آمدند. در همین حال فکری به خاطرم رسید، عملیات انتحاری. کاری که در لبنان هم زیاد انجام داده بودم، تصمیم خود را گرفتم. با تغییر مسیر با سرعت به طرف سوسنگرد راه افتادم! «اکبر چهره قانی» دست مرا خواند و همراهم شد. کمی بعد، اسدالله عسگری هم به ما ملحق شد. سه نفری به طرف سوسنگرد حرکت کردیم و بقیه مردم به طرف مشرق.»

اندکی بعد، عراقی‌ها سه نفر را دیدند که در مقابل‌شان، به طرف سوسنگرد می‌روند، حواس دشمن متوجه این گروه سه نفره شد. بقیه را رها کردند و هجوم خود را متوجه آنها کردند. نیت دکتر چمران برآورده شد.

«فاصله بین‌مان هر لحظه کمتر می‌شد. تا این که به نزدیکی جاده آسفالت سوسنگرد رسیدیم، اوضاع وخیم‌تر می‌شد. دنبال سنگر امنی می‌گشتیم تا آن‌جا کمین کنیم، فرصتی نبود. مجبور شدم خودم را پشت تل خاکی به ارتفاع 50سانتی‌متر بیندازیم. اکبر طرف چپم و عسگری هم در طرف راستم، روی زمین دراز کشیدند. ناگهان چهار تانک و زرهپوش آمدند روی جاده سوسنگرد کماندوهای عراقی هم شروع به تیراندازی کردند و همزمان، از سه طرف ما را محاصره کردند. چپ و راست گروه سه نفره‌مان با فاصله ده متر کماندوها سنگر گرفتند و تیراندازی خود را آغاز کردند. اکبر در همان لحظات اول به آرزویش رسید. چرخیدم و به سرعت چپ و راستش را به رگبار بستم تا از نزدیک شدن آنها جلوگیری کنم.

با یک حرکت  سریع، خودم را به طرف دیگر برجستگی انداختم بلافاصله عراقی‌ها دو طرف را به رگبار بستند. دشمن مجبور به عقب‌نشینی شد. یک آن احساس کردم که هدف تانکی قرار گرفته‌ام. نگاهی به تانک‌های پشت سر انداختم. یکی‌شان را دیدم که مرا نشانه گرفته. خود را به طرف دیگر سنگر پرت کردم. در همان لحظه گلوله توپ یا موشکی به جای قبلی‌ام خورد. آتش انفجار شدیدی بلند شد که تا حدود ده متری به آسمان شعله کشید. احساس درد کردم. نگاهی به پاهایم انداختم. تکه‌ای آهن داغ و سنگین به پای چپم خورده بود و خون فواره زد بیرون. به سرعت، به طرف برجک تانک‌ها و نفربرها رگبار بستم.

باور کردنی نبود. هر چهار تانک و نفربر از پیشانی جاده پایین رفتند و از صحنه نبرد گریختند. داشتم  با گروهی از عراقی‌ها، در سمت راستم می‌جنگیدم، ناگهان متوجه عراقی‌ها سمت چپ شدم که به نزدیکی‌ام رسیده و مرا نشانه گرفته بودند. به طرف آنها رگبار بستم. در همین حال و برای بار دوم زخمی شدم و باز هم پای چپم گلوله‌ای از پایین ران وارد پایم شده و از بالا خارج شده بود.»

نبرد به اوج خود رسیده بود. رگبار گلوله‌ها به طرف چمران می‌بارید. چریک پیر به سرعت می‌غلتید، می‌خزید و از نقطه‌ای به نقطه دیگر می‌رفت و با رگبار تعدادی را زمین می‌انداخت. به قول خودش؛ رقصی چنین میانه می‌دانم آرزوست. چمران در حین جنگ تن به تن، با پای مجروح خود چنین راز و نیاز می‌کرد: «ای پای عزیز، ای که همه عمر وزن من را تحمل کرده‌ای و از کوه‌ها، بیابان‌ها و راه‌های دور گذرانده‌ای... اکنون که ساعت آخر من است، از تو می‌خواهم که با جراحت و درد مدارا کنی و مثل همیشه، چابک و توانا باشی و مرا در صحنه نبرد، ذلیل و خوار نکنی...» به راستی که همین شد و پای مصطفی، او را تنها نگذاشت: «همچنان در مقابل رگبار گلوله‌ها جا به جا می‌شدم. در همین حال، از پشت برجستگی تل خاک که جایگاه مطمئنی برایم شده بود متوجه سمت چپ شدم، در فاصله ده متری‌ام، چند نفر زانو زده و به طرفم نشانه گرفته بودند. لباس نظامی تن‌شان نشان از نیروهای مخصوص داشت. به سرعت روی زمین خوابیدم و با یک رگبار، آنها را بر زمین غلتاندم. ناگهان یکی‌شان فریاد زد: یا اخی، آن چند عراقی لاتضرب... گول حرفش را نخوردم ناسلامتی بیش از 50 سال داشتم. بنابراین، با یک رگبار جانانه دعوتش را لبیک گفتم. سرانجام فرمانده عراقی‌ها، دستور عقب‌نشینی صادر کرد. نیروهای عراقی بیش از حد معطل شده بودند و نمی‌توانستند بیش از این معطل شوند.» مصطفی در کمال غرور، مشاهده کرد که عراقی‌ها با تمام امکانات از دو طرف شروع به حرکت کردند. آنها به طرف جنوب می‌رفتند.

آخرین کامیونی که می‌خواست رد بشود. حدود ده پانزده سرباز به همراه داشت. ده متر با مصطفی فاصله داشت. فکری مثل برق از سر او گذشت، رگباری به طرف آنها بست و سربازها پیاده شدند و پا به فرار گذاشتند. حدود نیم ساعت بعد، دیگر کسی آن جا نبود.

«صدای دور شدن و همهمه آنها را می‌شنیدم ولی باز هم تأمل کردم. باید مطمئن می‌شدم کسی آن جا نیست. به یاد دوستانم بودم. به طرف اکبر رفتم اما می‌دانستم که ... صدایش کردم ولی جوابی نشنیدم. غم سنگینی بر سینه‌ام نشست. سینه‌خیز به طرف عسگری رفتم. صدایش کردم. باور کردنی نبود. عسگری زنده بود و جوابم را داد. او زیر بوته‌ها پنهان شده بود و عراقی‌ها در تمام مدت متوجه او نشدند. به عسگری گفتم به طرف اکبر برود. ناگهان صدای ناله او بلند شد و بر سر و روی خود زد. عسگری با دیدن پای مجروح و خونین من بی‌تاب شد. به او گفتم که آرام باشد و به طرف تانکی که لوله‌اش پیدا بود، برود، از زیر تونل جاده و سینه‌خیز. بعد به عسگری گفتم ماشین عراقی را آماده کند تا به بیمارستان برویم...»

ساعت 12 بود و گرو‌ه‌های دیگر برای آزاد سازی سوسنگرد به آن طرف می‌رفتند. دکتر چمران با عسگری و کاویانی سوار کامیون عراقی شدند و به طرف اهواز حرکت کردند. در میانه راه ابوحمیظه، تیمساز فلاحی آنها را دید. او از دیدن کامیون مهمات عراقی تعجب کرد. بعد چمران را بوسید و گفت از دوستان چمران شنیده که مجروح و اسیر عراقی‌ها شده است. تیمسار فلاحی به چمران گفت که از خدا خواسته، جسد او را به عراقی‌ها برساند ولی اسیر عراقی‌ها نشود. چمران اعتقاد داشت آزاد‌سازی سوسنگرد، نتیجه همکاری و هماهنگی نزدیک بین ارتش، سپاه و نیروهای چریک می‌باشد.

وحدت بین ارتش و مردم، کارایی هر کدام را چندین برابر کرد و تجربه‌ای جدید  و موفق در تلفیق نیروهای مردم با ارتش کلاسیک دنیا بود. به این ترتیب، در عاشورای سال 1359 برای دومین بار سوسنگرد از چنگ عراقی‌ها آزاد شد. رزمندگان ایرانی داخل شهر شدند و خود را به آنهایی که مقاومت می‌کردند رساندند. شور و شادی در همه جا برپا شد. آنها در مسجد جامع که مرکز دفاع از شهر بود، جمع شدند و به خوشحالی پرداختند. و اکنون، این شهر نشان از فداکاری‌ها دارد. تانک‌هایی که در میدان شهر و نزدیک مسجد جامع به جا مانده، همه را به یاد آن روزها می‌اندازد روزهای سختی و مقاومت و غرور، مردم این شهر از آن روزها گفتنی‌های بسیار دارند. فقط باید از آنها بپرسید و آنها بگویند که بر شهرشان چه گذشت.

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:19 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

هویزه

هویزه در جنوب غربی سوسنگرد قرار دارد و یکی از سه شهر دشت آزادگان است. این شهر در دوره خلفای اسلامی، آباد و سرسبز بود و کوشک‌ هویزه و کوشک بصره دو قلعه محکم  و دژ دفاعی این سرزمین به شمار می‌آمد. آب و هوای هویزه گرم و خشک است، آزاد مردم هویزه آریایی و مساحی است و به زبان فارسی و عربی سخن می‌گویند. مردم هویزه پیرو مذهب تشیع اثنی‌عشری هستند. اقتصاد هویزه بر کشاورزی و دامداری بنا نهاده شده جاجیم بافی نیز یکی از صنایع دستی قابل اهمیت است که اغلب آن صادر می‌شود.

در جنوب غربی حمیدیه رود کرخه منشعب می‌شد. از اوایل سال 1358حکومت بعثی عراق علاوه بر ایجاد تحرکات در مرزهای مشترک دو کشور اقدامات گسترده‌ای نیز در داخل ایران آغاز کرد.در این میان، منطقه هویزه به لحاظ عرب زبان بودن اغلب مردم آن، از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود.

اهالی مظلوم هویزه بارها هدف بمب‌گذاری‌ها و ترورها واقع شدند.

هفته اول شهریور 1359

مردم هویزه هنوز از توفانی که در راه بود خبر نداشتند هیچ‌کس باور نمی‌کرد که به زودی هویزه دستخوش حوادث هولناکی می‌شود.

8شهریور

با صدای تیراندازی، مردم سراسیمه به طرف پل قدیمی شهر که صدا از آن جا می‌آمد، دویدند. تیراندازی با صدای انفجار مهیبی توأم شد که شهر را لرزاند مردم دیدند که مأمورین چند نفر را دست بسته سوار جیب خاکستری می‌کنند. یک وانت بار کمی آن طرف‌تر در آتش می‌سوخت.

مردم هاج و واج از یکدیگر درباره تیراندازی و انفجار می‌پرسیدند تا این که یکی از مامورین به دستگیرشدگان اشاره کرد و گفت اینها داشتند از عراق سلاح و مهمات می‌آوردند. آن وانت هم پر از مواد منفجره بود، انگاری می‌خواستند بروند اهواز برای خرابکاری- اینها مزدور عراقی هستند. اول ایست دادیم اما توجه نکردند و بعد با ما درگیر شدند.

31شهریور

خیابان‌های هویزه پر از اتومبیل‌های جورواجور شد. مردمی که سوار ماشین‌ها بودند، از شهرهای نزدیک مرز می‌آمدند و حرف‌های عجیبی درباره خاموشی و وضعیت قرمز می‌زدند.

یکم مهر

مدارس هویزه به حالت نیمه تعطیل درآمد کلاس‌ها برای اسکان مهاجرین جنگی در نظر گرفته شد.

3مهر

صبح زود، چند هواپیمای عراقی تعدادی عروسک در اطراف شهر ریختند وقتی دو نوجوان به جایی که عروسک‌ها افتاده بود رفتند، ناگهان صدای انفجار آمد. یکی از دو نوجوان براثر انفجار عروسک تکه تکه شده بود. اسم آن جوان سقراط بود. قرار بود چند روز دیگر رخت دامادی به تن کند. اما عروسک اهدایی صدام حسین همه را در عروسی سقراط سیاهپوش کرد!

4مهر

خیلی از مردم مسلح شده بودند نوجونان و کودکان مشغول پر کردن گونی شن و ساختن سنگر بودند. در مسجد جامع هنوز آموزش نظامی برقرار بود.

آن شب، از رادیو خبرهای ناامید کننده شنیده شد. خبر سقوط تپه‌های الله اکبر و بستان دل آنها را به درد آورد.

5مهر

آب و برق هویزه از روز قبل قطع شد و پمپ بنزین از کار افتاد نزدیک صبح، 7فروند هواپیمای عراقی در آسمان هویزه ظاهر شدند. ناگهان صدای انفجار از روستاهای اطراف بلند شد. ساعت 9 صبح، خبر تازه‌ای آمد نیروهای عراقی، روستاهای اطراف هویزه را اشغال کرده و در حال پیشروی به طرف هویزه هستند! ناگهان عراقی‌ها هویزه را به توپ بستند.

6مهر

قسمت غربی شهر از صبح تا شب در زیر آتش توپخانه قرار می‌گیرد. اما مردم قسمت شرقی با آغوش باز از بقیه پذیرایی می‌کنند.

8مهر

ساعت 9 صبح، عده‌ای از مزدوران عراق وارد هویزه شدند. وقتی با نگاه‌های خشمگین مردم رو به رو می‌شوند، با لحن تهدید آمیزی می‌گویند هواپیماها و تانک‌های عراقی هویزه را با خاک یکسان می‌کنند. عده‌ای از زنان و دختران که برای آوردن آب به کنار رودخانه رفته‌اند، با مزاحمت مزدوران مواجه شده و با چشمان گریان و دستان خالی به خانه‌هایشان برگشتند.

 

 

 

9مهر

عده‌ای از دختران هویزه برای آوردن آب به کنار رودخانه می‌روند مزدوران عراقی نشانه‌گیری کرده و کوزه سفالی روی سر آنها را با گلوله می‌شکند. دختر بچه‌ای به نام سهام با شجاعت جلو می‌رود و اعتراض می‌کند.

نامردها چرا نمی‌گذارید آب ببریم؟ مگر شما شمر هستید؟! هنوز حرف سهام تمام نشده که گلوله‌ای به پیشانی‌اش می‌خورد و خون صورتش  را می‌پوشاند. خبر شهادت سهام، مانند صاعقه بر غیرت و وجدان مردم فرود می‌آید. دختر بچه شهیده را بر سر گرفته و عزاداری می‌کنند. جوانان سلاح‌هایی را که مخفی کرده‌اند در می‌آورند.

10مهر

مردم هویزه بی‌توجه به تهدیدات مزدوران به میدان می‌آیند. نقطه آغاز شورش دانش‌آموزان هویزه هستند.

کودکان با دامن‌های پر از سنگ به مزدوران حمله می‌کنند. زنان هم وارد معرکه می‌شوند و با سنگ به مزدوران حمله می‌کنند. سرانجام در ساعت 11 صبح، آخرین پایگاه دشمن سقوط می‌کند. باقی مانده مزدوران با خفت از هویزه فرار می‌کنند.

13مهر

هویزه خلوت شده است. خیلی‌ها فقط شناسنامه و کلید خانه‌شان را برده‌اند. مسجد هم خلوت شده است.

هفته اول آبان ماه

در آخر هفته، چند اتوبوس نیروی داوطلب وارد هویزه می‌شود بچه‌های هویزه، با آغوش باز از آنان استقبال می‌کنند.

هفته دوم آبان

فرمانده نیروهای اعزامی اصغر گندمکار است.

هفته سوم آبان

دستور عجیبی توسط اصغر گندمکار صادر می‌شود. باید هویزه را ترک کنیم! گندمکار می‌گوید: انگار عراقی‌ها خیال اشغال سوسنگرد را در سر می‌پرورانند. با سقوط سوسنگرد که خط اول ماست، سقوط هویزه حتمی است. همه نیروها باید در سوسنگرد مستقر شوند و از آن جا دفاع کنند.

 حرکت نیروها به سوی سوسنگرد آغاز می‌شود؛ اصغر گندمکار آخرین کسی است که از هویزه خارج می‌شود.

27مهر

بچه‌های سپاه هویزه بعد از شکست حصر سوسنگرد و حماسه

25آبان

به هویزه بر می‌گردند. در این روز سید حسین علم‌الهدی به همراه تعدادی از جوانان اهوازی وارد هویزه می‌شود.

هفته اول دی

هر چه می‌گذشت، نورانیت و معنویت حسین علم‌الهدی برای همه نمایان‌تر می‌شد. بچه‌های هویزه شیفته او شده بودند. حسین علم‌الهدی از یک خانواده مذهبی و معروف اهواز بود. او تصمیم گرفت مردم هویزه و عشایر دشت آزادگان را به زیارت امام ببرد.

5دی ماه

مردم هویزه و دشت آزادگان در جماران بودند. در پشت یک ستون، حسین علم‌الهدی نشسته و گریه می‌کرد.

هفته دوم دی

همه درباره یک عملیات بزرگ صحبت می‌کنند. سرانجام ستاد مشترک ارتش طرحی تهیه کرد که مبنای عملیات نصر (هویزه) قرار گرفت.

14دی

ساعت 12 شب حسین خسته و غبار آلود به مقر سپاه برگشت. او درخواست آب کرد برای غسل شهادت! رفتار عجیب علم‌الهدی همه را به فکر فرو برد. آن‌شب با تمام خستگی‌ها، خواب به چشم کسی نیامد. همه به فکر فردا بودند.

15دی

در ساعت 10صبح عملیات آغاز شد. تیپ یک لشگر 16 با 5 گروهان از نیروهای سپاه پاسداران که قرار بود از هویزه حرکت کنند با سرعت کمتری به سمت جنوب  کرخه نور پیشروی کردند. به این ترتیب نیروهای خودی با موفقیت توانستند حدود 30 کیلومتر پیشرو کنند.

16دی

مرحله دوم علمیات ساعت 8 صبح آغاز شد نیروهای زرهی و پیاده به سوی پادگان حمید و جفیر حرکت کردند. حدود ساعت 4 و نیم بعد از ظهر، علم‌الهدی متوجه پیشروی یک ستون از تانک‌های دشمن شد. نیروهای حسین علم‌الهدی در محاصره تانک‌های دشمن افتادند و درگیری آغاز شد؛ نبرد عاشورایی. فردا مسلح به سلاح کلاشینکف و آر.پی.جی در برابر تانک‌های فولادی. سرانجام این نبرد با شهادت حسین علم‌الهدی و 140تن از پاسداران و نیروهای داوطلب- از جمله عده‌ای از دانشجویان پیرو خط امام به پایان رسید.

19دی

به دلیل پیشروی عراقی‌ها، حتی به نیروهای انتظامی شهر نیز دستور خروج از هویزه داده شد. ساختمان بانک ملی هویزه محل امداد رسانی به مجروحین بود، اما پزشکیار و امدادگرها آن‌جا را ترک کردند.

با رسیدن غروب، خبر آمد که عراقی‌ها در جاده هویزه سوسنگرد مستقر شده‌اند.

در هویزه انگار بذر مرگ پاشیده بودند.

نیروهای عراقی در 23 دی با یک ‌گردان پیاده و یک گردان تانک در 1500 متری شرق هویزه موضع گرفتند. در 25دی در حالی که هویزه زیر آتش قوای زرهی دشمن قرار داشت، یک گردان پیاده عراق خود را به روستای ساریه رساند و در آن‌جا مستقر شد. دشمن که هراسناک از شهر خالی هویزه، 5شبانه روزگرداگرد آن موضع گرفته بود. در 27 دی وارد شهر شد و چند تانک را برای تامین در داخل شهر مستقر کرد. سربازان عراقی با اطمینان از نبودن نیروهای مقاومت، به غارت منازل مشغول شدند.

پس از شکست حصرآبادان در عملیات ثامن‌الائمه و آزادسازی قسمت وسیعی از بر زمین‌های اشغالی شمال خوزستان در عملیات فتح‌المبین، نوبت به عملیات «الی بیت‌المقدس» با رمز یا علی بن ابی‌طالب‌(ع) رسید.

در طراحی این عملیات، قوای قرارگاه قدس به 5 گروه تقسیم شدند و برای هر یک طرح جانوری مجزا تعیین گردید.  قدس1 در غرب هویزه و قدس‌های 2، 3، 4 و 5 در شرق هویزه باید وارد عمل می‌شدند.

در نتیجه تلاش‌هایی که باعث عقب‌نشینی دشمن از این منطقه شد، حدود 4100 کیلومتر مربع از منطقه اشغالی شامل جفیر پادگان حمید و به خصوص هویزه آزاد شد.

روز هجدهم اردیبهشت سالگرد شهری است که به خاطر دفاع از آن، خون جوانان زیادی ریخته شده است. جوانانی که ستاره‌ای به نام حسین علم‌الهدی برتارک اسامی آنان می‌درخشید.

پس از آزادسازی هویزه مردم این شهر به خانه خود باز گشتند. تولیت آستان قدس‌رضوی مسوولیت بازسازی شهر را بر عهده گرفت. برای شهدای مظلوم هویزه یک آرامگاه ساخته شده که اکنون زیارتگاه عاشقان است.

اکنون شهر هویزه سمبل ایثار و از خود گذشتگی جوانان مؤمن ایران است، هویزه شهر ایثار و شهادت است.

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:20 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

اهواز

 

وقتی صدای آژیر قرمز در کوچه و خیابان‌های اهواز به صدا در آمد، مردم شهر سر به آسمان دوختند و پرواز پرنده‌های سپاه دشمن را در آسمان آبی دیدند. بدین ترتیب اهواز، قلب شهرهای جنوبی کشور ناخواسته درگیر ماجراهایی شد که اکنون همه به نیکی از آن یاد می‌کنند. اهواز مانند مادری مهربان پذیرای هزاران سرباز و بسیجی و سپاهی شد که به جنوب کشور روانه شدند و این مادر مهربان و دلسوز، هرگاه آنها برای استراحت به سویش شتافتند، آنها را در آغوش می‌گرفت رزمندگان را نوازش می‌کرد، دست بر موهای آنها می‌کشید و تر و خشکشان می‌کرد. و هر غروب، هزاران نفراز این رزمندگان، پس از استراحتی کوتاه در شهر، به سوی جبهه‌ها می‌رفتند و شهر را تا دیداری دوباره بدرود می‌گفتند. خوزستان و مرکز آن، اهواز، به دلیل وجود مراکز اقتصادی، نفتی و همچنین موقعیت جغرافیایی اهمیت خاصی دارد. عراق با تصرف خوزستان بزرگترین مشکل خود یعنی گسترش و دسترسی به خلیج فارس را حل می‌کرد. ضمن این که منابع و مخازن بزرگ نفت و کار آن را هم صاحب می‌شد.

راس ساعت 53/13 دقیقه ظهر روز 31 شهریور 1359 میگ‌های عراقی با تجاوز به شهر اهواز فرودگاه، سیلو، ماکرو و یوو... را بمباران کردند.

صغری کاظمی روز اول جنگ را خوب به یاد دارد. «اواخر تابستان بود و هوا هم خیلی گرم. ظهر داشتیم ناهار می‌خوردیم. چند لقمه‌ای که غذا خوردیم، صدای وحشتناک و مهیبی به گوش رسید. همزمان اتاق و در و پنجره به لرزه افتاد. من ترسیدم مادرم خیلی وحشت کرده بود. از سر سفره بلند شدیم. پسردایی‌ام روی پشت‌بام رفت تا ببیند چه شده، رادیو را بازکردیم. وضعیت قرمز بود. پشت‌سر هم اطلاعیه می‌دادند. من به پسردایی‌ام گفتم روی پشت‌بام خطرش خیلی زیاد است، نرو. او گوش نکرد و رفت. بعد از چند لحظه گفت که فرودگاه را زده‌اند.»

به دنبال این تهاجم، نیروی زمینی عراق متشکل از سه سپاه به مرزهای کشورمان هجوم آوردند. صدام به دنبال فتح سه روزه استان خوزستان بود.

در این هجوم، جبهه جنوب اهمیت بسیاری داشت. در حقیقت تلاش اصلی رژیم بعث در این جبهه متمرکز شده بود. اهداف مهمی همچون شهرهای دزفول اندیمشک، اهواز سوسنگرد، خرمشهر و آبادان در این جبهه قرار داشتند. جبهه جنوب و تصرف اهواز بر عهده سپاه سوم عراق گذاشته شد. این سپاه لشگرهای یک و پنج مکانیزه و لشگر 9 زرهی را در اختیار داشت. با این حال، برای شروع جنگ لشگر 3 و 10 زرهی و تیپ 33 نیروی مخصوص را که در سازمان نیروی دریایی قرار داشت، تحت امور خود قرار داشت. سپاه سوم برای رسیدن به اهواز چندین محور را برگزید.

1- محور شلمچه، خرمشهر

2- محور نشوه، جقیر، اهواز

3- محورالعماره، چزابه، بستان، سوسنگرد: این محور از مهمترین معبرهایی بود که عراقی‌ها می‌توانستند خود را به اهواز برسانند.

4- محور فکه، شوش، دزفول

ارتش عراق بیشترین تلاش خود را متوجه جبهه جنوب کرده بود و اهواز به عنوان مرکز استان به عنوان هدف اصلی مدنظر بود. آنها توانستند خود را تا حدود 15 کیلومتری جنوب اهواز برسانند. هر چند در محور خرمشهر، با مقاومت جوانان خرمشهری مواجه شدند و نتوانستند تا پل نو جلوتر بیاید. محاسبات نظامیان عراقی، با توجه به مقاومت مردم محلی، سیاهی و ژاندارمری در محور بستان سوسنگرد غلط از آب درآمد و باعث توقف حرکت آنها شد. هر چند که بستان به عنوان اولین معبر ورود عراقی‌ها، بیش از 5روز دوام نیاورد، اما مردم محلی و نیروهای رزمنده، حماسه‌های فراوانی آفریدند . محسن بن شایع عبیات یکی از ساکنان روستاهای شرق بستان می‌گوید: «یک افسر بلند قامت که اهل زابل بود نزد ما آمد. او یک تفنگ 106 همراه خود آورده بود. از من پرسید عراقی‌ها کجا هستند. گفتم آن سوی رودخانه در حال زدن پل برای آمدن به این طرف هستند شجاعت و قدرت آن افسر زابلی در حرکات و گفتار و نگاهش نمایان بود. در کنار ساحل رودخانه به ارزیابی تانک‌های دشمن پرداخت ما هم از خانه‌ها و پناهگاه‌های خود بیرون آمدیم تا چگونگی نبرد این دلاور زابلی را ببینیم. او می‌گفت من برای مردن آمده‌ام، تسلیم در برابر دشمن مرگبارتر از خود مرگ است. ساعت 11 و 15 دقیقه روز سوم مهرماه 1359 بود جنگ این افسر دلیر با توپ 106 با تانک‌های عراقی آغاز شد. تانک‌ها را یکی پس از دیگری به آتش می‌کشاند. گویا نه تنها یک تن بلکه یک لشکر بود. سه تانک عراقی منفجر شدند.

45 دقیقه جنگ بین آن افسر زابلی و تانک‌های دشمن ادامه داشت. سرانجام در ساعت 12 ظهر یکی از موشک‌ها به چپ افسر زابلی برخورد کرد و تفنگ 106 منفجر شد. در همین حال آن افسر شجاعانه به شهادت رسید.»

ولی پس از پایان هفته اول جنگ فرماندهان آنها متوجه اشتباه محاسبات خود شدند فرماندهان عراقی که فتح سه روزه خوزستان را دور از دسترس می‌دیدند، به فکر چاره افتادند. بنابراین بر آن شدند که ضمن حفظ مناطق اشغالی و از موضع برتر، جمهوری اسلامی را وادار به صلح کنند. اما مسوولین جمهوری اسلامی می‌دانستند که عراق با توجه به این که قسمتی از خاک ایران و اشغال کرده است می‌خواهد حرف آخر را در مذاکرات احتمالی بزند. بنابراین به جز تمایل مشروط رییس جمهور وقت سید ابوالحسن‌ بنی‌صدر- برای مذاکره، کلیه مسوولین متفق القول هر گونه مذاکره با رژیم عراق را تا وقتی که یک سرباز عراقی در خاک ایران است رد کردند.

پس از عقب راندن مدافعان و پشت سرگذاشتن سوسنگرد، پیشروی عراقی‌ها به طرف اهواز شدت پیدا کرد. پس از گذشتن اندک زمانی، آنها به یک کیلومتری حمیدیه رسیدند. در روز هشتم مهر ماه سپاه خوزستان از فعالیت دشمن و عوامل داخلی‌اش در منطقه عمومی اهواز چنین گزارش داد؛ عراق 500کماندو برای حمله به مراکز مهم به اهواز گسیل داشته که ظاهراً موتور سیکلت دارند. عوامل داخلی با چراغ‌های چشمک زن مناطق حساس را به دشمن نشان می‌دهند. نیروهای چپی و منافق و ضدانقلاب در این روز فعالیت چشم‌گیری در سطح شهر اهواز از خود نشان داده‌اند.

روز دهم جنگ یعنی 9 مهر 1359 یکی از روزهای به یاد ماندنی و حماسه ساز برای مردم و جوانان اهواز است در این روز حوادث زیادی در اهواز اتفاق افتاد. در داخل شهر، علاوه بر اجرای آتش توپخانه دشمن، ضد انقلاب و مخصوصاً گروهک خلق عرب و شیوخ اطراف منطقه فعالیت می‌کردند. در جنوب غربی منطقه عمومی اهواز و در روستاهای اطراف و پشت رود کارون نیز نیروهای دشمن مستقر شده بودند.

در همین حال، انبار لشکر 92 زرهی اهواز به طرز مرموزی منفجر شد. صدای هولناک انفجار و به دنبال آن پرتاب گلوله‌های توپ موشک‌های کاتیوشا و ... به داخل شهر، این شایعه را میان مردم اهواز ایجاد کرد که عراقی‌ها وارد شهر شده‌اند و اهواز در آستانه سقوط است.

پوران بختیاری که آن موقع‌ها 13ساله بود، می‌گوید: «وقتی انبار مهمات لشکر 92 منفجر شد، مادرم که باردار بود از ترس بچه‌اش را انداخت و همگی ما از این حادثه ناراحت و شوکه شدیم.»

در این زمان اوضاع از طرف حمیدیه هم نگران کننده بود. احتمال قطع جاده مهم اهواز- اندیمشک وجود داشت که خطر اساسی برای شهر اهواز بود. اوضاع به‌قدری نگران کننده شده بود که از حضرت امام(ره) کسب تکلیف شد. امام در جواب گفتند: مگر جوانان اهوازی مرده‌اند؟

سخن تکان دهنده امام به گوش مسوولین سپاه خوزستان، علی شمخانی- فرمانده وقت سپاه- و جلالی- مسوول واحد عملیات سپاه اهواز- و سید بلافاصله جلسه‌ای تشکیل شد. یکی از کسانی که در آن جلسه شرکت داشته، چنین تعریف می‌کند: «با شنیدن پیام حضرت امام، در محل سپاه اهواز- نزدیک فلکه چهار شیر- جمع شدیم، تعدادمان از 23 نفر تجاوز نمی کرد فرمانده سپاه خوزستان، آقای شمخانی شروع به صحبت کرد. او گفت: زمان مرگ رسیده است.از چه می‌ترسید؟ ما به امام حسین(ع) تأسی می‌کنیم، هر کسی می‌خواهد بماند و هر کسی نمی‌خواهد برود. وقتی صحبت شمخانی تمام شد، به دلیل روشنایی روز مفهومی نداشت که همچون شب عاشورا چراغ‌ها خاموش شود. به همین خاطر، قرار شد برای پنج دقیقه چشمانمان راببندیم تا هرکس می‌خواهد برود، خجالت نکشد. وقتی پنج دقیقه تمام شد و چشم‌ها را باز کردیم، همه مشاهده کردند که هیچ‌کس حاضر به رفتن نشده است.»

با فرا رسیدن شب، 28 نفر به فرماندهی علی غیور اصلی به سمت دشمن حرکت کردند. با رسیدن به نزدیکی دشمن، نیروها دو نفر دو نفر و با فاصله 100 متر از همدیگر، در غرب جاده سوسنگرد اهواز مستقر شدند، در حالی که یک تیپ از لشکر 9 زرهی در شرق جاده مستقر بود، نیروهای داوطلب در غرب جاده مسلح به آر. پی. جی در کمین نشستند.

ساعت 4بامداد از ابتدا و انتهای خط به سوی دشمن اجرای آتش شد. طولی نکشید که نیروهای عراقی شروع به فرار کردند. نیروها در گلبهار به تعقیب آنها پرداختند. با توجه به هماهنگی قبلی با هوا‌نیروز، در گلبهار نقش عمده را هوانیروز بر عهده گرفت و تعقیب دشمن را ادامه داد.

رزمندگان در ادامه تعقیب دشمن، وارد بستان شدند و شهر را آزاد کردند، نیروهای عراقی دراین محور حدود 90 کیلومتر عقب نشینی کردند. در ادامه عملیات، چهار نفر به شهادت رسیدند. فرمانده عملیات، علی غیور اصلی هنگام بازگشت به سوی اهواز به شهادت رسید. پس از این حمله، عراقی‌ها از دروازه‌های شهر اهواز عقب رانده شدند ولی شهر همچنان تهدید می‌شد. به‌ طوری که در روز دوازدهم مهر 1359سپاه خوزستان گزارش داد. «اهواز و اطراف آن، همچنان با آتش توپخانه و بمباران دشمن مواجه است.»

پس از عقب زدن دشمن از سوسنگرد و بستان، وضع کلی سوسنگرد آرام شد و عراقی‌ها تا سوییله عقب‌نشینی کردند. اما ستون دیگر نیروهای عراقی که از راه حقیر آمده بودند، در نزدیکی اهواز سنگر گرفتند. آنها تا شمال اهواز پیش آمده بودند.

روز چهاردهم، جنگ برای مردم اهواز روز ناراحت کننده‌ای بود. مردم بی‌پناه شهر با حملات سنگین توپخانه دشمن مواجه بودند. و تلفات قابل توجه‌ای به بار آمد.

 اهواز در معرض حملات شدید هوایی بود و نیروهای زمینی دشمن سعی می‌کردند. از محورهای مختلف خود را به شهر برسانند. ساعت سیزده و سی دقیقه 17 مهر نقاطی از شهر مانند پشت سیلو، اطراف راه آهن ساختمان‌های مجاور استانداری و ... مورد اصابت واقع شد و تعدادی مجروح و شهید شدند. سرانجام در روز بیست و دوم مهر 1359 بستان به طور کامل سقوط کرد. به دنبال تصرف بستان، قوای دشمن به سمت سوسنگرد حرکت کردند و قصد تصرف دوبار سوسنگرد را داشتند.

سی‌امین روز جنگ در حالی شروع شد که خونین‌شهر، شب را زیر شدیدترین حملات توپخانه و موشکی گذراند. در این روز نیروهای پیاده عراقی تا مسجد جامع پیش آمدند. آبادان نیز همچنان زیر آتش سنگین دشمن قرار داشت.

پس از گذشت 34 روز از آغاز تهاجم ارتش عراق، دفاع قهرمانانه و مظلومانه مدافعان خونین‌شهر به علت اهمال در پشتیبانی و نبود تجهیزات و امکانات، درهم شکست.

