0

انتخابات و خواستگاري

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

انتخابات و خواستگاري

89/10/17 - 10:59
شماره:8910160635
نسخه چاپي ارسال به دوستان
آثار برگزيده جشنواره خاطره حماسه 9دي/2
انتخابات و خواستگاري

خبرگزاري فارس: صبح زود به مسجد محل رفتم و راي دادم. ذهنم پر از ماجراي خواستگاري و انتخابات بود. به كافي‌نت رفتم. يكي از دوستان تماس گرفت كه به فلاني راي بده. گفتم به فلاني راي دادم. فحشي نثارم كرد و گوشي را گذاشت.

به گزارش خبرگزاري فارس، حامد‌هاديان، يكي ديگر از نويسندگان تقديري بخش خاطره مسابقه حماسه 9 دي خبرگزاري فارس در بخش‌هايي جذاب و خواندني به روايت تازه‌اي از ماجراهاي فتنه سال گذشته و نهايت، حكايت 9 دي مي‌پردازد. بخوانيد:

فتنه 88 ابعاد زيادي از زندگي ما را تحت تاثير خود قرار داد. برخي از اين تاثيرها زيرپوستي و عجين با زندگي بود. برخي از آنها را در ادامه آورده‌ام. شايد برخي اندكي طنز همراه خود داشته باشند، ولي همين طنز نيز با تلخي‌هاي خاصي همراه بود. پراكنده‌اي از اين اتفاقات را در ادامه ببينيد:

*‌ عروسي انتخاباتي

امروز از آن روزهاي عجيب، عاشقانه و اندكي رويايي بود. يك شب مانده به انتخابات، براي خواستگاري رفتيم. در خيابان‌ها به علت ممنوعيت تبليغ، خبري نبود. به زودي در مجلس نشسته بوديم. پدرزن آينده پيگير جدي انتخابات بود. موبايلش بي‌وقفه زنگ مي‌زد. انگار خانه‌شان خوب آنتن نمي‌داد كه مجبور مي‌شد به سمت پنجره برود. اولش بدون هيچ حرفي از طرف خانواده‌ها گذشت و بعد كمي درباره انتخابات صحبت شد. پدرزن محترم گفتند كه حتي اگر داماد مخالف سياسي نظر من باشد، اشكال ندارد. باهم دعوا مي‌كنيم! و بعدش برادر عروس چايي آورد و خانواده‌ها كمي درباره آب و هوا صحبت كردند و با برادرعروس صحبتكي درباره عقايد و البته سياست كرديم. بعدترش با عروس خانم هم حرف زديم كه حدود 2 ساعتي شد. به قولي دوفيلسوف به هم خورده بودند! درباره همه چيز صحبت كرديم و ايضا انتخابات رياست جمهوري كه چند ربعي از جلسه‌مان را گرفت. فردا انتخابات برگزار شد و به دلايلي كه در اين خاطره نمي‌گنجد، چند ماهي جريان خواستگاري مسكوت ماند تا بعد از 4 ماه دوباره به جريان افتاد. تا مراسم عقد كه در 15 آذر وقت گرفت.

* قهرهاي انتخاباتي

مردم راي دادند. به ظن خودم يكي از بي‌سابقه‌ترين انتخابات جمهوري اسلامي بود. صبح زود با دمپايي به مسجد محل رفتم و راي دادم. ذهنم پر از ماجراي خواستگاري و انتخابات بود. به كافي نت رفتم. يكي از دوستان با تلفن دستي‌اش تماس گرفت كه به فلاني راي بده. گفتم به فلاني راي دادم. فحشي نثارم كرد و گوشي را گذاشت. تا چند ماه بعد باهم قهر بوديم. البته با چند نفر ديگر از دوستان سر انتخابات قهر كرديم. يعني بيشتر آنها مسئله را جنايي كردند و با برخي‌شان البته دوباره دوست شديم. شبكه‌هاي اجتماعي اينترنت پراز اظهارنظرهاي متناقض بود. هر گروه خودش را پيروز مي‌دانست. با يكي از دوستان در يكي از اين شبكه‌ها بحث‌مان شد و بعد بي‌خيال شديم. باقي دوستان ادامه‌اش را گرفتند و ما با تعجب تماشا كرديم. تا نزديك‌هاي صبح بيدار بودم و با دوستان در جاهاي مختلف راي‌ها را پيگيري مي‌كردم. مادرم از خواستگاري مي‌پرسيد و من از آمارها. ساعت نزديك دو نصفه شب يكي از دوستان تلفني، نام برنده را گفت. مردم خودشان پيروز را انتخاب كرده بودند.

* دوستي انتخاباتي

قهر و آشتي‌هاي آن روزها هم براي خودش ماجرايي داشت. در محل كار از دست يكي از كانديداها ناراحت بودم و گفتم گردنش را مي‌شكنم. كسي آن را شنيده بود. هر بار كه مرا مي‌ديد، اين ماجرا را تكرار مي‌كرد. سر همين قضيه دوستي‌مان شكل گرفت. يكي ديگر از دوستان در مقابل برخي كه به يكي از كانديداها انتقاد مي‌كردند، پشت هم ايستاديم و همين شد دليل آشنايي ما. و يا افرادي كه از همديگر انتقاد داشتيم و حتي كار به بي‌احترامي اينترنتي كشيد، ولي آخر عاقبت به خير شد.

* جريان مظلوم

روز بعد سرخوش از پيروزي در محل كار نشسته بودم. خيلي‌‎ها ناراحت بودند. ساختمان محل كار نزديك ميدان هفت تير بود. از پايين صداهايي مي‌آمد. عده‌اي شعار مي‌دادند كه تقلب شده است. جمعيتشان هم زياد بود، ولي كسي به كارشان كار نداشت. فردي بهشان اعتراض كرد، حسابي كتكش زدند و دوباره شعار دادند و در خيابان اين كار خود را ادامه دادند. در همين روزها يكي از همكاران از همان طرف براي همراهي با جماعت در يكي از خيابان‌ها به قول خودشان مردم پيوست. وقتي كه برگشته بود، بچه‌ها برايش آب قند درست كرده بودند. ترسيده بود. نه از نيروي انتظامي بلكه از كساني كه مردم را به برخورد با پليس ترغيب مي‌كردند.

* عروسي 18 تير

18 تير عروسي يكي از پسر عموهايم بود. آن هم در ميدان ميدان فاطمي، از قبل گفته بوديم كه در اين روز مراسم نگيريد. ولي كسي به حرف ما گوش نكرد. دقيقا مراسم را در همان جا گرفتند. از آژانس ماشين گرفتيم. هنوز به نزديك ميدان نرسيده بوديم كه عده‌‌اي دقيقا نزديك ميدان شلوغ كرده بودند و در دسته‌هاي كوچك براي خودشان شعار مي‌دادند. حالا ما هم براي رسيدن به مراسم فاميل مجبور بوديم از مسيرهاي مختلف حركت كنيم. فردي از آن جماعت نگاهي به ما انداخت و گفت كارتون تمومه بايد ريش‌ها را بزني. با اين همه كمي منتظر بوديم، ولي نتيجه نداشت. خودشان شيشه‌هاي ماشينشان را مي‌شكستند و بعد براي خودشان گريه و زاري راه مي‌انداختند. برادرم براي رسيدن به عروسي خيلي خوشحال بود. ولي كاري نمي‌شد كرد. رسيدن به آنجا در اين ترافيك و اعصاب خردي ميسر نبود. با هر غرغري بود خودمان را به خانه رسانديم. برادرم به سران آنها بد و بيراه مي‌گفت.

* 13 آبان آمريكايي

روز 13 آبان در حال حركت به محل كار بودم كه نزديك ميدان هفت تير متوقف شدم. شلوغ بود. عده‌اي مي‌خواستند خودنمايي كنند. پليس هم درون ميدان جمعيت را متفرق مي‌كرد. خواستم رد شوم كه نتيجه‌اي نگرفتم. كيف به دست از خيابان‌هاي بالايي رفتم، ولي نتيجه‌اي نداشت. عده‌اي در خيابان‌ها براي خودشان شعار مي‌دادند و تا پليس مي‌رسيد شروع مي‌كردند به فرار. مقداري برايشان تفريح سالم محسوب مي‌شد. در اين شلوغي خيابان‌ها روحاني پيري از كنار خيابان حركت مي‌كرد. تعدادي از جمعيت وقتي پيرمرد را مي‌ديدند، توهين مي‌كردند. همراهش رفتم كه كسي اذيتش نكنند. مقدار زيادي از راه را همراهش رفتم. پيرمرد خيلي آرام راه مي‌رفت. طوري كه خود جمعيت هم تعجب كرده بودند، ولي با كيف دستي‌اش به سمت مقصد هم مي‌رفت. به انتهاي راه كه رسيد، فهميدم گوشش هم خوب نمي‌شنيده. خوشحال شدم كه توهين‌ها را نشنيده بود.

* روز قدس اسرائيلي

روز قدس براي رسيدن به ميدان انقلاب مجبور شدم راه زيادي را پياده بروم. عده‌اي كه از قيافه‌شان خيلي چيزها معلوم بود، در گروه‌هاي چند ده نفره شعارهاي انحرافي مي‌دادند. با اين كه هنوز رمضان بود تعداد قابل توجهي بطري‌هاي آب را دستشان گرفته بودند. چهارراه ولي عصر را به سمت بالا رفتم. در قسمتي تعدادشان مساوي شده بود. به قولي ترسيده بودم. پشت سرم را نگاه كردم. جواني چاقو درآورده بود. مي‌گفت اين‌ها وحشي هستند. يك وقت ديدي چاقو زدند. به سمت بلوار كشاورز رفتم جمعيت قاطي شده بود. نماز جمعه كه تمام شد همه به خانه‌شان رفتند.

* ريش داشتن

در آن روزها احساس امنيت داشتن از چيزهايي بود كه تازه قدرش را مي‌دانستيم. همه به من مي‌گفتند ريش‌هايت را بزن. يا حداقل در اين روزها بي‌خيال اين ريش‌ها بايد شد. من گوش نكردم. ولي وقتي در خيابان راه مي‌رفتيم بايد كمي كنار ديوارتر رد مي‌شديم كه كسي چوبي چماقي بر سرمان خورد نكند.

* روزعاشورا

روزعاشوراي 88 از آن روزهاي خاص بود. به همراه همسر قصد داشتيم كه از طريق مترو و بعد بي‌آرتي به ميدان انقلاب برويم. ايستگاه دروازه شميران كه پياده شديم، اوضاع غيرعادي بود. در خيابان انقلاب مردمي دركنار خيابان راه مي‌رفتند كه در نگاهشان بغض و كينه‌ بدي ديده مي‌شد. انگار هيئتي هم نبودند. چون كه معمولا در اين روز همه سعي مي‌كنند به هيئت محل خودشان بروند. نيروهاي بسيج با توجه به قيافه‌ام گفتند از اين طرف نرويد بهتر است. به سمت خانه‌مان رفتيم و زيارت عاشورا را در مسجد محل خوانديم. مردم اتفاقاتي كه در خيابان نامجو افتاده بود را مي‌گفتند كه به يك مسجد سنگ‌اندازي كرده‌اند و خواسته‌اند يك مسجد را بگيرند كه مردم جلويشان را گرفته‌اند. حالا من نمي‌دانم مسجد به چه دردشان مي‌خورد. يكي ديگر از دوستان هم با خانواده در نزديك‌هاي ميدان انقلاب در ميان شلوغي گيركرده بوده است و به خاطر ريش دستش را شكسته بودند.

* 9 دي

روز 9 دي با دوستان تصميم گرفتيم با هم برويم. چهارنفري مي‌شديم. از خيابان كريمخان و بعد كشاورز تا ميدان انقلاب رفتيم. دير راه افتاده بوديم و انگار كمي دير رسيديم. عده‌اي هنوز مي‌گفتند باز هم از شهرستان آدم آورده‌اند. فقط مشكل ماجرا در اين بود كه در همه شهرستان‌ها هم مراسم راهپيمايي با حداكثر جمعيت برگزار شد و كساني كه مي‌گفتند باز هم با اتوبوس آدم آورده‌اند چه كار مي‌خواستند انجام بدهند. وقت برگشتن روي پل حافظ جمعيت به سبك رژه نظامي پا مي‌كوبيدند و مي‌گفتند حزب الله. از آن طرف عده به سمت سفارت انگليس رفته بودند. نيروي انتظامي محافظ سفارت هم سختي زيادي براي آن روز كشيد.

نوشته حامد هاديان

 
 
جمعه 17 دی 1389  11:12 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها