0

حکایت های تیمارستانی!

 
SABOORI
SABOORI
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : دی 1393 
تعداد پست ها : 4222
محل سکونت : خراسان رضوی

حکایت های تیمارستانی!

حکایت های تیمارستانی!

استادی به شاگردش دستور داد نهال نورسته ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه درآورد. سپس، استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان نتوانست. استاد گفت: «بدان که تخم زشتی ها ابتدا مانند آن نهال نورسته است، ولی اگر آن را واگذاری، بزرگ و محکم شود و همچون درخت در اعماق جانت ریشه زند.»

ماهنامه خط خطی - مهرشاد مرتضوی: استادی به شاگردش دستور داد نهال نورسته ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه درآورد. سپس، استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان نتوانست. استاد گفت: «بدان که تخم زشتی ها ابتدا مانند آن نهال نورسته است، ولی اگر آن را واگذاری، بزرگ و محکم شود و همچون درخت در اعماق جانت ریشه زند.»

استادی به شاگردش دستور داد نهال نورسته ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه درآورد. سپس، استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان نتوانست. استاد گفت: «خاک توی سرت، ننه بابات دلشون خوشه بچه بزرگ کردن!»

استادی به شاگردش دستور داد نهال نورسته ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه درآورد. سپس، استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان برکند.


استاد گفت: «اون یکی درختم برکن!» جوان برکند. به رودخانه اشاره کرد. برکند. استاد گفت: «درسته نصیحت رو کوفتمون کردی، ولی حالا می تونیم زمین خواری کنیم!» و خنده ای شیطانی سر داد. شاگرد همچنان چیزی نگفت و هی برکند!

استادی به شاگردش دستور داد نهال نورسته ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه درآورد. سپس، استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان برکند. استاد گفت: «حالا توش رو خالی کن.» خالی کرد. گفت: «دو صندلی در آن بتراش.» تراشید. استاد قایق را فروخت و از آن پس جوان های مردم را به اسم کارآموزی به مفت کاری واداشت.

استادی به شاگردش دستور داد نهال نورسته ای را از میان زمین برکند. جوان دست انداخت و به راحتی آن را از ریشه درآورد. سپس، استاد گفت: «این درخت را هم از جای برکن.» جوان بیل مکانیکی آورد و برکند. استاد تا خانه سینه خیز برفت و زخم ها برداشت.

استادی به شاگردش دستور داد. شاگرد با اولیایش آمد. استاد گفت: «زمان ما یک فصل از استاد کتک می خوردن، یک فصل از خانواده. جوانی کجایی؟» و از والدین شاگرد کتک خورد.

جمعه 26 آذر 1395  3:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها