|

|
افسوس رفت...
|
|
بابك طيبي
|
|
|
افسوس رفت و گريه ما هيچ اثر نداشت
ديوانهاي كه از همه عالم خبر نداشت
از دل مگو كه شورش صحراي كربلا
از سر مپرس، ظهر من از صبح سر نداشت
در پيچ و تاب درد چنان كوه استوار
از انحناي زخم خيال سفر نداشت
چون جنگ ميوزيد به اسباب خواب- يال
ميدان از او قلندري آشفتهتر نداشت
ما هم سري تعارف شمشير كردهايم
دستي به ناز آه... برآورد و برنداشت
با آبشار فاتحه مادر چه مينمود
اين استخوان له شده را هم اگر نداشت
|
منبع: مجله عاشورائيان