0

مردان خدا…

 
ehsan007060
ehsan007060
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 10952
محل سکونت : خراسان رضوی

مردان خدا…

مردان خدا…

🌷🌷🌷 تازیانه ی باران بی امان می ریخت روی سر و رویمان… لباس‌های خیس به تنمون سنگینی می‌کرد… ستون گردان پایین ارتفاع زیر پای عراقی ها بود.

همهمه ی بسیجی ها میان رعد و برق و شر شر باران گم شده بود…

حالا گونی هایی رو که عراقی ها پله وار زیر کوه چیده بودند، از گل و لای لیز شده بود و اسباب دردسر…

بچه ها از کت و کول هم بالا می رفتند که از شر باران خلاصی یابند و خودشان را به داخل غار بزرگ زیر قله برسانند. انگار یه گونی، جنسش با بقیه فرق داشت. لیز و سُر نبود… بسیجی ها پا روش که می گذاشتند، می پریدند اون ور آب و بعد داخل غار. اما گونی هر از گاهی تکان می‌خورد!!

شاید اون شب هیچ بسیجی ای نفهمید که علی آقا فرمانده شون پله شده بود برای بقیه… حدود یکی دو نفر هم که متوجه شدیم، دم غار، اشک‌هایمان با باران قاطی شده بود.🌷🌷🌷

#شهید_علی_چیت_سازیان

 

چهارشنبه 11 اسفند 1395  10:47 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها