0

لحظه های درنگ *گدای نابینا*

 
parvaz_j
parvaz_j
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : دی 1392 
تعداد پست ها : 9
محل سکونت : اصفهان

لحظه های درنگ *گدای نابینا*

لحظه های درنگ

گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته بود، و کلاه و تابلویی

را کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته شده بود :

" من کور هستم لطفا کمک کنید " روزنامه نگار خلاقی که از آن طرف

می گذشت نگاهی به آن مرد نابینا انداخت نگاه به کلاهی کرد که فقط

چند سکه درون آن بود چند سکه از جیب در آورد و درون کلاه انداخت و

بی آنکه اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت و نوشته ی دیگری روی آن

نوشت و دوباره تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد .

عصر همان روز روزنامه نگار در حالی که از کار خود باز می گشت متوجه

شد کلاه مرد نابینا پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای

قدمهای خبرنگار او را شناخت و خواست که اگر او همان کسی است

که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است .

روزنامه نگار جواب داد چیز مهمی نبوده است و من فقط نوشته شما را

به صورتی دیگر نوشته ام و سپس لبخندی زد و به راه خود ادامه داد .

مرد کور هیچ وقت ندانست آن مرد در آن روز چه نوشته بود آن روز روی

تابلو مرد نابینا این جمله نوشته شده بود :

" امروز بهار است اما افسوس که من نمی توانم آن را ببینم . "

 

شنبه 11 مهر 1388  8:54 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها