يكهو ديدم وسط خار بوته ي در هم پيچيده ايي به تله افتاده ام. نگهبان باغ را با نعره اي صدا زدم. به دو آمد اما با هيچ تمهيدي نتوانست خودش را به من برساند.داد زد: چه جوري توانسته ايد خودتان را بچپانيد آن تو. از همان راه هم برگرديد ديگر!
گفتم:ممكن نيست.راه ندارد.من داشتم غرق خيالات خودم آهسته قدم مي زدم كه ناگهان ديدم اين توام.درست مثل اين كه بته يكهو دور و برم سبز شده باشد...ديگر از اين تو بيرون بيا نيستم.كارم ساخته است.
نگهبان گفت:عجبا!مي رويد تو خياباني كه ممنوع است،مي چپيد لاي اين خار پيچ وحشتناك و تازه يك چيزي را هم طلب كاريد...در هر صورت تو يك جنگل بكر گير نكرده ايد كه!اين جا يك گردش گاه عمومي است.هر جور باشد درتان مي آرند.
گردش گاه عمومي!اما يك همچين بته ي تيغ پيچ هولناكي جاش تو هيچ گردش گاه عمومي ايي نيست.تازه وقتي تنابندهي قادر نيست به من نزديك بشود چه جوري ممكن است مرا از توش در آورند؟ ضمنا اگر هم قرار است كوششي بشود بايد فوري فوري دست به كار شد.هوا تاريك شده و من محال است شب تو همچين وضعي خوابم ببرد.سر تا پام خراشيده شده عينكم هم از چشمم افتاده و بدون آن هم پيدا كردنش از آن حرف هاست.من بي عينك كور كورم.
نگهبان گفت:همه ي اين حرف ها درست اما شما ناچار بايد دندان رو جگر بگذاريد يك خرده طاقت بياوريد.يكي اين كه اول بايد چند تا كارگر بياورم كه واسه رسيدن به شما راهي وا كنند،تازه پيش از آن هم بايد به فكر گرفتن مجوز كار از مقام مديريت باشم.پس يك ذره حوصله و يك جو همت لطفا!