در این زمان فرمانده سپاه خوزستان، نامه گلایه‌آمیزی به مسوولین کشور نوشت:

«و انزلنا الحدید فیه باس شدید. مسوولین، مسلمین به دادمان برسید این چه سازمان رسمی شناخته شده‌ای است که اسلحه انفرادی ندارد؟ چه باید بگویم که شاید شما را به تحریک وابدارم؟ این را بگویم که از 150 پاسدار خرمشهر، تنها 30نفر باقی مانده. واقعیت این است که ارتش امروز ما نمی‌تواند بدون وجود سپاه پاسداران و بالعکس کوچک‌ترین تحرکی داشته باشد. سلاح را به دست صالحین بدهید. ما اصحاب حسین به تعداد زیادی داریم. شهدای 25 روزه ما هنوز دفن نشده‌اند. به داد ما برسید... ما نیاز به اسلحه و امکانات داریم. اگر وساطت کنید و ما را به حدید خداوند مسلح سازید، فضرب الرقاب خویش را تا سقوط دولت بعث عراق و دیگر روزمندان و قلدران ادامه خواهیم داد. و گرنه تا آن زمان مبارزه خواهیم کرد که شهید شویم و تکلیف شرعی خویش را به جای آوریم.

و السلام

علی شمخانی

«فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خوزستان»

پس از عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا و شکوفایی نیروها‌ی مردمی و سپاهی اولین عملیات بزرگ با نام ثامن‌الائمه انجام گرفت. از نتایج این عملیات، می‌توان آزاد شدن جاده مهم اهواز- آبادان را نام برد.

دومین عملیات ایرانیان به شیوه جدید طریق‌القدس نام داشت. در این عملیات، بستان و 70روستای اطراف آن توسط ایرانیان آزاد شد و اهواز از خطر محاصره شدن از این محور خلاصی یافت.

سومین عملیات بزرگ ایرانیان در غرب دزفول انجام شد و هزاران سربازعراقی به اسارت ایرانیان در آمدند. از نتایج مهم این عملیات، خارج کردن شهرهای اهواز، اندیمشک، شوش، دزفول و جاده اندیمشک اهواز از زیر آتش دور برد دشمن بود.

این عملیات فتح‌المبین نام داشت. به این ترتیب جاده حیاتی اهواز- اندیمشک از زیر آتش عراقی‌ها خارج شد و مردم اهواز توانستند رفت و آمد آسان و بی‌دغدغه را تجربه کنند. تا قبل از فروردین 1361 عبور و مرور از این جاده مهم بسیار دشوار بود.

 

زینب رسولی طرفی می‌گوید: «سفر در آن روزها خیلی سخت بود. یادم هست که برای مراسم ختم یکی از اقوام‌مان باید به خرم آباد می‌رفتیم. شب همه خانواده سوار پیکان شدیم و راه افتادیم. در راه، همه جا تاریک بود. هیچ کدام جرات نمی‌کردیم با هم حرف بزنیم. گاهی گلوله توپی کنار جاده می‌ترکید، از صدای آنها قلب ماهم می‌خواست منفجر شود. بدتر از همه وقتی بود که به نزدیکی‌های شوش رسیدیم. گلوله‌های توپ کنار جاده زمین می‌خورد. انگار داشت رعد و برق می‌شد. هزارتا صلوات نذر کردم تا از آن مهلکه فرار کردیم. هنوز که هنوز است وقتی از آن جاده می‌گذرم، به یاد خاطرات آن روزها می‌افتم.»

عملیات بیت‌المقدس، تلاش ایرانیان را برای آزادی خوزستان و اهواز از دست عراقی‌ها، کامل کرد. در شب نهم اردیبهشت 1361، کمتر از دو سال پیش از شروع جنگ، 40 هزار نیروی داوطلب و سرباز ایرانی از پنج پل متحرک بر روی کارون عبور کردند و به نیروهای عراقی یورش بردند.

اما نتایج این عملیات باعث شد تا استان خوزستان تا حد زیادی در آرامش قرار بگیرد، آزادسازی شهرهای خرمشهر و هویزه و جاده اهواز- خرمشهر، خارج ساختن شهرهای اهواز، حمیدیه و سوسنگرد و نیز جاده اهواز- آبادان از برد توپخانه دشمن و تامین مرزهای بین‌المللی. با این عملیات شمال اهواز آزاد شد و شهر توانست فارغ از نگاه سربازان دشمن تنفس کند. پس از این حمله بزرگ، کم کم مردمی که مهاجرت کرده بودند، به شهر خود بازگشتند. جنگ ادامه پیدا کرد و زندگی در آن حال و هوا برای مردم عادی شد.

از آن پس، شهر اهواز عقبه سربازان و بسیجی‌هایی شد که برای عملیات به جنوب کشور می‌آمدند و یا در مرزها با سربازان عراقی رو در رو بودند.

اهواز تا سال 67 را این گونه گذراند. اما شب‌ها و روزهایی هم بود که هواپیماهای دشمن به شهر هجوم می‌آوردند ومردم به ناچار به پناهگاه‌ها می‌رفتند و گاه که بمباران‌ها ادامه پیدا می‌کرد، چند روزی از شهر بیرون می‌رفتند و در بیابان‌های اطراف سکنی می‌گزیدند.

به این ترتیب، جنگ به روزهای آخر خود نزدیک شد و سال 1367 فرار رسید.

رژیم عراق در این سال‌ها هیچ گاه نتوانست شهرهای استان خوزستان را تهدید کند تا این ‌که در ساعت 2بعدازظهر 27 تیر 1367 رادیو، خبر موافقت ایران با قطعنامه 598 و آتش‌بس را اعلام کرد. با اعلام این خبر، گویا جنگ به پایان رسیده بود.

بسیجیان ناباورانه آماده بازگشت به خانه و کاشانه خود شدند. اما تنها سه روز پس از قبول قطعنامه توسط ایران، پخش خبر دیگری رزمندگان را از حرکت بازداشت.

احمد دهقان در خاطرات خود از روزهای بعد از قبول قطعنامه این طور نوشته است: «صدای گوینده رادیو بلند می‌شود:

- شنوندگان عزیز توجه فرمایید! شنوندگان عزیز توجه فرمایید! این جا مرکز اهواز است. تا لحظاتی دیگر خبر بسیار مهمی را به اطلاع‌تان می‌رسانیم.

می‌گویند: بعضی از بچه‌های اهوازی مثل اوایل جنگ با لباس شخصی و آر. پی. جی توی جاده اهواز خرمشهر به عراقیا حمله کردن. مردم گروه گروه می‌رفتند به طرف عراقی‌ها.»

انتشار خبر پیشروی دشمن به سمت جاده اهواز- خرمشهر یادآور رخدادهای آغاز جنگ بود و بازتاب گسترده‌ای در میان مردم به ویژه استان خوزستان داشت.

با شکل‌گیری نیروهای مقاومت بعداز ظهر شنبه 1/5/1367، پادگان حمید از اشغال عراقی‌ها خارج شد. این رخداد نظامی که موجب تقویت روحیه نیروهای خودی شد، آغاز شکست نیروهای دشمن بود.

احمد دهقان در ادامه خاطرات خود نوشته است:

«پیک گردان سر می‌رسد و می‌گوید بیایید اتاق گردان.

فرمانده شروع به صحبت می‌کند: بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. اول از وضعیت فعلی بگم. عراق توی جاده اهواز خرمشهر تا سه راه فتح اومده بود که بچه‌ها عقب شان زدند. لشکر گفته که امشب ساعت ده حرکت کنیم و این طور که گفته‌اند به احتمال زیاد باید همین امشب هم کار کنیم.

ساعت 10 می‌رویم و سوار اتوبوس‌ها می‌شویم اتوبوس‌ها یکی یکی حرکت می‌کنند. چشم‌هایم را که باز می‌کنم، اتوبوس از خیابان‌های اهواز می‌گذرد. شهر خلوت خلوت است. از دژبانی گذشته و می‌افتیم توی جاده اهواز- خرمشهر- کنار جاده پر است از تانک‌های سوخته. همه چیز حکایت از جنگی سخت در دو سه روز گذشته دارد. بعد از ساعتی می‌رسیم به ارودگاه کارون اتوبوس‌ها کنار جاده می‌ایستند. قراری دوباره گذاشته می‌شود و راه می‌افتیم به سمت مقر جدید لشگر.

ماشین‌ها حرکت می‌کنند. مقر خلوت می‌شود. تویوتای ما هم راه می‌افتد. از تویوتا صدایی به گوش می‌رسد. گروهی نوحه «این دل تنگم» را می‌خوانند. آن که در اوایل آمدنم به جبهه می‌شنیدم و دیگر نشنیده بودم تا حالا.

در خط مقدم پیاده می‌شویم و در یک ستون حرکت می‌کنیم. گوشه خاکریز می‌نشینم فرمانده کاری را که باید انجام دهیم، توضیح می‌دهد: باید از همین‌جا شروع کنیم بریم جلو. کل فاصله تا دژ عراقیا دو کیلومتره.

فریاد فرمانده بلند می‌شود: بچه‌ها حرکت کنید! بچه‌های روح‌الله حرکت کنن! راه بیفت! می‌گویم: ستون حرکت کن پست‌سر من راه بیفت.

ستون در سیاهی شب حرکت می‌کند. از خاکریز می‌روم بالا و آن‌گاه دشت رو به رویم است. ستون در دشتی که صاف صاف است در حال پیشروی است. به محل سیاهی‌های توی دشت نزدیک می‌شویم. خبری از کمین عراقی‌ها نیست. از کنار تانک‌های می‌گذریم. از دور دست خط سیاهی عمود بر سمت حرکت ما پیدا می‌شود. سیاهی، دژ عراق است. چیزی در جلو دژ توجه‌ام را جلب می‌کند، عکس ماه است که در جلو دژ افتاده فکر می‌کنم شاید شیئی نورانی باشد. لحظه‌ای می‌مانم. اما آب است، آب!

ستون می‌رسد تند می‌دوم طرفش و می‌گویم، بشین. نگاهم را به دژ عراقی‌ها می‌دوزم. یکی روی دژ بلند می‌شود و می‌ایستد. چند نفر دیگر هم می‌رسند. قلبم تند می‌زند. یک دفعه روی دژ شروع می‌کنند به دویدن؛ هر کدام به سویی.

حرکت می‌کنیم. وارد آب می‌شویم، صدای پاها در میان آب بلند می‌شود. صدای انفجاری دوباره از دژ بلند می شود. نیم‌خیز می‌مانم برای دیدن دژ. چند نفری فریادزنان به هر طرف می‌دوند:

... عدو ... عدو...

صدای کرکننده تیربار گرینف بلند می‌شود؛ همه چیز را پایان یافته می‌بینم. باید برویم، تا می‌آیم حرکت کنم، چند تیر، جلوی صورتم به زمین می‌خورد و خاک‌ها را می‌پاشد به صورتم، بلند می‌شوم. تیری سرخ از میان دو پایم- در حالی که شلوارم را سوراخ می‌کند- رد می‌شود.

ستون در میان آب حرکت می‌کند. تیرها از هر طرف می‌آیند. موشکی از روی سر ستون می‌گذرد و در میان آب‌ها منفجر می‌شود. تا کمر در میان آب فرو می‌رویم، آن قدر تیرها زیاد می‌شود که لحظه‌ای می‌خواهم از زیر آب حرکت کنم.

دست‌هایم را به سمت دژمرزی دراز می‌کنم. می‌خواهم در آغوشش کشم. به دژ می‌رسیم، چنگ در خاک می‌زنم و بالا می‌رویم. دست اولین نفر را می‌گیرم. می‌آید بالا...»

سرانجام، یک بار دیگر و در آستانه سقوط خرمشهر و اهواز، بسیج عمومی مردم کفه‌های ترازو را به نفع ایران سنگین کرد و سربازان عراقی را به مرزهای بین‌المللی باز گرداند. دولت عراق تنها 24 ساعت پس از شروع عملیات، در ساعت 25/22 روز شنبه از طریق تلویزیون دولتی، با قطع برنامه‌های عادی، عقب‌نشینی نیروهای مسلح خود را از منطقه جنوب رسماً اعلام کرد. در حالی که 18 تیپ زرهی و مکانیزه‌شان را که قدرت اصلی عراقی‌ها را تشکیل می‌داد، منهدم شد.

به این ترتیب، جنگ 8 ساله پایان یافت و اهواز به عنوان قلب جنگ، با فرزندان میهن خداحافظی کرد. هزاران هزار سرباز و بسیجی و سپاهی با شهر خوبی‌ها خداحافظی کردند و به دیار خود بازگشتند. اما هنوز که هنوز است، هر ساله عده بسیاری از آنها هرگاه فرصتی پیدا می‌کنند. دوباره به اهواز سفر می‌کنند. در کنار کارون، چهار را منادری و خیابان‌های شهر قدم می‌زنند و برای همسر و فرزندان خود از آن روزها می‌گویند روزهایی که خوبی‌ها در خیابان‌های شهر اهواز جاری بود.

 

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:21 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

دهلاویه

 

چه کسی باور می کرد اینجا زیارتگاه شود؟

کمتر کسی فکرش را می کرد که یک جای دور، یک روستای کوچک به اسم «دهلاویه» که قبل از جنگ کمتر کسی نامش را شنیده بود، این همه زائر پیدا کند و مردم از خاکش برای خود یادگاری بردارند. دهلاویه، در شمال غربی سوسنگرد، در کنار جاده بستان است. حکایت این روستای کوچک شنیدنی است.

 

اواخر آبان 1359 بود. عراقی ها قصد حمله به دهلاویه را داشتند، ولی نیروهای رزمنده دهلاویه خیلی کم بودند. وضع بدی بود. یک کمک کوچک رسید: در خوزستان چند تا کامیون از انتهای جاده دهلاویه خودشان را نشان دادند. رزمنده های تبریزی بودند؛ این همه راه را از آذربایجان آمده بودند برای دفاع از روستای دهلاویه، بچه ها اشک شوق می ریختند.

توان دفاعی دهلاویه بالا رفته بود، ولی آب و غذا داشت تمام می شد. برنامه ریزی ها به هم خورده بود. کسی نبود که از بیرون شهر، غذا بیاورد. مردم شهر هم که دلشان می خواست اسلحه داشته باشند، اما کسی نبود که آنها مجهز کند. نیروها مدافع شهر هم یا شهید شده بودند و یا در جبهه دهلاویه مستقر بودند.

سوسنگرد هم در محاصره بود. درخواست نیرو شد، گفتند اقداماتی برای اعزام نیرو انجام شده، ولی تجهیز و اعزام آنها از استان های دیگر، حداقل دو هفته وقت لازم داشت؛ زمان به سرعت می گذشت اما جنگ نابرابر که وقت نمی شناخت. باران آتش بود از گلوله خمپاره گرفته تا توپ و کاتیوشا، جنگ بود و دفاع از دهلاویه و سوسنگرد و تنها پنجاه پاسدار تبریزی و نیروهای مردمی و سپاه سوسنگرد. همین!

گفتم همین، ولی همین هم کم نبود. چنان مقاومتی بچه ها از خود نشان دادند که عراقی ها با بی سیم گزارش داده بودند: «کار در دهلاویه گره خورده است».!

نیروهای عراقی از سه طرف به سمت شهر پیش روی می کردند. 125 تانگ، خودرو و نفربر»؛ هیچ راهی برای نجات زخمی ها و تخلیه شهدا وجود نداشت. مگر از طریق رودخانه که آن هم بلم نیاز داشت. دهلاویه سقوط کرد.

چمران دست به کار شد، بین ارتش، سپاه و نیروهای داوطلب مردمی هماهنگی ایجاد کرد. به بچه ها تاکتیک های جدید نظامی یاد داد. منتظر دستور امام(ره) بود. بالاخره نیمه های شب 25 آبان این دستور ابلاغ شد و صبح 26 آبان نیروهای ایرانی با جدیت بیشتری، حمله کردند.

در جریان بازپس گیری دهلاویه دکتر چمران زخمی شد. آمار شهدا هم بالا بود؛ خیلی. اما فتح دهلاویه برای رزمنده ها مهم بود. بچه های ستاد جنگ های نامنظم، یک پل ابتکاری و چریکی روی کرخه ساختند تا راهی برای ورود به این شهر هموار کنند.

 

خرداد 60 درگیری در دهلاویه بالا گرفت. نیروهای دو طرف آن قدر به هم نزدیک شده بودند که با نارنجک می جنگیدند. مناجات معروف شهید چمران با اعضا و جوارحش، در همین شرایط نوشته شده است:

«ای قلب من! این لحظات آخرین را تحمل کن... به شما قول می دهم که پس از چند لحظه همه شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش بیابید...»

دهلاویه برای همیشه آزاد شد، اما برای این آزادی اش تاوان بزرگی را داد تاوانی به قیمت خون پاک ترین فرزندان این سرزمین؛ تاوانی به بزرگی خون چمران و دوستش سرگرد احمد مقدم، چمران و دیگر یارانش همان جا از قید زمان و مکان رها شدند  و به یاران شهیدشان پیوستند و دهلاویه را زیارتگاه کردند کسی فکرش را نمی کرد این روستای کوچک روزی این همه زائر داشته باشد.

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:22 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

خرمشهر

 

در زمان سلطنت محمدشاه قاجار در محل تلاقی دو رودخانه اروند و کارون- انتهای جنوب غربی استان خوزستان فعلی- شهری پا به عرصه وجود گذاشت که محمره نامیده شد.

این شهر بندری، در طول تاریخ کوتاه خود بارها به اشغال در آمد.

پس از جنگ جهانی دوم، همواره بین ایران و عراق بر سر خرمشهر و به ویژه اروند رود درگیری سیاسی وجود داشت، این شهر کوچک مرزی 6500 کیلومتر مربع مساحت‌دارد. خرمشهر از شمال به اهواز، از شرق به بندر ماهشهر، از جنوب به آبادان و از غرب به مرز ایران و عراق محدود است و در زمان وقوع انقلاب اسلامی در سال 1357 هـ.ش حدود 220 هزار نفر جمعیت داشته است.

صدام حسین رییس‌جمهور عراق، از همان ماه‌های ابتدایی تولد جمهوری اسلامی ایران دست به تحرکاتی علیه ایران زد و در حقیقت جنگ اعلان شده‌ای را آغاز کرد. او با توسل به افراد خود فروخته ضد انقلاب بمب‌گذاری و کشتار مردم بی‌دفاع خوزستان را در پیش گرفت. از مهر 1358 هـ. ش تا شهر یور 1359 هـ.ش که جنگ رسماً آغاز شد، بیش از 20بار  مردم بی‌دفاع خرمشهر، طعم تلخ بمب‌گذاری و کشتار بی‌رحمانه را چشیدند.

غروب روز 31 شهریور، از شدت گلوله‌هایی که بر سر خرمشهر می‌ریخت کاسته شده بود. گویی دشمن نفسی تازه می‌کرد تا دوباره کشتار مردم را از سر بگیرد. تا آن ساعت ده‌ها تن از مردم بی د‌فاع کشته و صدها نفر مجروح شده بودند. بیمارستان‌ها مملو از مجروحین بود.

برخی از مردم، هر آنچه از ملزومات زندگی می‌توانستند، بر می‌داشتند و حتی با پای پیاده به سوی اهواز و دیگر شهرهای مجاور روانه می‌شدند.

محمد جهان‌آرا، فرمانده سپاه پاسداران خرمشهر دستور داده بود تا همه پاسداران شهر در مقر سپاه جمع شوند. آنها در سالن غذاخوری مقر سپاه دور هم جمع شدند. جهان آرا لب به سخن گشود:

- بچه‌ها، تمام تعلیماتی که دیده‌ایم برای چنین روزی بوده است.

پس از این سخنان نیروهای داوطلب روانه مرز شدند.

دو تیپ 26 و 6 زرهی عراق از سوی شلمچه به سوی جاده خرمشهر- اهواز در حرکت بود. پاسگاه‌ها شلمچه، حدود و خین زیر آتش بود. مهمات و اسلحه مدافعین شهر اندک بود. در سومین روز تهاجم عراقی‌ها پس از سقوط دژ مرکزی، از دو محور جاده شلمچه به پل نو و نهر عرایض، به سوی خرمشهر حرکت کردند تا جاده خرمشهر اهواز را اشغال کنند.

صبح چهارمین روز، تانک‌ها با آرایش هلالی شروع به پیشروی کردند، ایرانی‌ها به موشک‌انداز آر، پی، جی هفت به جان تانک‌ها افتادند. در روزهای پنجم، ششم و هفتم تجاوز، دشمن موفقیت‌ها دندان‌گیری به دست نیاورد. به همین خاطر فرمانده‌هان تیپ 33 عراق در هشتم مهر، قبل از طلوع آفتاب جلسه‌ای تشکیل دادند. در این جلسه، بندر خرمشهر به عنوان محل پیشروی تعیین شد.

با طلوع خورشید نبرد نابرابری در بندر آغاز شد. شصت کماندوی عراقی به داخل بندر نفوذ کردند. نیروهای مدافع با این که هشت نفرشان شهید شده بود، دشمن را به عقب راندند. روز دهم مهر جنگ تن و تانک در دروازه‌های ورودی خرمشهر در گرفت.

در این روز بچه‌های آغازجاری در محور بندر مقاومت کردند. مدافعین شهر، آن روز 9 تانک، 3 خودروی حامل توپ 106 را منهدم کردند یا به غنیمت گرفتند. پس از این مقاومت بود که نیروها به عقب بازگشتند تا دمی بیاسایند. آسایشگاه آنان مدرسه «دریا بدرسایی» بود. شام خوردند و در حیاط، مدرسه دراز کشیدند. تا این که آرام آرام خواب‌شان برد. ساعت حدود ده شب بود که کسی وارد مدرسه شد. محمد نورانی را صدا زد و گفت:

- در بندر هیچ‌کس نیست. خودت را برسان آنجا.

نورانی دلش نیامد بچه‌ها را بیدار کند. بیرون رفت تا شاید کسان دیگری را برای مقاومت در بندر بیابد. ناگهان صدای انفجار مهیبی به گوش رسید. ستون پنجم گزارش مدرسه را به دشمن داده بود. گلوله توپی وسط بچه‌های خسته‌ای که به خواب رفته بودند، فرود آمد. چهار نفر در دم شهید شدند و عده دیگری مجروح و بیهوش و بعضی با موج انفجار به اطراف پرت شدند.

عراقی‌ها تا 19 مهر همچنان در دروازه‌های شهر و حوالی آن متوقف شدند. 23 مهر ماه برای خرمشهر روز سرنوشت‌سازی بود.خبرهایی که از پیشروی دشمن می‌رسید، نشان از قریب‌الوقوع بودن سقوط شهر می‌داد. از مقاومت مدافعین بندر و پلیس راه کاسته شد و پادگان دژ به طور کامل سقوط کرد.

نیروهای دشمن با پیشروی در عمق شهر و در خیابان فردوسی به مسجد جامع نزدیک شدند. در روز 29 مهر، عراقی‌ها طرحی را به اجرا درآوردند تا تصرف پلی که خرمشهر را به آبادان متصل می‌کرد، شهر را به جنگ در آورند.

در اولین دقایق بامداد 2 آبان ماه طرح هجوم نهایی به اجرا درآمد. سی تا چهل نفر از مدافعین شهر در مقابل انبوه سربازان عراقی مقاومت می‌کردند. لحظه به لحظه از تعدادشان کاسته می‌شد. جهان‌آرا تعدادی را که در نقطه دیگر جنگیده و برای استراحت به مقر برگشته بودند، به خیابان فرا خواند. او با بی‌سیم به آنها گفت:

- بچه‌ها بیایید که شهر دارد سقوط می‌کند.

اما تعداد نیروهای مهاجم بیش از آن بود که توان مقاومت داشته باشند. 25 سرباز و افسر پادگان دژ تا  پای جان در این خیابان ایستادگی کردند اما تمام آنها به شهادت رسیدند یا به اسارت درآمدند.

دشمن با به کارگیری 5 گردان خود را به ساختمان فرمانداری رساند و بر پل خرمشهر مسلط شد. اوایل شب، ساختمان فرمانداری به محاصره نیروهای ایرانی در آمد. اواخر شب، عراقی‌ها یورش سنگینی را دوباره آغاز کردند و ساختمان فرمانداری را بازپس گرفتند.

حالا دشمن قصد تصرف آخرین نقطه امید شهر را داشت. آنها خود را به مسجد جامع نزدیک کردند. روز سوم آبان دشمن به نزدیکی‌های مسجد جامع رسید. شهر در آستانه سقوط کامل بود فرماندهان ارتشی دستور عقب‌نشینی دادند.

بچه‌های خرمشهری حاضر به تخلیه شهر نبودند. پل در تسلط کامل عراقی‌ها بود. بچه‌های خرمشهری در خیابان 45 متری که به فلکه فرمانداری می‌رسید، سنگر گرفته بودند و آخرین گلوله‌های خود را شلیک می‌کردند.

شب مقاومت ها فروکش کرد و دشمن بر شهر مسلط شد. چند نفر که باقی مانده بودند به گشت و گذار در شهر پرداختند تا کسی در شهر به جا نماند. آنها برای آخرین بار سراغ مسجد جامع رفتند. در و دیوار آن را بوسیدند و با مسجد وداع کردند. تنها راه خروج از شهر، راه باریکی از زیر پل بود. یکی از بچه‌های خرمشهری با تیربار مواضع دشمن را هدف قرارداد تا شاید از حجم آتش آنها بکاهد و بقیه از زیر پل عبور بگذرند و شهر را ترک کنند. او آنقدر مقاومت کرد تا همه از زیر پل عبور کردند و دست آخر خود به شهادت رسید. ساعت ده صبح چهارم آبان ماه شهر سقوط کرد. در آن سوی کارون، بغض یکی از بچه‌ها ترکید و بر لب رودخانه ایستاد و رو به شهرش فریاد کشید:

- خرمشهر صدای مرا می‌شنوی؟ خرمشهر، به بعثی‌ها بگو ما برمی‌گردیم! آزادت خواهیم کرد. ترس از هجوم چتر بازارها، دشمن را واداشت تا خودروهای اسقاطی را به حال ایستاده درآورد و در نقاط بسیاری تیرآهن نصب کنند تا مانع از فرود چتر بازها شود.

در آن ساعتی که «ارتشبد صدام حسین!» مست و دیوانه فرماندهان ارتش از هم گسیخته‌اش را در صبح روز سوم خرداد سا ل1361- درست 575 روز پس از تصرف خرمشهر- زیر شلاق ناسزا و فحش گرفته بود، صدای بی‌سیم در قرارگاه کربلا برخاست جوانی بود با لهجه اصفهانی که علی صیاد شیرازی را کار داشت. او با کد و رمز به فرماندهی قرارگاه کربلا گفت که می‌تواند با نیروهایش که 70نفر بیشتر نبودند خط عراق را بشکند و وارد خرمشهر شود. این جوان، حسین خرازی فرمانده 25 ساله تیپ 14 امام حسین(ع) بود. گرما در راه بود. به همین خاطر، فرماندهان یگان‌های سپاه و ارتش، شبانه روز به طراحی حمله پرداختند تا هر چه زودتر عملیات آغاز شود. در پایان دو هفته، قرارگاه کربلا اهداف عملیات را چنین اعلام کرد:

اهداف:

1- انهدام نیروهای دشمن حداقل با استعداد بیش از 2 لشگر

2- آزادسازی خرمشهر و هویزه و پادگان حمید

3-آزدسازی حدود 6000 کیلومتر مربع از سرزمین‌های اسلامی  با بیرون راندن نیروهای دشمن.

پس از جلسه‌های مختلف و بحث و بررسی و تبادل نظر بین فرماندهان سپاه و ارتش عبور از رودخانه کارون بهترین شیوه غافلگیری انتخاب  شد. پس از کامل شدن طراحی عملیات، سه قرارگاه قدس، فتح و نصر تشکیل شدند و قرارگاه مرکزی کربلا فرماندهی کل عملیات را به عهده گرفت.

تصویر کلی طرح عملیات چنین شد، از جبهه راست قرارگاه قدس، جبهه‌میانی قرارگاه فتح و در جبهه چپ قرارگاه نصر باید به دشمن حمله می‌کردند.

پس از بحث‌های فراوان، قرار شد عبور از رودخانه کارون و ایجاد جبهه گسترده و حمله وسیع به عنوان طرح عملیات به یگان‌های مختلف اعلام شود.

24 ساعت قبل از عملیات، در هشتم اردیبهشت، مسوول اطلاعات قرارگاه کربلا در جلسه‌ای آخرین وضعیت دشمن را چنین بر شمرد:

در طول دو هفته، دو تیپ زرهی و یک تیپ پیاده از پایین آب گرفتگی در طول 2هفته، دو تیپ زرهی و یک تیپ پیاده از پایین آب گرفتگی تا شمال خرمشهر آرایش گرفته است.

فرماندهان تصمیم گرفتند که ظرف 48 ساعت بر روی رودخانه کارون پل احداث کنند و عملیات آغاز شود. اگر دشمن تحرکات خود را شدت می‌بخشید و تجمع نیروهای خود را گسترش می‌داد، قطعاً عملیات با شکست رو به رو می‌شد.

در همین ایام مردم فلسطین مورد یورش رژیم صهیونیستی قرار گرفته بودند. به همین خاطر، فرماندهی قرارگاه کربلا نام «الی ‌بیت‌المقدس» را برای عملیات برگزید.

به سبب هم‌زمانی عملیات با میلاد حضرت امیرالمومنان(ع) رمز عملیات « علی بن‌ابیطالب(ع» در نظر گرفته شد.

 نهم اردیبهشت 1361، 30دقیقه پس از ساعت 24 ناگهان صدای فرماندهی قرارگاه کربلا در بی‌سیم تمام یگان‌ها طنین انداخت:

 «بسم‌الله الرحمن الرحیم، اذا جاء نصرالله و الفتح و رایت ناس... از قرار گاه مرکزی به کلیه یگان‌ها... یا علی بن ابی‌طالب، یا علی بن ...»

یگان‌های عملیاتی با شنیدن صدای محسن رضایی و سرهنگ علی صیاد شیرازی به سوی اهداف تعیین شده یورش بردند.

روز اول که به پایان رسید نیروهای ایرانی، زمینی به مساحت 800 کیلومتر مربع را در غرب رودخانه کارون به تصرف درآورده بودند. همین ماجرا کافی بود تا تعادل دشمن را بر هم زند.

قبل از عملیات، عراقی‌ها از یورش رزمندگان خبر داشتند اما پیش‌بینی نمی‌کردند که آن‌ها بتوانند از رودخانه عبور کنند، بلکه می‌پنداشتند از محور شمالی مورد حمله قرار بگیرند.

تا روز 16 اردیبهشت که 5 روز از عملیات می‌گذشت، نیروهای ایرانی به ترمیم رخنه‌ها و ایجاد جبهه‌ای واحد در مقابل عراق پرداختند. حسین باقری (افشردی) فرمانده قرارگاه نصر بعدها در مصاحبه‌ای درباره مرحله اول عملیات گفت:

برادران رزمنده ما توانستند آن شب (شب اول) در دل تاریکی با شناسایی‌های دقیق که قبلاً انجام داده بودند، حتی از جاده آسفالت اهواز- خرمشهر هم رد بشوند.

ساعت 30/11 دقیقه شب 16 اردیبهشت، مرحله دوم عملیات آغاز شد نیروهای قرارگاه فتح (جبهه ‌میانی) با یک خیزجانانه خود را به دژمرزی رساندند.

در این مرحله رزمندگان ایرانی به مرز بین‌المللی رسیدند و محاصره خرمشهر را شدت بخشیدند تا جایی که دشمن شروع به تخلیه تدریجی نیروها‌یش کرد.

از سوی دیگر دشمن از هویزه، پادگان حمید و حومه اهواز عقب نشستند و جاده اهواز- خرمشهر آزاد شد.

با این که نیروهای ایرانی 9 روز بی‌امان جنگیده بودند، مرحله بعدی در ساعت 10 شب نوزدهم اردیبهشت آغاز شد.

مرحله سوم عملیات با هدف آزادسازی خرمشهر توسط نیروهای دو قرارگاه نصر و فتح آغاز شد.

مرحله سوم عملیات با هدف آزادسازی خرمشهر توسط نیروهای دو قرارگاه نصر و فتح آغاز شد.

روز 20 اردیبهشت نیروهای ایران کاری از پیش نبردند و تنها در 3 کیلومتری خرمشهر مستقر شدند.

علی صیاد شیرازی و محسن رضایی دقایقی را در اتاق جنگ قرارگاه کربلا تنها شدند. صیاد گفت: اگر خرمشهر را محاصره کنیم، در گام بعدی، پس از آنکه گردان‌ها به بازسازی خود پرداختند، می‌توانیم آن را تصرف کنیم.

محسن رضایی حرف او را تایید کرد. اما چگونه باید شهر محاصره می‌شد؟ تنها راه محلی بود بین شلمچه و خرمشهر که دشمن تمام توانش را به کار گرفته بود تا از آنجا با نیروهای ایرانی مقابله کند.

شامگاه یکشنبه اول خرداد 1361 با رمز یا محمد بن عبدالله (ص) مرحله چهارم عملیات آغاز شد یگان‌های قرارگاه فتح پس از درگیری با دشمن و پیشروی موفق شدند خود را به پلیس راه خرمشهر برسانند. نیروهای قرارگاه فجر نیز پل نو را تصرف و به سوی اروند پیشروی کردند. نیروهای قرارگاه نصر نیز در امتداد مرز، ضمن پیشروی و پاکسازی منطقه به سوی جنوب به حرکت در آمدند.

حالا خرمشهر به محاصره درآمده بود. با طلوع خورشید روز دوم خرداد حلقه محاصره تنگ‌تر شد.

بعد حسین خرازی از پشت بی‌سیم به قرارگاه اعلام کرد که ما در حال پیشروی هستیم و تعداد عراقی‌هایی که به نشانه تسلیم دست روی سرگذاشته‌اند، بی‌شمار است.

هلیکوپتر هوا نیروز ارتش برخاست تا گزارش کاملی از وضعیت شهر به فرماندهی قرارگاه اعلام کند. خلبان فریاد می‌زد:

تا چشم کار می‌کند توی خیابان‌ها و کوچه‌های خرمشهر، عراقی‌ها صف بسته‌اند و دست‌ها بر سر منتظر اسارت‌اند!

ساعتی از ظهر نگذشته، موعد پیروزی فرا رسید. 575 روز بود که خرمشهر در چنگال دشمن اسیر بود. حالا وقت آزادی بود. نیروهای ایرانی ساعت 13 وارد شهر شدند.

ساعت 14 خبر آزادی خرمشهر مردم سراسر ایران را به خیابان‌ها کشاند.

اما در خرمشهر رزمندگان خود را به مسجد جامع رساندند تا نمازشکر بر جای بیاورند.

در گوشه‌ای بهروز مرادی (خرمشهر سبزه‌رویی که در آن 34 روز مقاومت در کنار یارانش از شهر دفاع کرده بود، بر روی تابلویی نوشت:

خرمشهر جمعیت 36 میلیون نفر.

تا شامگاه روز سوم خرداد، شهر پاکسازی شد. مردم ایران آن روز ساعت‌ها در خیابان‌ها و کوچه ها به شادی و سرور پرداختند. بودند کسانی که اشک شوق می‌ریختند و بازگشت این پاره تن وطن را به یکدیگر تبریک می‌گفتند.

در کنار این همه شادی و سرور، پیام امام (ره) خسته نباشید دلچسبی بود به همه آنهایی که 23 روز مردانه جنگیده بودند تا خرمشهر را آزاد کنند.

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:23 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

دارخوین

 

مگر می‌شود حرف از دفاع مقدس و شروع جنگ به میان آورد و نامی از شهرک دارخوین و حماسه خط شیر و نقطه دفع تجاوز و آغاز «عملیات فرماندهی کل قوا» نبرد. در جاده اهواز- آبادان که حرکت کنی 45 کیلومتر مانده به آبادان، یک شهرک مسکونی می‌بینی که متعلق به سازمان انرژی اتمی بود که به شهرک دار خوین شهرت یافت. این شهرک روزگار آغازین جنگ خط مقدم حماسه بود، اما پس از عقب راندن عراقی‌ها و به برکت خون‌های جاری شده بر زمین، شهرک به مکانی مقدس برای رزمندگان اعزامی از اصفهان تبدیل شد.

دارخوین چه شب‌هایی که شاهد سوز دعا و مناجات شهید ردانی‌پور بود و می‌توانی گوش بسپاری به طنین دل نواز عاشوراهایی که می‌خواند؛ سخن از کسی که بر شهرک دارخوین و ساکنان اهل دلش فرماندهی می‌کرد و آوازه رشادتش  در تاریخ دفاع مقدس جاودانه خواهد ماند.

شهرک دار خوین به یاد دارد صدای مناجات صبحگاهی به فرزندان با صفای خمینی در مسجد چهارده معصوم(ع) را که نماز شب را با زیارت عاشورا پیوند زده بودند و پس از نماز، با دعای عهد با امام زمان خویش میثاق می‌بستند و به سوی جبهه‌ها می‌شتافتند.

شهرک دارخوین نه تنها قدمگاه هزاران شهید بلکه قدمگاه بسیاری گم کرده راه‌هایی است که با چراغ هدایت قدم به خاک مصفای شهرک نهادند و از آنجا خود مشعل فروزان هدایت نسل‌های آینده شدند. دارخوین تنها خط آغاز دفاع مقدس، ایستگاه و استراحتگاه رزمندگان قبل و بعد از هر عملیات نیست؛ بلکه زخم خورده هواپیماهای ارتش بعثی و قتلگاه پاکان نیز هست. ساختمان‌های ویران شده بهترین گواه بر آبیاری این شهرک به خون عزیزان است.

شهرک دارخوین یکی از دردناک‌ترین صحنه‌های جنگ را به خود دیده است. دار خوین به یاد می‌آورد، آن روزی را که پدر و مادران بچه‌های رزمنده به دیدار فرزندشان آمده بودند و در آغوش فرزندان خود زیر بمباران هواپیمای عراقی به معراج رفتند و کربلایی دیگر بر پا کردند.

از صفحه ذهن شهرک دارخوین به ستون ایستادن رزمندگان و بازدید فرماندهانی همچون موحد، قوچانی، عرب و... از آنان و دویدن بچه‌های جنگ با شعارها و رجزهای زیبا هرگز محو نخواهد شد.

دژبانی شهرک دارخوین به یاد دارد دژبان‌هایی چون عبدالمجید ناجی را، که عاشق پرواز بودند. قرار شد که بچه‌ها در عملیات پرواز بودند. قرار شد که بچه‌ها در عملیات والفجر هشت شرکت کنند، گفتند: برادرش شهید شده و خانواده‌اش دیگر تحمل داغ او را ندارند. باید او را راضی کرد تا به عملیات نیاید، خیلی سخت می‌شد که کسی او را راضی کند. وقتی به او گفتند صلاح نیست به عملیات بیایی و او علتش را فهمید، خیلی راحت قبول کرد؛ به گونه‌‌ای که خیلی‌ها فکر کردند او از خدا خواسته بود تا به عملیات نیاید. اما جمله‌ای گفت که تا صبح عملیات هیچ کس معنایش را نفهمید. او به بچه‌ها گفت: فکر کرده‌اید می‌توانید جلوی خدا بایستید. رفت واحد دژبانی و ما رفتیم عملیات صبح عملیات و درست زمانی که گردان هنوز وارد عمل نشده بود و هیچ کدام از بچه‌ها به خیل شهدا نپیوسته بودند، خبر رسید شهرک دارخوین بمباران شده و دژبان شهرک، عبدالمجید ناجی به شهادت رسیده است.

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:24 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

شلمچه

 

منطقه عمومی شلمچه از ضلع غربی خرمشهر شروع می‌شود و تا عمق خاک عراق به پیش می‌رود. خط مرزی، این منطقه را به دو قسمت شلمچه ایران و شلمچه عراق تقسیم کرده است. شلمچه ایران در منتهی الیه جنوب غربی جلگه خوزستان قرار گرفته است. آن منطقه از شمال به «حسینیه» از جنوب به ‌اروند رود، از شرق به خرمشهر و از غرب به خط مرزی ایران و عراق محدود می‌شود. شلمچه عراق نیز در جنوب شرقی بصره واقع است. از شمال به منطقه زید، از جنوب به رودخانه اروند، از شرق به دژمرزی ایران و عراق و از غرب به شهرهای تنومه و الحارثه می‌رسد.

شلمچه دارای آب وهوای گرمسیری است. حداقل دمای هوای آن در زمستان به صفر درجه سانتیگراد می‌رسد و دمای آن در تابستان از مرز 55 درجه سانتیگراد تجاوز می‌کند. این منطقه فاقد برجستگی‌های طبیعی است و جنس خاکش از رس است و به هنگام بارندگی، تردد روی این زمین فقط با اتکا به جاده، میسر است. به دلیل اتصال ضلع جنوبی شلمچه با اروند رود، باتلاق‌ها و آبرگرفتگی‌های متعددی ایجاد شده است و روییدنی‌هایی نظیر چولان و بردی در کنار آبگرفتگی‌ها بسیار به چشم می‌خورد.

شلمچه، نخلستان هم دارد. این نخلستان در ضلع جنوبی آن و در حاشیه اروند رود واقع است. کمی بالاتر و به موازات خط سبز نخلستان، جاده‌ای آسفالت نظرها را به خود جلب می‌کند. جاده‌ای شرقی- غربی که شرق آن به شهر خرمشهر منتهی می‌شود و غرب آن در خاک عراق ادامه می‌یابد.

رود خانه اروند که تمام ضلع جنوبی شلمچه را پوشانده است، رودخانه‌ای است وحشی و ناآرام. دارای بستری گلی و رسویی است که عمق آن بین 5 تا 20 متر متغیر است. طول این رود در منطقه شلمچه، از انتهای جزیره بوارین تا شهر بصره به 20 کیلومتر می‌رسد.

کانال پرورش ماهی، کانال زوجی، نهر جاسم، نهر و شهرک دوئیجی، در شلمچه عراق قرار دارد.

قبل از شروع جنگ، چندین روستای کوچک و بزرگ  در شلمچه ایران وجود داشت که بعضی از آنها به دلیل دارا بودن چشم‌انداز زیبا، محل تفریح مردم خوزستان بود. روستاییان به کار کشاورزی و دامداری مشغول بودند. درصد قابل توجهی از اراضی کشاورزی خرمشهر در منطقه شلمچه قرار داشت.

از آنجا که شلمچه یکی از مناطق حساس مرزی به شمار می‌رفت، چند پاسگاه وظیفه حراست از منطقه را بر عهده داشتند که مهمترین آنها عبارت بود از پاسگاه شلمچه، پاسگاه مومنی و پاسگاه خین. همچنین چندین پایگاه و دژ کوچک در فواصل معینی برای دفاع در مواقع ضروری تعبیه شده بود و یک دژ مرکزی به عنوان تغذیه کننده، وظیفه پشتبانی این پایگاه‌ها را از نظر نیرو و تجهیزات بر عهده داشت.

روز سی ویکم شهریور 1359 ستون زرهی تیپ 26عراق، میله‌های مرزی را پشت سرگذاشت و وارد شلمچه شد. همزمان پاسگاه شلمچه که اصلی‌ترین موضع دفاعی نیروهای خودی در معبر وصولی به خرمشهر محسوب می‌شد. توسط هواپیمای عراقی به شدت بمباران شد. دشمن خرمشهر را می‌خواست و باید جاده شلمچه را تصرف می‌کرد پاسگاه‌های حدود، مومنی و خین نیز که در جنوب پاسگاه شلمچه قرار داشتند، زیر آتشبارهای عراقی، غسل مرگ می‌کردند.

بی‌سیم چی مستقر در پاسگاه شلمچه با فریاد از دژهای اطراف درخواست کمک می‌کرد. اما یا جوابی نمی‌شنید یا اگر صدایی به گوش می‌رسید، خبر امیدوارکننده‌ای به همراه نداشت. چرا که دژهای 1،2، 3، 4 و5 به تصرف دشمن درآمده بودند و دژهای باقی مانده نیز در محاصره قرار داشتند.

هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که خبر تکان دهنده‌ای در تمام پایگاه‌ها پیچید: پاسگاه شلمچه سقوط کرد. مدافعین کم تعداد، در گروه‌های پنج نفره در سایر دژها سنگر گرفته و با همه توان مشغول  نبرد شدند. دژ مرکزی نباید سقوط کند. این منتهای همه تلاش‌ها بود. روایت زیر بیانگر شرایط دشوار آن روز است:

«وقتی بچه‌ها به این دژ (دژ مرکزی) می‌رسند، افسری که یک قبضه تفنگ 106 در اختیار دارد می‌گوید، اگر من دو تانگ داشتم، شلمچه عراق را هم می‌گرفتم. بچه‌ها با اعلام آمادگی خود، او را تشویق به این کار می‌کنند و با همراهی او و تعدادی سرباز مقابله با نیروهای عراق شروع می‌شود. طی یک درگیری سخت و نابرابر، پاسگاه  شملچه آزاد می‌شود و نیروهای خودی به تعقیب دشمن پرداخته، پاسگاه شلمچه عراق را نیز تصرف می‌کنند و پرچم جمهوری اسلامی را بر فراز این پاسگاه به اهتزاز در می‌آوردند و 20 عراقی را به اسارت می‌گیرند. اما طولی نمی‌کشد که نیروهای عراقی با سازماندهی مجدد و با اجرای آتش بر حجم، حمله شدیدی را شروع می‌کنند و بچه‌ها به مقابله جانانه‌ای دست زده، تعدادی توسط تانگ‌های دشمن به شهادت می‌رسند. اما از آنجا که سلاح‌های انفرادی و یک قبضه تفنگ 106 جوابگوی دشمن نیست. بقیه ناچار تا دژ مرکزی به عقب بر می‌گردند.»

پس از سقوط خرمشهر در چهارم آبان 1359 جاده شلمچه به صورن یکی از معابر اصلی تردد یگان‌های عراقی مستقر در خرمشهر در آمد، بعضی از تیپ‌ها و لشکرهای احتیاط ارتش عراقی نیز  در بیابان‌ها یا در دل نخلستان‌های شلمچه اقدام به احداث قرارگاه کردند.

هجده ماه بعد در روز دهم اردیبهشت ماه سال 1361 زمانی که فرماندهان ارشد عراقی، با تکیه بر استحکامات تعبیه شده و مواضع پولادین و نیروی بی‌شمار، آزادی خرمشهر را به دست نیروهای ایرانی، خواب خوش قلمداد می‌کردند، علمیات بیت‌المقدس با مرز یا علی بن ابی‌طالب و با هدف آزادی خرمشهر آغاز شد.

در مرحله اول عملیات، نیروهای ایرانی 35 کیلومتر از جاده اهواز- خرمشهر را آزاد کردند، پنج روز بعد و در مرحله دوم، مناطق جفیر، پادگان حمید و هویزه پاکسازی شد. مرحله سوم که در نوزدهم همان ماه با هدف پیشروی به سمت خرمشهر انجام شد، به دلیل مقاومت شدید دشمن از موفقیت چندانی برخوردار نبود.

ده روز گذشت. رزمندگان در ضلع شمالی منطقه شلمچه، با تقویت نیرو و تجهیز بیشتر آماده حرکت آخر بودند. در این فاصله ده روزه، توهم تحلیل رفتن توان نظامی ایران، فرماندهان عراقی را سرمست غرور کرده بود. اما شلمچه همچنان چشم بر دروازه‌های شمالی خود داشت.

ساعت 22 و 30دقیقه روز اول خرداد نیروهای قرارگاه نصر به نیروهای عراقی مستقر در شلمچه حمله کردند و بعد از یک درگیری تنگاتنگ خود را به جاده شلمچه رساندند. در همین زمان قرارگاه فجر نیز اعلام کرد که یگان‌هایش پل نو را تصرف کرده و به سمت اروند رود پیشروی می‌کنند.

عملیات رمضان بین یک زمین مثلث شکل به وسعت 1600 کیلومتر مربع انجام شد. این زمین از شمال  به منطقه  کوشک، از غرب به اروند و از شرق به خط مرزی محدود می‌شد. هدف عملیات، انهدام نیروهای سپاه سوم عراق و پیشروی تا خط اروند رود بود. عقبه دشمن متکی بود به چهارپلی که در مناطق نشوه و تنومه بر روی اروند رود احداث شده بود و پیش‌بینی می‌شد با انهدام پل‌ها شمار زیادی از نیروهای عراقی به محاصره درآمده و اسیر شوند.

همه می‌دانستند که نبرد اصلی در این سرزمین، نبرد با تانک است. برای همین، در میان نیروهای پیاده، آر پی چی زن‌ها بیشتر از همه مورد توجه بودند. هر آر پی جی زن علاوه بر آر پی جی، سه موشک را نیز با خود حمل می‌کرد. فرد آر پی جی زن دو یا سه کمک داشت که آنها نیز علاوه بر حمل اسلحه، هر یک سه موشک آر پی جی به همراه داشتند. فرماندهان مدام از آنها می‌خواستند که موشک‌ها را هدر ندهند و زمانی دست به ماشه ببرند که مطمئن باشند تانک دشمن در تیررس است.

حمله آغاز شد. مقاومت سرسخت خطوط مقدم عراق نشان داد که این عراق، عراق 50 روز قبل نیست. دشمن قدر وجب دشت شلمچه را می‌دانست. در محور جنوب پاسگاه زید، رزمندگان موفق شدند تا عمق 30 کیلومتری مواضع عراقی‌ها پیشروی کنند. آنها به نهر کتیبان رسیدند و قرارگاه لشگر 9 زرهی عراق را تصرف کردند و حتی ماشین بنز فرمانده لشکر را به غنیمت گرفتند. حالا آنها در حاشیه کانال ماهی بودند که عبور از آن به سادگی میسر نبود.

کانال پرورش ماهی، ساخته دست انسان بود و همان گونه که از اسمش پیداست، به منظور پرورش ماهی احداث شده بود. طول این کانال 29 کیلومتر و عرض آن به طور متوسط یک کیلومتر بود. عمق آب در کناره‌های کانال 50 سانتی‌متر و در اواسط آن دو متر و نیم بود. سیل بندهای دو طرف کانال که هر یک 5/1 متر ارتفاع و 10 متر عرض داشتند، از این کانال دژ مستحکمی ساخته بود که کاربرد نظامی موثری برای دشمن داشت.

به محض آنکه نیروهای خودی به کانال ماهی رسیدند، آتش سلاح‌های مختلف به سمت آنها نشانه رفت. شلیک سنگین تانک‌ها از طفین و از آن سوی کانال ماهی، اوضاع را وخیم کرده بود. به دلیل عدم پیشروی یگان‌های دیگر نیروهای رسیده به کانال ماهی در محاصره قرار داشتند. نبرد جانانه آر پی جی زن‌ها با تانک‌های انبوه، حماسه می‌آفرید. تانک‌ها آن قدر نزدیک شده بودند که رزمندگان از آنها بالا رفته با نارنجک اقدام به انهدام آنها می‌کردند، بعد از آنکه  85 تانک و نفربر عراقی به آتش کشیده شد، حلقه محاصره باز شد و رزمندگان توانستند خود را به نیروهای دیگر برسانند.

چهار روز بعد در ساعت 21 و 30 دقیقه، مرحله دوم عملیات با هدف عبور از کانال ماهی به اجرا  در آمد. جهت حرکت نیروها به سمت پل‌های احداثی روی کانال پرورش ماهی بود. اما بیابان پوشیده از زره، اجازه پیشروی سریع را از رزمندگان گرفته بود. شبح سیاه سیل بندهای کانال، زیر نور منورها از دور به چشم می‌آمد و شوق گذشتن از آن را دو چندان می‌کرد. هر گوشه دشت را که می‌دیدی تانکی در حال سوختن بود و انبار مهماتی در حال انفجار، پیکرهای پاک شهیدان نیز در جای جای شلمچه عطرافشانی می‌کردند. اکنون آفتاب داغ شلمچه بر پیکرهای پاکی می‌تابید که در جنگی نابرابر، سرتاسر دشت را به عشق و مردانگی آذین کرده بودند. داستان رمضان پانزده روز به طول کشید، داستان نبرد انسان و تانک. در این 15 روز پنج هواپیمای دشمن سرنگون و 1097 تانک و نفربر نابود شد. 7400 تن از نیروهای عراقی در بخش قابل توجهی از منطقه شلمچه، آب رها کردند تا به این ترتیب اندیشه حمله مجدد را از ذهن فرماندهان ایرانی پاک کنند. آنها همچنین با ترمیم و تقویت استحکامات و مواضع و احداث خاکریزهای پی در پی بر ضریب دفاعی خطوط مقدم خود افزودند. این اقدامات موثر افتاد و سبب شد تا فرماندهان نیروهای مسلح ایران تا چهار سال شلمچه را از برنامه‌های آفندی خود حذف کنند.

اکنون، هجدهم دی ماه 1365 است. فرماندهان ارشد ارتش و سپاه و نیز فرماندهان سه قرارگاهی که مسوولیت اجرای عملیات را بر عهده گرفته‌اند، بر گرد نقشه‌ای بزرگ جمع شده‌اند. هر کدام به گوشه‌ای از نقشه چشم دوخته‌اند و به طرحی که برای مانور آنان در نظر  گرفته شده فکر می‌کنند. رگه‌هایی از تردید کاملاً در چهره‌ها پیداست. خورشید هجدهم دی ماه غروب کرد و تاریکی همه جا را فرا گرفت. با تاریک شدن هوا جنب وجوش عجیبی تمام خطوط رزمندگان را پوشاند. لشکرها و تیپ‌های خط شکن مشغول انتقال نیروهای خود به نزدیک‌ترین موضع برای آغاز حمله شدند. غواص‌هایی که ماموریت تصرف سنگرهای مقدم دشمن را داشتند، آماده کار شدند. خدمه توپ و آتشبارهای خمپاره، آخرین هماهنگی را با دید بان‌ها به عمل آوردند. هیچ کس نمی‌دانست تا چند ساعت دیگر، چه سرنوشتی برای شلمچه رقم خواهد خورد. گزارش رسید که دشمن روی محل استقرار  قایق‌ها کاتیوشا ریخته و تعدادی را شهید و مجروح کرده است. ساعتی بعد مسوول اطلاعات، عملیات قرارگاه خاتم گزارش داد که منورهای دشمن، نسبت به چند شب گذشته بیشتر شده و ترددهای نیروهای عراقی بر روی جاده جنوب و غرب کانال ماهی افزایش یافته است. اضطراب آنکه دشمن از عملیات آگاه شده است، فرماندهان را نا آرام کرده بود.

درگیری بایستی ساعت 2 بامداد روز نوزدهم آغاز می‌شد. قرار بود که نیروها زیر نور مهتاب خود را به نقطه رهایی رسانده و با غروب ماه و از بین رفتن مهتاب عملیات را آغاز کنند.

شب به نیمه نزدیک می‌شد. محسن رضایی از یکی از مسوولین قرارگاه خواهد که بالای خاکریز برود و وضعیت شلیک منورهای دشمن را بررسی کند. خبر آمد که چیز غیرطبیعی در خطوط دشمن مشاهده نشده است. شهید محمد حسن نظرنژاد، مسوول واحد عملیات لشکر 21 امام رضا(ع) از ساعت‌های مضطرب کننده قبل از علمیات خاطره‌ای دارد:

«آن شب باران نرمی شروع به باریدن کرد. دلم ریخت پایین. با خودم گفتم: اگر این باران شدت بگیرد، حرکت بچه‌ها کند می‌شود، بخواهند از آب بیایند بیرون و هی لیز بخورند... قلبم در شب کربلای 5 شاید 180 درجه تپش داشت... موهای سرم به نظرم مثل خار، راست شده بود و اصلاً یک حالت عجیبی داشتم. آمدم خدمت آقای قاآنی (فرمانده لشکر) ایشان تعجب کرد. گفت: چرا رنگت این جور است؟ گفتم: این باران کمی مرا نگران کرده. گفت: شاید باران، باران رحمت خدا باشد. ساعت پنج صبح، نیروهای خودی از جناح راست کانال ماهی عبور کرده و یکی از خاکریزهای مثلثی عراق را به تصرف درآوردند. در همان تیپ مقاومت می‌کرد. کار پنج ضلعی تمام شده بود. بعد از پنج ضلعی این خاکریزهای هلالی بود که مانع بزرگ پیشروی رزمندگان بود.

هلالی‌ها، خاکریزهایی بودند به شکل نیم دایره، شعاع هر یک از آنها 200 متر بود. 3 متر عرض داشتند و 5 متر ارتفاع. بر روی خاکریز، کانالی دور تا دور آن تعبیه شده بود و کانالهای فرعی منشعب از آن، ارتباط سنگرهای پیاده وتانک را برقرار می‌کرد. دیوار کانال‌ها از جنس سیمان بود. دور تا دور کانال، جاده‌هایی وجود داشت که رفت و آمد تانک‌ها را بر روی کانال میسر می‌کرد. داخل قوس هلال، به وسیله میادین مین و موانع سیم خاردار مسدود شده بود و امکان دستیبای نیروی مهاجم را به قلب آن محدود می‌ساخت. نوع طراحی هلالی‌ها امکان دور زدن مواضع را با اشکال مواجه می‌کرد. با این وصف، فتح هر هلالی به صورت هدفی مستقل برای نیروهای خود در آمده بود. در ساعت 11 و 15 دقیقه صبح فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا(ع) اعلام کرد که ما هلال اول را پاکسازی کرده‌ایم. این خبر موجی از شادی و امید را در فضای قرار گاه فرماندهی برانگیخت. از روز پنجم تا روز ششم هیچ یک از طرفین، تحرک آفندی نداشتند، فقط آتش بود و آتش. از وقایعی که روز هشتم را به یادماندنی کرد، دریافت پیام حضرت امام خمینی(ره) خطاب به رزمندگان بود. متن پیام این گونه منتشر شد: «از خداوند متعادل پیروزی نهایی رزمندگان عزیز را خواستارم عزیزان من بکوشید. خداوند تعالی با شماست و اینجانب، دست و بازوی شما را می‌بوسم. والسلام علیکم و رحمت‌الله و برکاته.» پس از هشت روز ایستادگی و نبرد درمیان فریاد و آتش، کلمات امام همچون آب حیاتی در تاروپود خسته رزمندگان زندگانی و امید را جاری کرد. آن روز، دشمن جزایر بوارین و ام‌الطویل را رها کرده و مقادیر قابل توجهی امکانات از قبیل تانک، خودرو، تسلیحات گوناگون را در جزایر باقی گذاشت. از روز نهم تا روز بیستم عملیات، جنگ و گریز در تمام محورها ادامه داشت. هر شب با تاریکی هوا حملات نیروهای خودی آغاز می‌شد و تا روشنایی هوا ادامه می‌یافت. با روشن شدن هوا این پاتک‌های سنگین عراق بود که برای باز پس گیری مناطق از دست داده، جریان نبرد را ادامه می‌داد. وقتی آفتاب روز هشتم بهمن ماه 1365 بر زمین سوخته منطقه عملیاتی کربلای 5 تابید، شلمچه ایران آزاد شده بود، جزایر بوارین، ماهی، وام الطویل به تصرف نیروهای خودی در آمده بود، نهر جاسم و نهر دوئیجی تحت کنترل رزمندگان بود، پنج ضلعی و آن قسمت از کانال ماهی که مورد تهاجم قرار گرفته بود و در دست ما بود. شهر استراتژیک بصره در تیررس توپخانه‌های خودی قرار داشت، اما شهیدان رفته بودند.

شهید نظرنژاد می‌گوید: من با قدرت و با جرات می‌گویم که در تمام جنگ‌های دنیا، عملیات کربلای 5 بی‌سابقه بود. حتی در جنگ جهانی چنین چیزی به چشم نخورده است... من در تمام دوران هشت سال جنگ، یکی در روز هفتم عملیات خیبر و یکی هم در شلمچه بود که برای یک لحظه بریدم. می‌خواستم برگردم عقب که بی‌سیم‌چی نگذاشت من بروم. واقعاً دیگر نمی‌خواستم بجنگم»...

و اما اکنون، وقتی برای بازدید راهی شلمچه می‌شوی، به یک قرار گاه ایست و بازرسی می‌رسی. اینجا «پل نو» است و این به معنای آن است که وارد منطقه شلمچه شده‌ای. کمی که جلوتر می‌روی بقایای موشک‌ها و راکت‌ها و خمپارهای اصابت کرده بر سینه شلمچه را می‌بینی.

اگر کنج خلوتی بیایی. چشم‌ها را ببندی و گوش به سکوت شلمچه بسپاری، ترانه غم‌انگیز شهدا را به خوبی خواهی شنید. آنها که از خاکریزهای جنون گرفته شلمچه گذشتند و دیگر باز نگشتند.

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:24 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

دو کوهه

 

«دو کوهه» آخرین ایستگاه قطار بود؛ بچه‌ها از همین جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام می‌شدند. دو کوهه نام آشنای همه رزمنده‌هاست. ردپای همه شهیدان را می‌توانی توی دو کوهه پیدا کنی، دو کوهه پادگانی نزدیک اندیمشک و متعلق به ارتش که زمان جنگ بخش جنوبی آن سهم سپاه شد.

این ساختمان‌های خالی هر کدام حکایتی هستند برای خودشان. گوش‌ات را روی دیوار هر کدام که بگذاری، صدایی می‌شنوی. صدای یکی از روضه قاسم می‌خواند، صدای کسی که روضه علی‌اکبر...، اینجا دیوارها هم چون بچه‌ها زخمی‌اند هنوز، نگاه کن شاید پوکه فشنگی تو را مهمان گذشته کند، تعجب نکن، گاهی وقت‌ها، عراقی‌ها بمب‌هایشان را یکراست سر همین پادگان خالی می‌کردند، تا شاید اینجا خالی شود.

همه بودند. اصفهانی، اراکی، همدانی، خراسانی همه لهجه‌ای صبح‌ها ورزش صبحگاهی داشتند؛ یک، دو، سه ... شهید! اگر خوب گوش کنی صدای دلنشین شهید گلستانی را هم می‌شنوی. که با صدای دلنشین را هم می‌شنوی. که با صدا دلنشین پادگان را گلستان می‌کرد. هنوز صدایش از بلندگوهای سرتاسر پادگان می‌آید؛ اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار... تابلوی تیپ‌ها و گردان‌ها را هنوز برنداشته‌اند، خوش سلیقگی کرده‌اند تا تو بروی و بخوانی؛ حمزه، کمیل، میثم، سلمان، مالک، عمار، ابوذر... اینجا همه شیطنت می‌کنند، سر به سر هم می‌گذراند، شور و حال دارند. به خوبی می‌دانند که بعد از عملیات، خیلی‌هایشان پرنده می‌شوند، بچه‌ها می‌کردند تا برای سفر آسمانی‌شان، همسفر پیدا کنند.

گاهی که عملیاتی در پیش باشد، دوکوهه پر از نیرو می‌شود. آنقدر که فضای اطراف ساختمان‌ها هم چادرهای بزرگ و کوچک برپا می‌کنند. آن وقت تو فکر کن دم اذان است. دوکوهه است و یک حوض کوچک ویک حسینیه کوچک. بسیجی‌ها می‌ریزند دور حوض، اصلا صف می‌گیرند دور حوض، «قربان دستت، داری می‌روی حسینیه به امام جماعت هم بگو قامت نبندد ما هم برسیم!» چه دست‌ها که در این حوض وضو نگرفت و در میدان مین نیفتادند.

نمازهای حسینیه حال و هوای دیگری داشت. سرسری نبود. همه‌اش تضرع و گریه و خوف... تن آدم می‌لرزید. این همه یار خمینی؟! که همه چیزشان را فدای نگاه او می‌کنند. خدایا اگر مهدی (عج) می‌آمد چه می‌شد؟!

دو کوهه، سردار زیاد داشت. حاج احمد متوسلیان، حاح همت و ... . همت می‌گفت فرمانده‌ای که عقب بنشیند و بخواهد هدایت کند، نداریم. خودش می‌رفت خط مقدم. آخرش هم شد سردار بی‌سر خیبر، اسم حسینیه هم شد «حاج همت». باید همت کنی تا به راز نهفته دوکوهه پی ببری.

وقت عملیات، سکوت پرمعنا وحزن انگیزی فضای پادگان دوکوهه را فرا می‌گیرد. کسی هم اگر می‌ماند، همه‌اش به این فکر می‌کرد که حالا سینه چند نفر، سپر گلوله‌های دشمن شده است. نه فقط ایمان و خلوص بلکه، حس میهن ‌پرستی را هم باید در چشم‌های رزمنده‌های اینجا پیدا می‌کردی. خانه و زندگی و سرمایه جانشان را می‌دادند برای این یک وجب خاک، «ایران!»، راستی کجا بودند آنانی که در بد حادثه در کنار شومینه‌ها در دل زمستان لم می‌زدند، به یاران خمینی ناسزا می‌گفتند و دم از ایران می‌زدند، کجا بودند آنانی که یک لحظه گرمای پنجاه درجه جنوب را درک نکردند و در رستوران‌های شمال شهر بستنی هفت رنگ ایتالیایی می‌خوردند ودم از ایران می‌زدند.

اگر شلمچه را با غروبش می‌شناسند، دو کوهه را هم با شب‌هایش می‌شناسند. دلت می‌خواهد توی تاریکی شب، لابه‌لای این ساختمان‌ها پیچ و تاب بخوری، بروی، بیایی و در این رفتن و آمدن‌ها، بعضی حقایق، دستگیرت شود.

این وسط، چاشنی دیوانگی‌های تو. جملاتی است از شهید سبز، سید مرتضی آوینی که تو را همراهی می‌کند قدم به قدم.

«دوکوهه مغموم است و دلتنگ یاران عاشورایی خویش است...» و می‌توانی بفهمی «شرف المکان بالمکین» یعنی چه؟

یعنی کسی که روزی اینجا نشسته بود، وضو گرفته بود نماز خوانده بود. اهل آسمان بود پس اینجا آسمان است نه!

یکی از بسیجی‌ها روی یکی از دیوارها نوشته: «ای کسانی که بعداً به این ساختمان‌ها می‌آیید، تو را به خدا با وضو وارد شوید.

 «دو کوهه مغموم مباش که یاران آخر الزمانی‌ات از راه می‌رسند...» و شاید تو هم یکی از آنها باشی.

 

«دو کوهه» آخرین ایستگاه قطار بود؛ بچه‌ها از همین جا به مناطق مختلف در خطوط مقدم اعزام می‌شدند. دو کوهه نام آشنای همه رزمنده‌هاست. ردپای همه شهیدان را می‌توانی توی دو کوهه پیدا کنی، دو کوهه پادگانی نزدیک اندیمشک و متعلق به ارتش که زمان جنگ بخش جنوبی آن سهم سپاه شد.

این ساختمان‌های خالی هر کدام حکایتی هستند برای خودشان. گوش‌ات را روی دیوار هر کدام که بگذاری، صدایی می‌شنوی. صدای یکی از روضه قاسم می‌خواند، صدای کسی که روضه علی‌اکبر...، اینجا دیوارها هم چون بچه‌ها زخمی‌اند هنوز، نگاه کن شاید پوکه فشنگی تو را مهمان گذشته کند، تعجب نکن، گاهی وقت‌ها، عراقی‌ها بمب‌هایشان را یکراست سر همین پادگان خالی می‌کردند، تا شاید اینجا خالی شود.

همه بودند. اصفهانی، اراکی، همدانی، خراسانی همه لهجه‌ای صبح‌ها ورزش صبحگاهی داشتند؛ یک، دو، سه ... شهید! اگر خوب گوش کنی صدای دلنشین شهید گلستانی را هم می‌شنوی. که با صدای دلنشین را هم می‌شنوی. که با صدا دلنشین پادگان را گلستان می‌کرد. هنوز صدایش از بلندگوهای سرتاسر پادگان می‌آید؛ اللهم اجعل صباحنا، صباح الابرار... تابلوی تیپ‌ها و گردان‌ها را هنوز برنداشته‌اند، خوش سلیقگی کرده‌اند تا تو بروی و بخوانی؛ حمزه، کمیل، میثم، سلمان، مالک، عمار، ابوذر... اینجا همه شیطنت می‌کنند، سر به سر هم می‌گذراند، شور و حال دارند. به خوبی می‌دانند که بعد از عملیات، خیلی‌هایشان پرنده می‌شوند، بچه‌ها می‌کردند تا برای سفر آسمانی‌شان، همسفر پیدا کنند.

گاهی که عملیاتی در پیش باشد، دوکوهه پر از نیرو می‌شود. آنقدر که فضای اطراف ساختمان‌ها هم چادرهای بزرگ و کوچک برپا می‌کنند. آن وقت تو فکر کن دم اذان است. دوکوهه است و یک حوض کوچک ویک حسینیه کوچک. بسیجی‌ها می‌ریزند دور حوض، اصلا صف می‌گیرند دور حوض، «قربان دستت، داری می‌روی حسینیه به امام جماعت هم بگو قامت نبندد ما هم برسیم!» چه دست‌ها که در این حوض وضو نگرفت و در میدان مین نیفتادند.

نمازهای حسینیه حال و هوای دیگری داشت. سرسری نبود. همه‌اش تضرع و گریه و خوف... تن آدم می‌لرزید. این همه یار خمینی؟! که همه چیزشان را فدای نگاه او می‌کنند. خدایا اگر مهدی (عج) می‌آمد چه می‌شد؟!

دو کوهه، سردار زیاد داشت. حاج احمد متوسلیان، حاح همت و ... . همت می‌گفت فرمانده‌ای که عقب بنشیند و بخواهد هدایت کند، نداریم. خودش می‌رفت خط مقدم. آخرش هم شد سردار بی‌سر خیبر، اسم حسینیه هم شد «حاج همت». باید همت کنی تا به راز نهفته دوکوهه پی ببری.

وقت عملیات، سکوت پرمعنا وحزن انگیزی فضای پادگان دوکوهه را فرا می‌گیرد. کسی هم اگر می‌ماند، همه‌اش به این فکر می‌کرد که حالا سینه چند نفر، سپر گلوله‌های دشمن شده است. نه فقط ایمان و خلوص بلکه، حس میهن ‌پرستی را هم باید در چشم‌های رزمنده‌های اینجا پیدا می‌کردی. خانه و زندگی و سرمایه جانشان را می‌دادند برای این یک وجب خاک، «ایران!»، راستی کجا بودند آنانی که در بد حادثه در کنار شومینه‌ها در دل زمستان لم می‌زدند، به یاران خمینی ناسزا می‌گفتند و دم از ایران می‌زدند، کجا بودند آنانی که یک لحظه گرمای پنجاه درجه جنوب را درک نکردند و در رستوران‌های شمال شهر بستنی هفت رنگ ایتالیایی می‌خوردند ودم از ایران می‌زدند.

اگر شلمچه را با غروبش می‌شناسند، دو کوهه را هم با شب‌هایش می‌شناسند. دلت می‌خواهد توی تاریکی شب، لابه‌لای این ساختمان‌ها پیچ و تاب بخوری، بروی، بیایی و در این رفتن و آمدن‌ها، بعضی حقایق، دستگیرت شود.

این وسط، چاشنی دیوانگی‌های تو. جملاتی است از شهید سبز، سید مرتضی آوینی که تو را همراهی می‌کند قدم به قدم.

«دوکوهه مغموم است و دلتنگ یاران عاشورایی خویش است...» و می‌توانی بفهمی «شرف المکان بالمکین» یعنی چه؟

یعنی کسی که روزی اینجا نشسته بود، وضو گرفته بود نماز خوانده بود. اهل آسمان بود پس اینجا آسمان است نه!

یکی از بسیجی‌ها روی یکی از دیوارها نوشته: «ای کسانی که بعداً به این ساختمان‌ها می‌آیید، تو را به خدا با وضو وارد شوید.

 «دو کوهه مغموم مباش که یاران آخر الزمانی‌ات از راه می‌رسند...» و شاید تو هم یکی از آنها باشی.

 

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:25 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

طلائیه

در آن سختی کار، شهید میثمی گفت:

«هر کس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود می‌ایستاد.»

کافی است از اهواز به سمت خرمشهر بروی تا در مسیر به سه راهی طلائیه برخورد كنی و از آنجا راه غرب را تا نزدیکی مرز در پیش‌ بگیری تا برسی به پاسگاه طلائیه، الان دیگر تو در منطقه‌ای هستی که به خاطر این پاسگاه به طلائیه معروف شده است. منطقه‌ای که در نزدیکی هور و خشکی که شب‌های سرد زمستانی و روزهای داغ پنجاه درجه تابستانی‌اش را می‌شود از رنگ‌های به سرخی گراییده بچه‌های رزمنده دریافت. در آب کم عمق این منطقه نی‌هایی بلند می‌رویید. اینجا محلی است که عملیات‌های خیبر و بدر در آن صورت گرفت تا با تصرف جاده بصره- العماره عراق موازنه قدرت به نفع ایران تغییر کند کمی آن‌ طرف‌تر مجنون ‌شرقی و غربی است. جزایری که با نام بلندمردان همت گره خورده است. غواصی‌های سخت، گشت‌های شبانه‌ گذر از موانع متعدد و مختلفی چون مین‌های انفجاری، سیم‌های خاردار، موانع خورشیدی و... . حاج حسین خرازی همین‌جا بود که گفت: «امشب شب عاشوراست. نماینده امام از ما خواستند در طلائیه وارد عمل شویم. ما با تمام توان لشکر به دشمن خواهیم زد. هر کس می‌تواند بماند و هر کس نمی‌تواند آزاد است برود» و در آن شب و روز عاشورایی، خود به عباس بن علی (ع) اقتدا کرد و دستش را در راه خدا فدا کرد.

عملیات به سختی دنبال می‌شد و فقط غیرت بچه‌ها بود که کار را جلو می‌برد. منحنی‌زن‌های عراق منطقه را شخم می‌زدند و وجب به وجب خمپاره‌ای بر زمین می‌نشست و رزمنده‌ای بر زمین می‌افتاد. در آن سختی کار، شهید میثمی گفت: «هر کس در طلائیه ایستاد، اگر در کربلا هم بود می‌ایستاد» بچه‌ها مقاومت می‌کردند اما کار سخت شده بود. فرماندهان نیز هر کدام سلاحی برداشته و به جنگ تن به تن وارد شده بودند یکباره اما اوضاع تغییر کرد. پیامی از امام(ره) برای رزمنده‌ها رسیده بود. آن‌قدر اوضاع تغییرکرد که دشمن مجبور شد عقب‌نشینی کند؛ اما حیف که همت رفت. آن فرمانده دوست داشتنی به مولایش حسین (ع) اقتدا کرد و بی‌سر به سوی دیار حق شتافت.

دشمن نامرد بود و از شدت حقارت به شیمیایی روی آورد و خیلی‌ها به ملاقات حق شتافتند بدر و خیبر گام‌هایی بلند برای پیروزی ایران بودند و بر عراق فشاری عظیم وارد ساختند تسلط بر منابع نفتی جزایر، کار را بر عراق سخت کرده بود و به تلافی آن، کار را بر سپاه اسلام سخت گرفت. شهدای بسیاری بر زمین مانده بودند، از جمله حمید باکری که  گفته بود: «ما به فرموده امام، حسین‌وار وارد جنگ شدیم و حسین‌وار به شهادت می‌رسیم.»

جنازه خیلی‌ها در طلائیه ماند و هرگز برنگشت.

طلائیه تابع بخش هویزه و دهستان بنی صالح است و دارای قدمت چندانی نیست اما آنچه منطقه طلائیه و هورهای اطراف آن را معروف وزبانزد کرده است، نه اقوام و نه موقعیت جغرافیای آن بلکه جنگ‌هایی است که در دهه 60 در آن اتفاق افتاد.

دنبال چیزی می‌گشت تا با آن بر سر تابلو بکوبد و پایه‌اش را در زمین محکم کند. زمین آنجا مثل گذشته نبود. حالا بیابانی شده بود خشک و بی‌آب و علف که در هر جا سفیدی نمک را می‌شد بر سطح خاکش دید.

اما چقدر دلش برای آنجا تنگ شده بود. هوا را که بو می‌کشید، از زمان جدا می‌شد و به گذشته‌های دور می‌رفت. آن قدر که می‌توانست صدای غرش خمپاره‌ها و صفیر تیرها را بشنود و نسیمی را که با خود بوی باروت وهور می‌آوردند احساس کند. روی تابلو نوشته شده بود، به طرف مقر تفحص و در پایین آن در داخل پرانتز نازکتر نوشته بودند «منطقه طلائیه».

طلائیه آن روزها پر بود از میدان مین و موانع غیرطبیعی عراقی‌ها ازترس حمله نیروهای ایرانی دور تا دور خود را پر کرده بودند از این موانع و آن را تا خط دوم و سوم خود ادامه داده بودند. نگاهی به اطرافش می‌اندازد و شرق تا غرب منطقه را از نظر می‌گذراند. آن روزها همه جای این سرزمین را آب گرفته بود. تا چشم کار می‌کرد آب بود و سکوت نیزار. آب آنجا از «هورالهویزه» می‌آمد و هور هم متصل بود به رودخانه کرخه و چند شاخه از دجله و پیش از آن، علی بر روی نقشه مسیر رود خانه کرخه را دنبال کرده بود. این رودخانه که از کوه‌های سر به فلک کشیده لرستان سرچشمه می‌گرفت در دل دشت‌ها و تپه‌ها از کنار شهر شوش می‌گذشت و به آرامی وارد منطقه هور می‌شد.

این اتفاق از وقتی افتاد که صدام فرمان حضور در نهر سوم بین دجله و فرات را صادر کرد و این نهر عظیم دست ساز، نه تنها تمدن چند هزار ساله دجله و فرات که اوضاع جغرافیایی منطقه را نیز تغییر داده و آب‌های هور را در خود فرو برد. صدام این کار را از ترس مجاهدین عراقی و لشکریان بدر انجام داد. این گروه شامل توابین پناهنده‌ای بودند که از هور برای رفت وآمد به داخل عراق استفاده می‌کردند و در سال‌های پایانی جنگ بیشترین فعالیت را در این منطقه داشتند.

دوست داشت مثل آن روزها برای ساختن ساز نی‌اش دوباره به سراغ نیزارهای هور برود روییدنی‌های زیادی در هور است. نی‌هایی که ارتفاع آن‌ها از 2متر تا 7 متر می‌رسد «بردی» که معمولاً ارتفاع آن بین 1 تا 2 متر است و چولان که در جاهای کم عمق می‌روید و ارتفاع آن کمتر از 50 سانتی‌متر است.

شب‌ها با بچه‌های دسته کنار آتش می‌نشستند و چای می‌نوشیدند و برای آوردن صدای نی تقلا می‌کردند.

عراق در سال‌های میانی جنگ براساس تجربیاتی که در میادین نبرد به دست آورد تا کتیک‌های جدید اتخاذ کرده، به تناسب آن فرم و شکل مناسب به خود داد.

 

به همین خاطر، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پس از عملیات والفجر مقدماتی، با تشکیل یک قرارگاه منطقه هور را انتخاب کرد و تلاش‌های مقدماتی خود را آغاز نمود تا از این طریق، فضایی مناسب برای ادامه نبرد فراهم آید.

منطقه هور با سه ویژگی برجسته انتخاب شد.

1- مسلط نبودن دشمن به عملیات آبی- خاکی و عدم توانایی در انطباق سریع با موقعیت جدید.

2- سرعت عمل

3- استفاده از اصل غافلگیری

منطقه عملیاتی خبیر که در شرق حاصل خیزترین منطقه «بین‌النهرین» یا عراق امروزی واقع شده، در کنار دجله و داخل هورالهویزه از شمال به اعریز واز جنوب به «القرنه»، طلائیه و «زید» محدود می‌شد. این منطقه دارای دو نوع طبیعت متفاوت است، خشکی و هور طلائیه به عنوان محوری اصلی برای هدایت و حفظ پیروزی در عملیات خیبر، منطقه‌ای کلیدی محسوب می‌شد رزمندگان ایرانی از این منطقه باید به جزایر مجنون شمالی و جنوبی و تأسیساتی که در آن محور بود از جمله: دکل‌های برق، دکل‌های تقویتی رادیو تلویزیون، تاسیسات و کارخانه‌های کاغذسازی، چاه‌های نفت و... یورش می‌بردند.

علی با خود می‌گفت روزهای سخت می‌گذرند، اما خاطراتش برای انسان‌ شیرین‌تر است.

به یاد شناسایی‌ها و گشت‌‌های شبانه افتاد. لباس غواصی و قطب‌نما و دوربین دید در شب جزوی از بدن آنها شده بود. هر شب از محور طلائیه وارد هور می‌شدند و تا کیلومترها سنگرها و امکانات دشمن را شناسایی می‌کردند. مأموریت آنها فقط شناسایی بود و به همین خاطر تا آنجا که ممکن بود با دشمن درگیر نمی‌شدند. عراقی‌ها با قایق می‌آمدند و در مسیر حرکت‌شان میان نیزارها نارنجک می‌انداختند.

یک بار که علی و دوستانش داخل نیزار مخفی شده بودند، با  ترکش یکی از همین نارنجک‌ها زخمی شد. یک بار هم عملیات شناسایی آنها تا صبح طول کشید. با روشن شدن هوا مجبور شدند، روز را در میان نیزارها و در نزدیکی یکی از سنگرهای کمین عراق بمانند. در حالی که علی و دوستانش سعی داشتند از چشم نگهبان عراقی مخفی باشند، گربه‌ای که معلوم نبود چگونه از هور سر درآورده بود، از بالای بام سنگر به آنها خیره شده بود و ساعت‌ها آنها را زیر نظر داشت. عاقبت گربه از نگاه کردن خسته شد و علی و دوستانش نفس راحتی کشیدند.

هدف از عملیات خیبر، از بین بردن نیروهای سپاه سوم عراق و تأمین جزایر مجنون شمالی و جنوبی و ادامه حمله از جزایر و محور طلائیه به سمت «نشوه» بود و الحاق با نیروهایی که از محور زید به دشمن حمله می‌کردند. در عملیات خیبر، همچنین در نظر بود که خشکی شرق دجله از طریق هور تصرف شود و بدین وسیله امکان تقویت سپاه سوم عراق از میان برود.

در منطقه اصلی عملیات، سپاه پاسداران با استعداد 9 لشگر، 6 تیپ پیاده و 3 تیپ زرهی به میدان آمد که در نتیجه این نیروها در محور هور و طلائیه وارد عمل شدند. ارتش نیز در این منطقه با یک لشگر زرهی برادران سپاه را کمک کرد.

بالاخره عملیات خیبر در ساعت 20 و سی دقیقه سوم اسفند 1362 با رمز یا رسول‌الله(ص) آغاز شد، در مرحله اول، پیشروی به جلو با سرعت عمل و غافلگیری دشمن به طور همزمان در تمامی محورها توأم بود روزهای اول، دوم و سوم عملیات رزمندگان با در هم شکستن خطوط دشمن و گذر از موانع، موفق به تسخیر اهداف از پیش تعیین شده گردیدند و در روز چهارم عملیات، بخشی از نیروها در شهر القرنه، یکی از شهرهای مرزی عراق حضور یافتند و مردم شهر با مشاهده آنان به استقبال آمده، سر راه آنها گوسفند قربانی کردند. طی این مرحله جزایر مجنون شمالی و جنوبی از پشت دور زده شد و به سهولت به تصرف درآمد.

این عملیات با پیروزی‌ای که برای رزمندگان به همراه داشت، پاسخ قاطعی بود به بمباران بسیاری از شهرهای ایران که در چند هفته قبل از آن توسط عراق انجام گرفته بود. در مرحله دوم عملیات، دو تلاش اصلی در محور جزایر و طلائیه برای الحاق با محورهای دیگر و سپس پیشروی به سمت نشوه در نظر گرفته شد، اما این پیشروی به خاطر حجم زیاد آتش دشمن متوقف ماند. تمرکز آتش  دشمن در طلائیه که زمینی بسیار محدود را شامل می‌شد فوق‌العاده بود. به خاطر اهمیتی که منطقه طلائیه برای کل عملیات داشت، ضرورت مقاومت و ایستادگی نیروها در آن مدام از سوی مسوولین در اتاق جنگ گوشزد می‌شد. به همین خاطر پس از آن که محور زید با عدم موفقیت مواجه شد، فرمانده لشگر امام حسین (ع) فرا خوانده شد تا ماموریت طلاییه به وی واگذار شود. احتمال داشت جنازه‌ای را که علی از میان خاک‌های طلاییه یافته بود، یکی از همراهان خرازی در خیبر باشد و همین احتمال کافی بود که او را به خاطرات شب‌های درگیری در طلائیه ببرد. آن شب نیروهای لشگر در طلائیه شب خونینی را پشت سرگذاشتند. با طلوع خورشید و ادامه عملیات، فرمانده لشگر که در خط مقدم درگیری حضور داشت، بر اثر اصابت ترکش دست راست خود را از دست داد و علی‌رغم میلش از معرکه جنگ بیرون آمد. مرحله سوم عملیات با توجه به فشارهای دشمن، عمدتاً به منظور حفظ جزایر مجنون شمالی و جنوبی بود. به همین منظور دشمن در فشار اولیه خود تنها 72 ساعت به طور مداوم بر روی جزایر آتش می‌ریخت، چنانکه در یک برآورد، نزدیک به یک میلیون گلوله توپ و خمپاره مصرف کرده بود. جنگ در جزایر با توجه به توان خودی و دشمن به دور از محاسبات نظامی بود و تنها معنویت و روحیه بالای رزمندگان بود که باعث مقاومت آنها می‌شد. عامل اصلی این مقاومت، گذشته جنگ و ضرورت کسب پیروزی چشمگیر و نیز پیام حضرت امام (ره) مبنی بر حسین وار جنگیدن بود. در این روند شهادت و مجروح شدن تنی چند از فرماندهان سپاه به مقاومت نیروها در منطقه جلوه‌ای خاص بخشید. حاج‌ابراهیم همت، فرمانده لشگر 27 محمد رسول‌الله‌(ص) هنگامی که سوار بر موتور به دنبال رساندن نیرو به خط بود بر اثر اصابت توپ به شهادت رسید. حمید باکری- قائم  مقام لشگر عاشورا- جلوه‌ای دیگر از حماسه مقاومت را در صحنه نبرد خیبر به نمایش گذاشت. پس از شهادت باکری جسد او و همرزمانش در همان‌جا بر زمین ماند. به دنبال این امر، فرماندهی قرارگاه به برادر شهید،مهدی باکری، فرمانده لشکر عاشورا تکلیف می‌کند که جسد حمید باکری را به عقب منتقل کند اما او نمی‌تواند خود را متقاعد سازد در حالی که سایر شهداء بر روی زمین به جا مانده‌اند، تنها جسد برادر خود را به عقب منتقل کند پس جنازه حمید و همرزمانش در همان جا می‌ماند. دشمن که در مقابل خود مقاومتی غیرقابل تصور و پیش‌بینی را مشاهده می‌کرد، به مرور با تحمل تلفات و ضایعات فراوان از تصرف جزایر منصرف شد و به تحکیم مواضع پرداخت. رژیم عراق پس از ناامیدی از بازپس‌گیری جزایر شمالی و جنوبی مجنون دیوانه وار شروع به بمباران شیمیایی کرد و شدت آن به قدری بود که حتی یگان‌های خودش نیز از این بمباران بی‌نصیب نماندند. پس از ثبات نسبی خط مقدم دستاوردها و نتایج عملیات از سوی ایران چنین منتشر شد: در این عملیات بیش از 23 یگان دشمن به طور متوسط، از 20% تا 100%  منهدم شد. 15000 نفر از نیروهای دشمن زخمی و کشته شدند. 150دستگاه تانک و نفربر و 200 دستگاه خودروی دشمن منهدم و تیپ 56 زرهی دشمن به میزان 100% منهدم شد. 1140 نفر از نیروهای دشمن اسیر شدند که در میان آنها 102 نفر غیر نظامی از کشوهای مصر، سودان، مراکش، سومالی و عراق مشاهده می‌شد. مجموعاً 1180 کیلومتر از زمین‌های منطقه آزاد شد. در میان غنائم گرفته شده از دشمن، گذشته از اقلام صنعتی و تجهیزات انفرادی، 10 دستگاه تانک و نیز 60دستگاه کمپرسی به چشم می‌خورد.

دستیابی بر چاه‌های نفت که ذخایر آن میلیون‌ها بشکه برآورد شده بود. پس از عملیات خیبر تغییر و تحولاتی در جنگ روی داد که قسمت اعظم آن فشار اقتصادی و تحریم فروش سلاح به ایران بود. رفته رفته تفحص پا گرفت و بچه‌ها، هر روز نقاط بسیاری را در طلائیه برای پیدا کردن اجساد، زیر و رو می‌کردند. پس از عملیات خیبر براساس توانایی‌هایی خودی و دشمن و نیز با در نظر گرفتن معابر وصولی بصره، سه راه کار در نظر گرفته شد که عبارت بودند از: الف-  منطقه عملیاتی خیبر واقع در هور و طلائیه. ب- شرق بصره (منطقه عملیاتی رمضان). ج- غرب اروند. از آنجا که منطقه شرق بصره و غرب اروند فاقد تناسب لازم با توان خودی بود، لذا هور و منطقه طلائیه، به عنوان تنها راه ممکن انتخاب شد: دست‌اندازی و تسلط بر جاده بصره- العماره و نیز راهیابی به مرکز اصلی هورهای غرب دجله که استان‌های ناصر به، بصره والعماره را احاطه کرده است و همچنین تسلط بر شرق دجله، توام با انهدام نیرو و اسارت نفرات دشمن، از جمله اهداف این عملیات بود عملیات بدر از دو محور عمده در حد فاصل الغدیر تا القرنه طراحی گردید و در کنار آن یک تلاش عملی از سمت  شمال و دو حرکت فریب در شلمچه و غرب اروند (جنوب) در نظر گرفته شد. نیروهایی که در عملیات بدر شرکت داشتند شامل سه لشگر و یک تیپ از نیروی زمینی ارتش و 9 لشگر و هشت تیپ از سپاه به صورت ادغامی بودند. علی به همراه گروه تفحص، با اهداء چند جنازه عراقی به مرزداران توانستند از هور عبور کرده و با گذشتن از جاده العماره تا نزدیک دجله بروند. پس از حرکت نیروها از نقطه رهایی به سوی هدف‌های مورد نظر و اعلام آمادگی، در ساعت 23، نوزدهم اسفند سال 1363 با قرائت رمز عملیات با عنوان: «یا الله، یا الله، یا الله و قاتولهم حتی لا تکون فتنه، یا فاطمةالزهراء» نیروهای خودی، تهاجم خود را از دو محور شمالی و جنوبی آغاز کردند. در همان ساعات اولیه، تمامی خطوط و استحکامات دشمن به سرعت در هم کوبیده شد. در طی سه روز جنگ  و درگیری، قرارگاه مهندسی با سخت‌کوشی بسیاری توانست پلی را در حد فاصل جزیره جنوبی و منطقه همایون نصب کند. هنگامی که خرازی فرمانده لشکر امام حسین(ع) از آقا خانی- فرمانده یکی از گردان‌های لشگر- علی‌رغم جراحت‌های وارده می‌خواهد که به عقب برگردد، نمی‌پذیرد و در خط می‌ماند و در همان شب به شهادت می‌رسد. در شب پنجم و روز ششم، در ادامه تلاشی که به منظور پاکسازی روستای حدیبه انجام شد، نیروهای فراوانی تحت پوشش لشگر عاشورا، از رودخانه دجله عبور کرده و به شرق دجله حمله کردند. با روشن شدن هوا عملاً امکان پیشروی به سوی القرنه فراهم نیامد. از حوالی ظهر، دشمن که موقعیت نیروهای خودی را در یافته بود، در مرور فشار خود را افزایش داد. در این میان، تنها مهدی باکری و جمع معدود یاران وفادارش به نبرد ادامه دادند. به مرور، با حاد شدن وضعیت، فرمانده لشگر عاشورا به صورت تک تیرانداز و آر. پی. جی زن وارد عمل شد و در این حین بر اثر اصابت تیر به پیشانی‌اش جراحت سنگینی برداشت و برای درمان به عقب انتقال یافت. در این وقت دشمن، با نزدیکی به لب رودخانه دجله و دیدن قایقی که جسم نیمه جان باکری در میان آن بود، آن را با گلوله آر. پی. جی مورد اصابت قرار داد و به این ترتیب دجله جنازه سوخته شهید مهدی باکری را به منطقه نامعلومی برد. عملیات خیبر و بدر، دشمن را شدیداً متزلزل کرد و به غرب نشان داد که تنها تکنولوژی و حمایت‌های همه جانبه سیاسی- اقتصادی نمی‌تواند عراق را سرپا نگه داشته، از آسیب‌پذیری اساسی مصون و محفوظ بدارد. به هر تقدیر، در مرحله‌ای از جنگ، عملیات بدر- گذشته از ضایعات و تلفاتی که به دشمن وارد ساخت- جایگاهی ویژه در ارتقاء و رشد ابعاد فکری و عملی سازمان رزم نیروهای ایرانی در برداشت و دورنمایی را ترسیم کرد که بعدها فتح فاو، بخشی از ثمره آن بود. حالا سال‌ها از جنگ می‌گذرد و سال‌هاست که دیگر در طلائیه و مناطق عملیاتی اطراف آن پیکر شهیدی پیدا نشده. علی و دوستانش در تفحص همه جنازه‌های گمشده را پیدا کرده‌اند. اما شب هنگام، وقتی هور در تاریکی فرو می‌رود و طلائیه آهنگ خفتن می‌کند، هنوز می‌توان از این سرزمین صدای گام‌های شهیدان و آوای رحیلشان را شنید. طلائیه و شهیدانش تا ابد جاودان خواهند ماند.

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:26 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

آبادان

 

کتاب‌های قدیمی را که ببینی، نامش را «عبادان» نوشته‌اند. در یکی از همین کتاب‌ها آمده است: عبادان، حصارکی است کوچک و آبادان بر کرانه دریا و آب دجله که آنجا گرد آید  و آن رباطی است که در آن پاسبانانی بودند. دزدان دریا را نگاه داشتندی و آنجا پیوسته این کار را گروهی مترصد باشند.

این بار دزدانی آمدند پرخور و زیاده خواه، بی‌رحم و ویرانگر؛ هر چند به ظاهر همسایه بودند، ولی به نمایندگی از شاه‌دزد آمده بودند. انقلاب اسلامی  دستشان را از ایران کوتاه کرده بود.

از شمال به خرمشهر و رود کارون می‌رسد و از شرق به بهمن‌شیر و اراضی مسطح باتلاقی؛ در جنوب وغرب آن هم اروند رود جاری است. مگر می‌شود این همه رود، دهان دزدان را به آب نیندازد؟ چاره‌ای نیست جز آن که اهالی جزیره خود حراستش کنند.

دزدها ادعای مالکیت هم داشتند پادگانی در بصره شده بود مرکز آموزش ضد انقلاب و بیشتر بمب‌گذاری‌ها زیر سرهمین جاسوسان و مزدوران بود. گروهک‌های خلق عرب، به دلیل وابستگی به بیگانگان، فعال‌تر از همه بودند و خوزستان ایران را از آن عراق می‌دانستند.

مقاومت مدافعان، خرمشهر را سر پا نگه داشته بود ونمی‌گذاشت دشمن از پل خرمشهر که بر روی کارون بود، وارد آبادان شود. دزدها دنبال راه جدیدی می‌گشتند شب 19مهر 59، نیروهای شناسایی عراق از کارون عبور کردند و تا روستای مارد آمدند از نبودن نیروهای ایرانی در این منطقه که مطمئن شدند، نیروهای کماندویی تیپ 33 نیروی مخصوص را فرستادند. کماندوها امنیت لازم را برای ورود نیروهای زرهی تیپ 6 فراهم کردند.

شب 19 مهر، با نصب پل نظامی بر رود کارون، دزدها موفق به عبور از کارون شدند و جاده اهواز- آبادان را بستند و مسافران این جاده را اسیر کردند. آبادانی‌ها که برای کمک به مدافعان خرمشهر درآمدوشد بودند، راهشان سد شد و مجبور شدند در مناطق بیابانی با دزدها درگیر شوند.

امام (ره) در پیامی درباره حصر آبادان فرموده بود: هشدار می‌دهم به پاسداران، قوای نظام و فرماندهان نظامی که باید این حصر شکسته شود.

منطقه زیر آتش شدید عراقی‌ها بود. مدافعان در گروه‌های دوازده و سیزده نفره تقسیم شدند. نیروهای کمکی سر رسیدند ودزدها را مجبور به عقب‌نشینی کردند. نیروهای ارتش و ژاندارمری هم در کنار رزمندگان فداییان اسلام و بسیج آبادان به عراقی‌ها حمله کردند و از تسلط دشمن بر منطقه جلوگیری کردند.

رزمندگان اسلام با دست خالی می‌جنگیدند و یکی که شهید یا مجروح می‌شد، دیگری اسلحه‌اش را برمی‌داشت و راهش را ادامه می‌داد.

با عقب‌نشینی دزدان، این بار آبادانی‌ها از بهمن‌شیر عبور کردند و تلفات سنگینی بر آن‌ها وارد کردند صدامی‌ها از آبادان دور شدند.

نبود برق و جیره‌بندی آب، خانواده‌های آبادانی را مأیوس نکرد و بسیاری‌شان شهر را ترک نکردند.

امام (ره) هم در پیامی درباره حصرآبادان فرموده بود: هشدار می‌دهم به پاسداران، قوای نظامی و فرماندهان نظامی که باید این حصر شکسته شود.

ساعتی قبل از حمله، به سردار رحیم صفوی و شهید حسن باقری اعلام شد که بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا عزل شده، همانجا حسن باقری پیشنهاد داد که نام عملیات را بگذارند: «فرمانده کل قوا، خمینی روخ خدا»

امام فرموده بود: نه سپاه به تنهایی می‌تواند حمله کند و نه ارتش، و هیچ کدام از آن‌ها بدون کمک مردم به پیروزی نخواهد رسید.

این عملیات، مقدمه عملیات ثامن‌الائمه (ع) شد. در اواخر شهریور 1360 تیمسار ظهیر نژاد (فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش) و یوسف کلاهدوز (قائم مقام وقت فرمانده کل سپاه پاسداران) قرارگاه مشترکی برای هدایت عملیات در شادگان تشکیل دادند. قرارگاه در کنار جاده ماهشهر- آبادان زیر نخل‌ها و در یک چادر بود.

در طراحی عملیات چند موضوع در نظر گرفته شد حمله یکپارچه و همه جانبه در همه محورها: دشمن آمادگی چنین تهاجم وسیعی را نداشت، بنابراین رعب و هراس در نیروها و دستپاچگی در فرماندهی دزدان، گریبان‌گیر دشمن می‌شد.

حمله شبانه: اگر عملیات در روز شروع می‌شد، نیروهای زرهی عراق به لحاظ برتری کمی و کیفی که نسبت به واحدهای پیاده ایرانی داشتند، مانع از پیش روی رزمندگان اسلام می‌شدند.

حسن باقری ابتکار جالبی داشت. در صبح عملیات به کمک کارکنان شرکت نفت، سیاه را روی سطح کارون آتش زد تا راه‌های ارتباطی و تدارکاتی دشمن در حین عملیات بسته شود. ضمن این که بر رعب و وحشت دزدها افزود.

اما وزش باد به سمت جنوب آغاز شد و ابتدا دود مرکز فرماندهی ارتش را محاصره کرد و توان فعالیت را از نیروهای تیپ 3 ارتش گرفت.

فرماندهان ارتش  در سنگر فرماندهی سپاه مستقر شدند، ولی جریان باد به تدریج، دود را به تنها سنگر فرماندهی عملیات نزدیک و نزدیک‌تر کرد. فرماندهان ارتش و سپاه، همگی دست به دعا برداشتند و استغاثه، حال و هوای سنگر فرماندهی را عوض کرد.

ناگهان باد عجیبی شروع به وزیدن کرد که تا آن موقع در منطقه سابقه نداشت. دشمن مستاصل شد و رزمندگان بسیار زودتر از برآورد زمانی به هدف اصلی خود، یعنی پل قصبه رسیدند.

دزدان برای فرار پاتک، باید از تنها باقی مانده در منطقه حقار استفاده می‌کردند. نیروهای دیده‌بان نیز در جبهه دارخوین با هدایت آتش روی این پل، دشمن را گیج ومتحیر کردند.

برای آرامش نسبی، عراقی‌ها در غرب پل قصبه پناه گرفتند. شهید تیموری، فرمانده تخریب دارخوین و چند تخریبچی هم پل را منفجر کردند و سپس دزدها برای همیشه از آبادان ناامید شدند.

 

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:28 PM
تشکرات از این پست
sabamm
sabamm
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 248
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:مناطق جنگی

اروند

 

با جزر و مدی هولناک، با دو مسیر متفاوت، عمقی وحشتناک، خروشی همیشگی- اروند را رودی وحشی خوانده‌اند بهتر است بگویم اروند رودی وحشی بود، اما اینک بر خلاف ظاهر ناآرام و متلاطمش، درونی رام و مغموم دارد و بی‌تاب است، اروند! آرام باش، آرام! ما نیز داغداریم.

اروند آبی رنگ در میان دو امتداد سبز جای گرفته، این دو خط سبز نخلستان‌های اطراف اروند هستند. یکی در خاک ایران و دیگری در خاک عراق (بصره)، چه بسیار وصیت نامه‌ها زیر همین درختان نوشته شده است، چه بسیار رازها که پای همین نخل‌ها دفن شده است، چه بسیار ناله‌ها... .

ماه‌ها طول کشید تا مقدمات عملیات والفجر 8 فراهم گردد. مشکلات بسیاری در این راه بود. از جمله شناسایی منطقه، جریان نامنظم آب، گل و لای ساحل رودخانه،  جزر و مد، موانعی که دشمن ایجاد کرده بود و ... .

نیروهای شناسایی در حال تمرین و نیز شناسایی موانع و منطقه بودند. نیروهای مهندسی در این مدت کارها را آرام آرام به پیش می‌بردند تا دشمن متوجه قضیه نشود. غواصان درمنطقه‌های جداگانه، سخت مشغول تمرین بودند و همه این کارها چندین ماه به طول انجامید، تا این که شب عملیات فرا رسید.

شب بیستم بهمن 1356 است. هنگام وداع فرا رسیده بچه‌ها همدیگر را در آغوش می‌کشند و پیشانی‌بند یا زهرا(س) را بر سر هم می‌بندند تا ساعتی دیگر عده‌ای از اینان با خدایشان ملاقات دارند! با غروب آفتاب به آب می‌زنند تا خود را به آن سوی رودخانه برسانند. هیچ کسی از دشمن، نباید خبردار شود. کسی تا ساعت 22 حق تیراندازی ندارد. ساعت 22 و 10 دقیقه است، فرمان حمله می‌رسد؛ «بسم‌الرحمن‌الرحیم، ولا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم. و قاتلوهم حتی لا تکون الفتنه. یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا...» و ناگهان سکوت اروند می‌شکند.

ساعت 9 صبح روز 21 بهمن است. محور عملیات تا شهر فاو به دست رزمندگان اسلام در آمده است. دشمن همچنان بهت زده است! چنان حیرت زده که حتی از انجام هر پاتکی فلج شده است. هیچ کس فکرش را هم نمی‌کرد! شب دوم عملیات، در انتظار جهادگران مهندسی بود. یکی تفنگ به دست می‌گیرد و یکی فرمان بولدوزر. هیچ فرقی ندارد. مهم آن است که جهاد فی سبیل الله باشد، که بود.

 

پاتک عراقی‌ها ساعت 3 بامداد روز 22 بهمن آغاز شد از شدت آتشی که بین طرفین رد و بدل می‌شد، شب به روز تبدیل شده بود. جنگ به حالت تن به تن درآمد. کماندوهای عراقی هر گاه هوس حمله به خاکریزها را می‌کردند، با جواب صف شکن بسیجیان مواجه می‌شدند! این درگیری همچنان ادامه داشت. همان صبح روز 22 بهمن، لشکر گارد عراقی با تانک‌ها و خودروهای نظامی خود در محور جاده البحار سعی می‌کرد خود را به خاکریزهای رزمندگان اسلام برساند. در این هنگام بالگردهای هوانیروز، سر رسیدند و سپاه دشمن از هم فرو پاشید و به عقب نشست.

این جنگ و گریزها 75 روز ادامه یافت است. تا آنکه نیروهای ایرانی جای خویش را تثبیت کردند. این یک آبرو ریزی بزرگ برای عراق بود.

غلامرضا طرق، از بچه‌های با صفای ارتش بود؛ فرمانده گردان شهادت لشکر 92 زرهی اهواز، وقتی داشت می‌رفت، گفت: «من شهید می‌شوم، مفقود می‌شوم، دنبالم نگردید، پیدایم نخواهید کرد.» دیگر جنازه‌اش پیدا نشد با اروند خیلی رفیق شده بود.

نام اروند با نام غواص عجین گشته است. شهادت غواص مظلومانه‌ترین شهادت‌هاست. چرا که نه راه پیش دارد و نه راه پس و نه حتی راه دفاع کردن.

در روایت آمده است: هر کسی در آب شهید شود، اجر دو شهید را دارد. یک بار برای یکی از دوستان غواصم این روایت را نقل کردم. گفت: راست می‌گویی، از فرط ترسی که جنگ در آب دارد، آن هم شب، در آب اروند خروشان، زیر آتش سنگینی که از بالای سرت می‌ریزد. شب عملیات والفجر هشت، تازه معنای این جمله را یافتم که هر کسی می‌خواهد به امام زمانش برسد، باید خودش را به آب و آتش بزند و در آن شب، هم آب بود هم آتش.

منجی عالم میاید

دوشنبه 20 دی 1389  3:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها