0

http://takrit11pw.blogspot.com/2011/01/blog-post_5795.html

 
papeli
papeli
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1388 
تعداد پست ها : 12867
محل سکونت : قم

یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم حموم لازمم

قبل از تعریف یک خاطره از دوران اسارت ، بالاخره بعد 20 سال و چند ماهی مجلس شاخ غول را شکست. یعنی استفساریه ماده 13 تصویب شد. حالا ببینیم که شورای نگهبان چکار میکنه!!! انشاءالله دیدشون باز باشه و بالاخره بعد 20 سال واندی حق وحقوق بچه ها احیاء بشه. اونائی که گرفتن نوش جونشون گوشت بشه به زبونشون تا بتونن از حق خودشون و دیگران دفاع کنن و انشاءالله این زبون را در راه راست و هدایت ضالین بکار ببرن. و اما خاطره:
درحمله رمضان بعد اسارت و طی مسافت و خلاصه گذشتن از شهر بصره وبغداد ، بسر بردن در سالن تئاتر پادگان بصره و سرکردن یک شب در وزارت دفاع عراق و کتک خوردنها و سیلی خوردن بنده درآن شب کذائی و پاره شدن پرده یکی از گوشهام و.... خلاصه اومدیم اردوگاه توی اردوگاه سهم ما شد دو تا پتو و یک دشداشه پیراهن بلند سفیدی که تا روی زانوها بود و یک ببخشید شورت و زیر پیراهنی. همین . یک پتوها را زیرمون مینداختیم سه لا. یکی رو هم روی خودمون . زیرمون توی سالن بزرگ با شش تا ستون منظم وسطش . البته برای اینکه ستونها تنها نباشن هردو ستون با فاصله حدود دو متری از هم بطور مساوی وسط این سالن مانند بودند. البته این یک سالن بود فکر کنم حدود 14 تا 16 سالن یا آسایشگاه یا قاعه بقول عراقیها در این اردوگاه بود. خلاصه یک روز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم حموم لازمم( البته ببخشید) ما 23 تیر مصادف با 24 ماه مبارک رمضان اسیر شدیم و بنده زخمی در کتف چپم بود. البته زخم شمشیر نبود. زخم گلوله ای که یک سری به کتفم زده بود و از طرف دیگه رفته بود بیرون و یک نیم نگاهی هم به زیر چونه م کرده بود و رفته بود دنبال کار خودش. بهمن ماه ما را از اردوگاه بزرگ موصل یک بردند موصل سه سابق و چهار جدید. این اتفاقی که میگم درست توی دیماه و فصل سرمای کردستان عراق یعنی موصل افتاد. سرتون را درد نیارم. دیدم حموم لازمم. لباسم نجس شده بود . باید میرفتم حمام آب گرم هم نداشتیم که . منم زخمی و میترسیدم آب به زخمم برسه و چرک بکنه آخه درست یک انگشت سبابه تا حدودای نصفه میرفت توی این سوراخی که روی کتفم بود و هنوز هم جاش هست. نمیشد همینطوری هم دست روی دست گذاشت . توکل کردم بخدا و رفتم سراغ حمام. دشداشه را درآوردم (با یک دستم) لباسهای زیر را درآوردم و دوش را باز کردم. سردی آب بحدی بود که مثه شمشیر بدن را آزار میداد. یک کمی از آب دوش خوردم. بعدش کمی آب به بدنم آب پاش کردم تا کمی دمای بدنم بیاد پائین. و بعد به آرامی رفتم زیر آب سرد اما بازم بطوری که زخم کتف چپم آب بهش نرسه. دندونهام توی این هیر و ویری شروع کردن به زدن آهنگ . یعنی به لرزیدن. بالاخره خودم را شستم و غسل جبیره ای کردم و با هرزحمتی بود لباس زیرم(شورت و زیرپیراهنیم ) را شستم و بعدش با استفاده از دو زانوی پاهام و دستم انقده چلوندمش تا تقریبا دیگه بجز نم قطره ای آب توش نموند. بعدش به سرعت تنم کردم. مثه اینکه زرهی سرد تن آدم کنن. بعد دشداشه رو پوشیدم و با سرعت دویدم بیرون . بیرون هم خیلی سرد بود. تا آسایشگاه یک نفس دویدم اونقد که دیگه نفسی برام نمونده بود. سرم خیس بدنم خیس لباس زیرم خیس و سرما هم امان نمیداد. بالاخره خودم را رسوندم به جای خودم توی آسایشگاه. نشستم روی پتو و پتوی رو اندازم را دور خودم گرفتم. بجز چشمانم تمام بدنم را کردم لای پتو . نمیدونم چقدر طول کشید تا بدنم گرم شد. لباسهای زیرم وتنم یواش یواش خشکید . اما خب باید تحمل میکرد. چقدر؟ اونوقت نمیدونستم باید هشت سال صبر کنم.
عزیزان خواننده این یک خاطره خالی نبود. قصه و داستان و رویا هم نبود.بلکه این یک واقعیت بود. واقعیتی که از دل خاک عراق و از درون اردوگاه موصل یک براتون نقل کردم. امیدوارم بخونید و لذت ببرید( البته لذت از این همه مقاومت عزیزان درجبهه ها و اسارت و... و کمی قدر لحظه لحظه زندگی راحت خودمون را بدونیم. بالاخص جوانان وامیدان آینده کشور ) موفق باشید

kb9j_img_3241.jpg

شهر من یک گل به نام حضرت معصومه دارد.

یک شنبه 19 دی 1389  8:05 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها