0

عقاب

 
mty1378
mty1378
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1394 
تعداد پست ها : 7386
محل سکونت : اصفهان

عقاب

روزى پادشاهى دستور داد تا برايش ٢ عقاب بخرند. فورا برايش ٢ عقاب خواسته شده را آوردند. پادشاه با خوشحالى به بيرون قصر رفت تا عقاب ها را دست آموز كند و آنها را به پرواز در آورد. يكى از آنها پرواز ميكرد و اوج ميگرفت، ولي ديگري تكان نميخورد، هر چه پادشاه سعى ميكرد آن را به پرواز درآورد، عقاب نميپريد.
پادشاه براى كسى كه بتواند اين عقاب را به پرواز درآورد، جايزه خوبى در نظر گرفت.
افراد زيادى تلاش كردند ولى نتوانستند. تا اينكه چوپانى عقاب را با خودش برد و مدتى بعد بازگرداند. پادشاه عقاب را پراند و در كمال تعجب عقاب شروع به پرواز كرد.
پادشاه از چوپان پرسيد: "چه كار كردى كه پرواز كند؟"
چوپان گفت: "آن را روى شاخه درختى گذاشتم و بعد از آن، شاخه را بريدم! عقاب هم مجبور شد كه پرواز كند"


گاهى اوقات عامل عدم پيشرفتمون اينه كه به يه سرى شرايط عادت كرديم و تمايل به تغييرش نداريم. هر چند اون شرايط چندان خوب نباشه، مثل حقوق ثابت كم، شغلى كه به آن علاقه نداريم، رشته تحصيلى مغاير با علاقمون و ...
براى موفق شدن در زندگى بايد شاخه اى كه به اون چنگ زديم رو قطع كنيم تا حاشيه امن خودمون رو نابود كنيم تا در عوض موفقيت بزرگترى كسب كرده و پرواز كنيم!

 

چهارشنبه 26 آبان 1395  8:01 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها