0

وقتی به شهید پیام کولی دادم

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

وقتی به شهید پیام کولی دادم

من به پیام گفتم مسیر رفت که سرپایینی هست تو من را کول کن و مسیر برگشت من تو را. او هم قبول کرد.

به گزارش تا شهدا؛ اوایل تابستان سال 64 بود که برای پاکسازی میدان های مین منطقه عملیات والفجر4 خصوصا ارتفاعات لری اعزام شدیم. همزمان با پاکسازی میادین مین شهید سید محمد زینال حسینی آموزش سختی را هم شروع کرد که قسمت سختش استقامت در بالا و پائین رفتن از ارتفاعات و پستی و بلندی ها بود و ما هم که یک مقدار بچه سال بودیم بیشتر اذیت شدیم.
 
آخرین مرحله آموزشِ شهید سید محمد، استقامت در حمل مجروح بود.
 
سیدگفت: دو به دو یار انتخاب کنید برای حمل مجروح... هنوز حرف های آقاسید تمام نشده بود که من خودم رو کنار شهید پیام رسوندم وگفتم: "یار من پیام" اون هم با خنده قبول کرد. در یک مسیر حدود 300 متری باید همدیگر رو قلمدوش می کردیم و سرازیری می رفتیم و سربالایی برمی گشتیم. مسیر شیب دار هم بود و رفت و آمد واقعا سخت بود.
 
من به پیام گفتم مسیر رفت که سرپایینی هست تو من را کول کن و مسیر برگشت من تو را. او  هم قبول کرد. سید فرمان حرکت داد و من با یک پرش سوار بر دوش پیام شدم و او راه افتاد. توی مسیر چندین بار از شدت خنده از دوش پیام افتادم و باز سوار شدم و شهید سیدمحمد برای اینکه بچه ها را آرام کنه و نظم بده چندتا تیر هوایی هم زد...
 
 مسیر رفت رو هرجوری بود رفتیم و باید این راه رو که رفته بودیم برمی گشتیم و حالا نوبت من بود که به پیام سواری بدم. پیام با اون حجب و حیایی که داشت قبول نمی کرد اما با دستور آقاسید سوار کول ما شد و من چندقدم سربالایی رو رفتم و به هن و هن افتاده و توی همون پنجاه متر اول اونقدر آه و ناله کردم که پیام منصرف شد و ما رو رها کرد و هر چی شهیدسید محمد خطاب و عتاب کرد او با مهربانی در حالی که سینش شین می زد گفت: آقاسید این جعفر گناه داره ناسلامتی مداح گردانه باید هوا شو داشته باشیم... آقاسید هم راضی شد و ما هم در مسیر برگشت به کسی سواری ندادیم.
 
نزدیک مقر ما یه لوله آب بزرگ بود که آب رو از چشمه های کوه هدایت می کرد برای پرکردن تانکرهای آبرسانی. بعد از تمام شدن آموزش حمل مجروح همه عرق کرده و خاکی بودند که با لباس رفتیم زیر لوله  آب و سر و تنمون رو شستیم و بعدش کنار هم ایستادیم و یک عکس یادگاری گرفتیم که این عکس همون عکس است...


 وقتی به شهید پیام کولی دادم


تابستان 64-پنجوین عراق-بچه های تخریب لشگر 10-از سمت چپ جعفرطهماسبی. شهید پیام پوررازقی-شهید مهدی کریمی-ماشا الله نانگیر-شهید مهوش محمدی-عزیزی-شهید طحانی-مهدی پاداش و پشت سر هم وحیدبهاری

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

چهارشنبه 24 آذر 1395  7:37 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها