رهگذری باز می آید به پیش کاش که او پا ننهد بر سرم
ردشد و آرام زمن گشت دور شکر، نشد این نفس آخرم
او لگدی زد به تن چند برگ رفت و گذرکرد ز اندامشان
خش خش آن چند رفیق شفیق ناله آخر شد و فرجامشان
وه که چه ایام خوشی داشتم عطر نسیم و من و آبی روان
برگ جوانی که در آن روزگار رسته بر اندام درختی جوان
راحت و آسوده به دست نسیم می شدم از سوی به سویی دگر
از نفس سنبل و گل می رسید بوی نکویی ز نکویی دگر
همدم گل بودم و باد صبا همنفسم مرغ خوش آهنگ بود
وه که برایم همه روزها روز خوشی بود و چه خوشرنگ بود
کم کم و آرام بر آن شاخسار از گذر عمر نفیری رسید
آه که بگذشت زمان خوشی رفت جوانی و به پیری رسید
زردشدم با همه سرسبزی ام در ستم سردی بادی وزان
وا اسفا در گذر روزگار سبزی من رفت به دست خزان
رهگذری باز می آید ز دور من نه به خود راغب دل کندنم
کاش نگاهی بکند بر زمین تا نگذارد قدمش بر تنم
کاش ببیند من خشکیده را تا نشود روز به چشمم سیاه
با توام ای رهگذر آرامتر با توام ای رهگذر آرام.....آه!
شاعر: رضا هاشمی فرزاد